ایمیل من برای دوستانی که داستان یا مطلبی برای نقد دارند .

kafka_77@yahoo.com 

دوستانی که می خواهند داستانشان را بخوانم و نیاز به کمک برای ادامه داستان دارند مطلب خود را به این آدرس ایمیل کنند .

عنصر / وضعیت / در داستان چیست و چگونه باشد . ؟؟نویسنده: یزدان سلحشور

«وضعیت» در یک قصه چطور ساخته می شود یک تعریف ساده اش می شود: «هچل» می گوییم «طرف» توی «هچل»افتاد یعنی دچار دردسر شد یعنی توی یک جاده صاف داشته می رفته، افتاده توی دست انداز، البته «وضعیت» همیشه هم محصول «دردسر» نیست. گاهی اوقات - شاید در ۵۰ درصد مواقع - محصول «تغییر» است که ممکن است برای «شخصیت» قصه دردسر ساز نباشد اما به هر حال برای چند نفر دیگر که توی آن قصه دارند نفس می کشند، مطمئناً دردسر است!
در رمان «حضور» نوشته یرژی کازیسنکی «شخصیت» اصلی رمان، یک آدم بی نام است که حتی سواد خواندن و نوشتن هم ندارد و تا میانسالی، هرچه یاد گرفته از تلویزیون بوده و عشق اش باغبانی یک باغچه کوچک در خانه ای است که از بچگی در آن بزرگ شده، صاحب خانه می میرد و قرار است که خانه را بفروشند و در نتیجه یک بازی کلامی که حاصل اشتباه مخاطبان در فهم کلام این شخصیت است ]موقعی که اشاره می کند که شانس آورده که به عنوان باغبان در این خانه کار می کرده[ یک دفعه همه به این نتیجه می رسند که اسم اش «چنس گاردنر» است و این آدم راه می افتد تا ببیند سرنوشت اش، او را به کجا می برد و سر راه مشاور رئیس جمهور امریکا قرار می گیرد و آنقدر شانس می آورد که به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری بعدی، در نظر گرفته می شود. خب! مطمئناً چنین وضعیتی یک دردسر برای آقای «چنس گاردنر» نیست اما یک دردسر بزرگ برای مردم یک کشور است!
شبیه این قصه را در حکایات ایرانی هم داریم که حمالی برای رهایی از فقر، ادعای رمالی می کند و پشت سر هم شانس می آورد و البته کلی آدم را دچار دردسر می کند! پس بگذارید به یک نتیجه کلی برسیم. وضعیت، یا محصول دردسر شخصیت اصلی ا ست یا دردسر شخصیت های مکمل قصه ما. در قصه «سیندرلا» یا همان «ماه پیشانی» ایرانی خودمان، شخصیت اصلی که دختری خوش شانس است عاقبت همسر پسر پادشاه می شود اما نامادری و ناخواهری اش ]در قصه سیندرلا دو تا ناخواهری دارد[ دچار دردسر و بداقبالی می شوند و از زندگی ساقط می شوند. با این حال نباید از یاد ببریم که در ساخت هر وضعیتی، ما اول یک حالت متعادل از عناصر موجود زمانی، مکانی، حال و هوایی و شخصیتی داریم. ممکن است شخصیت ما در این حالت متعادل «خل» باشد مثل شخصیت اصلی رمان «خشم و هیاهو» اما به هر حال در همان موقعیت خودش به حالت تعادل رسیده و آرامش، بر این نوع زندگی اش حکمفرماست، یا ممکن است در این حالت اولیه متعادل، ما با شخصیتی رو به رو باشیم که دچار فلج نخاعی از گردن به پائین است، در این موارد اصلاً دچار ترس نشوید که از قواعد عدول کرده اید، هر کسی در هر موقعیت دشواری -حتی اگر خیلی هم دشوار باشد- بعد از مدتی - یک سال، ۲ سال، ۱۰ سال و ...- به نقطه ای می رسد که به آن نوع زندگی عادت می کند و خواسته هایش را با داده های محیط هماهنگ می کند. یادتان باشد که ساخت حالت متعادل یا همان «آرامش پیش از توفان» معروف، برای ارائه «وضعیت» مورد نظرتان حیاتی است.
مسئله دیگری که حتماً باید مدنظرتان باشد «تلاطم» در «وضعیت» است، با این که خود «وضعیت»، توفان در یک دریای آرام است اما یک توفان هم افت و خیز دارد. «بیم و امید» دارد. گاهی وقت ها موج ها دو متر می شوند، گاهی هم فقط بارش شدید باران است و البته در این میان، موج ها و باران، لحظاتی آرامش نسبی پیدا می کنند. ترکیب «بیم و امید» تعریف روشن تری از این «مفهوم» به دست می دهد یعنی در روایت، هم ترس از غرق شدن وجود دارد هم امید به نجات. بهترین پایان برای هر قصه آن است که بیم یا امید، درش بسته نشود و در ذهن خواننده «زنده» بماند. در قصه کوتاه «پروانه و تانک» ارنست همینگوی، صاحب یک کافه است و حکایت یک مرگ را در اسپانیای زمان جنگ داخلی برای راوی - همینگوی- تعریف می کند. شب است و وضعیت جنگی، اعصاب ها را به هم ریخته و یک دفعه یک بابایی وارد کافه می شود و با آب پاش مخصوص سلمانی ها شروع می کند به آب پاشیدن روی این همه آدم عصبانی، مسلح و بی حوصله. یک بار حالش را می گیرند و پرتش می کنند بیرون اما از رو نمی رود. آدم پرتی هم نیست خودش جنگجویی است که در کوه ها علیه فاشیست ها جنگیده و کسی هم نمی داند چرا یک دفعه توی آن شب گرم و فضای متشنج به سرش زده که روی دیگران آب بپاشد. کتک می خورد، باز هم از رو نمی رود. تا اینجای حکایت حتی خواننده هم علیه مرد دچار موضع گیری منفی است، بعد چند نفر که دیگر به مرز جنون رسیده اند، مرد را بیرون می برند و توی خیابان، چند تیر حرامش می کنند. شهر در هرج و مرج کامل است و در چنین وضعیتی، این چیزها عادی است. صاحب کافه اما یک دفعه روایت اش را قطع می کند و از همینگوی می پرسد که نظرش درباره این ماجرا چیست و همینگوی هم جواب می دهد که توی این وضعیت، «طرف» نباید مسخره بازی درمی آورد. بعد صاحب کافه تعریف می کند که اصل قضیه چی بوده. «طرف» که ماه ها توی کوه ها جنگیده بوده آب پاش را از ادکلن پر کرده و برای این که مردم را خوشحال کند، رویشان ادکلن می پاشیده. خب، فاجعه! حتی ما که خواننده قصه ایم خودمان را در قتل مرد شریک احساس می کنیم و از خودمان بدمان می آید. در پایان، صاحب کافه به همینگوی می گوید اگر خواست این قصه را بنویسد اسم اش را بگذارد «پروانه و تانک» چون مرد، شبیه یک پروانه بود که زیر چرخ های تانک له شد. می گوید خب اگر جنگ نبود این اتفاق نمی افتاد. این، یعنی ادامه آن «بیم» در ذهن خواننده.
البته «امید»ها، زیاد در قصه نویسی قرن بیستم نقشی نداشتند لااقل در پایان قصه مؤثر نبودند مگر در معدودی مثلاً همان رمان «حضور» یا «اینجه ممد» یاشار کمال که در جلدهای بعدی این رمان، همان «امید» ساده و بدوی و بشدت انسانی هم بدل به «بیم» می شود و «کمال» نشان می دهد که مبارزه فردی «اینجه ممد» علیه خان روستایش هیچ فایده ای نداشته و جایش یک خان دیگر آمده که به مراتب بدتر از قبلی است.
کات! برگردیم به بحث «وضعیت»، پس وضعیت باید «تلاطم» داشته باشد. خب! یک سؤال مهم: آیا «خشونت یا یک اتفاق بزرگ یا واقعه ای باورنکردنی» جزو ملزومات ساخت «وضعیت»اند جواب: «اصلاً!» برای همین هم تأکید کردم که «آرامش پیش از توفان» مهم است.
شما می توانید یک «آرامش پیش از توفان» خیلی معمولی در دل یک زندگی خیلی معمولی و ساده داشته باشید مثل زندگی روزمره ماهیگیری که هر روز به دریا می رود و چون دیگر خیلی پیر شده، قادر نیست ماهی بگیرد و اتفاق بزرگ زندگی اش به قلاب انداختن یک ماهی بزرگ است. این همان قصه ای است که شما با نام «پیرمرد و دریا» می شناسید یا می تواند «آرامش پیش از توفان»، سفارش دادن یک کیک تولد برای یک بچه باشد و بعد بچه برود زیر ماشین اما صاحب قنادی هی زنگ بزند خانه والدین که بیایید کیک را ببرید و بقیه پول را بدهید.
این همان روایتی ا ست که ریموند کارور در یکی از درخشان ترین قصه های کوتاهش آن را تعریف کرده ]نه یک بار! که دو بار و در دو نسخه متفاوت از هم و البته هر دو خواندنی[ پس «وضعیت» یک «اصل» است. یادتان باشد شما می توانید از «اسب» روایت بیفتید و دوباره سوار شوید اما اگر از «اصل» افتادید، سوار شدن تقریباً غیرممکن است!  

 نویسنده : یزدان سلحشور

منبع :  

 

http://vista.ir/article/325929/عنصر-حیاتی-«وضعیت»

فقط نویسندگان و کسانی که می خواهند نویسنده شوند بخوانند.

اینها توصیه هایی هستند که دیمن نایت در کتاب خلق داستان کوتاه به نویسنده ها می کند. این توصیه ها برای هر نویسنده ای در هر سطحی است. ● درد و عشق
دبیران دبیرستان و اساتید کالج ها که "نویسندگی خلاق" تدریس می کنند (دیگر چه نوع مدرسه ای برای این رشته وجود دارد؟) معمولاً با شاگردانشان بیش از حد محترمانه برخورد می کنند. نظر آنها این است که شاگرد را تشویق به نوشتن کنند، فرقی هم نمی کند چطور این کار را بکنند. در مراحل اولیه، نویسندگی لذت بخش است، درست تا وقتی که متوجه نشید چقدر دارید بد می نویسید. وقتی متوجه شدید، آن وقت نوشتن درد آور می شود. ولی شاگرداها واقعاً دلشان نمی خواهد بدانند مشکل نوشته هایشان چیست. تو سری زدن به آنها بابت هر کاری که می کنند اشتباه است؛ این فقط شاگرد را ناامید می کند، چون احساس می کنند نمی توانند بهتر بنویسند.
آموختن نوشتن درد آور است. آموختن باله درد آور است؛ آموختن پیانو درد آور است. مردم به خواست خودشان این درد را تحمل می کنند و حتی گاهی به خودشان ضربه وارد می کنند، چون آنها به دنبال لذت مهارت در کارشان است.
یک بار کسی به من گفت "یکی رو بهم نشون بده که دوست داره بنویسه و من بهت نویسندة بد رو نشون می دم." این گفته حقیقت ندارد. وقتی توانستی کمی هدایت خودت را به دست بگیری و با کارت آسوده برخورد کردی، دوباره لذت نوشتن را می یابی.
تمام این حرفها را زدم تا به شما اخطار کنم در آموزش تکنیکهای نوشتن، ممکن است وارد دوره ای شوید که فراموش کنید چه چیزهای ابتدا به ساکن وجود داشته که شما را ترقیب به نوشتن کرده است. لذت از بین می رود، نه فقط به خاطر اینکه دارید کاری سخت انجام می دهید، بلکه به این خاطر است که همه چیز با هم مخلوط شده است. به یاد داشته باشید اگر چیزی برای گفتن نداشته باشید، تمام تکنیک های دنیا هم به دردتان نمی خورد. نوشتن مسائل مختلف عمیقاً برای شما مهم است؛ تکنیکها را بیاموزیأ تا آنها را بهتر بنویسید.
وقتی که نویسنده ای تمام وقت شدید، هیچ کس به جز خودتان نمی تواند تصمیم بگیرد که کی شروع به نوشتن کنید و کی دست از کار بکشید، کی صبح از جایتان بلند شوید و یا کی بخوابید. زمان برای خودتان است؛ خودتان می توانید پروژه های کاریتان را انتخاب کنید و هر چقدر خواستید سرش وقت بگذارید. اگر می خواهی به مسافرت بروید و توان پرداخت هزینه های سفر را داشته باشید، بدون اینکه از کسای اجازه بخواهید می توانید بروید. هر لباسی که خواستیأ می توانید بپوشید. لازم نیست نگران اخراج شدنتان باشید، و یا نگران این باشید که ترفیع بگیرید. حتی لازم نیست کسی را که ازش خوشتان نمی آید ملاقات کنیأ. شما آن کاری را که دوست دارید انجام می دهید و بابتش پول م یگیرید.
این یک طرف ماجرا است. حالا می رویم بخش دیگر ماجرا را نگاه کنیم. درست است که زمانتان برای خودتان است، ولی تا وقتی که از آن به درستی استفاده نکنیدف نه می توانید یک ساندویچ بخرید و نه یک جفت کفش. وقتی داستانی را می فروشید، ممکن است یک سال و یا بیشتر منتظر چاپش بمانید و زمانی که به انتظار هستید متوجه می شوید که ویراستار خودش متن را بازنویسی کرده تا به سبک خودش نزدیک تر شود و یا اینکه می خواسته حجم متن را کم تر کند. اگر برای خودتان یک نماینده (همان ایجنت) بگیرید، ممکن است نمایندة شما آدم مناسبی نباشد و یک سال طول بکشد تا متوجه این ماجرا شوید.
اگر هر چه در می اورید را خرج می کنید، بدون اینکه پس اندازی داشته باشید، لحظات ناخوشایندی پیش رویتان است: هر روز منتظر چکتان هستید و مطمئن باشید که آن چک طبق برنامه ریزی ای که کرده اید به دستتان نمی رسد و ممکن است هیچ وقت هم نرسد. بارها و بارها وسوسه می شوید تا با نوشتن چیزی نامرغوب پولی به دست بیاورید، و اگر مثل من در نوشتن چنین چیزهایی بی عرضه باشید، ویراستار آن را نمی خرد. اگر درآمدتان کم است و باید خانواده تان را همایت کنید، از اینکه چرا نوشتن را کنار نمی گذارید و یک کار دیگر انجام نمی دهید احساس گناه می کنید و اگر کار دیگری انجام دهید، از بابت اینکه نوشتن را کنار گذاشته اید احساس گناه می کنید.
● یاس و نومیدی
اگر می نوشته اید و داستانهایتان را بدون اینکه موفق به چاپشان شوید برای جاهای مختلف می فرستادید، می دانید که دربارة چه می خواهم صحبت کنم. یادداشتهایی که ضمیمة کار رد شدة شما می شود نه تنها به نفستان ضربه وارد می کند، بلکه شما را از چیز خاصی مطلع نمی کند: آنها به شما نمی گویند کجای کار اشتباه کرده اید. حتی بعد از اینکه داستانتان را فروختید، سایر داستانها رد می شود و شما دلیل آن را متوجه نمی شوید.
چه چیزی بدتر از این است که بدانید داستانهایتان چه مشکلی دارند و هنوز هم نتوانید نسبت به آن کاری انجام دهید. وقتی همه چیز در ذهن شما مشخص است ولی روی کاغذ نمی آید، ممکن است شرایط طوری شود که احساس کنید می خواهید از پنجره بیرون بپرید. (خوشحالم که به اطلاع می رسانم تعدادی از نویسنده ها همین کار را کرده اند)
در همان حین، در طول دوران کاریتون، و شاید بیشتر از یک بار، خودتان را قانع می کنید که دیگر یک خط هم نمی نویسید. دو سه نویسندة حرفه ای را می شناسم که گفته اند هیچ وقت این اتفاق برایشان نیفتاده است، ولی به صداقتشان شک کدارم.
یک بار برای نوشتن یک رمان، ده سال به مشکل برخورد کردم. در نهایت رمان را تمام کردم و به نوشتن ادامه دادم، ولی می دانم دوباره ممکن است همین اتفاق برایم بیفتد. این تضمینی نیست که شما باز بتوانید بنویسید، مهم نیست چند بار این کار را کرده اید.
پذیریش این حرف که اینها تجربه های مشترکی هستند سخت است، آموختن تکنیکهای تازه سخت است، و "آموختن کاری که در پیشرفت است" خیلی سخت است وقتی متوجه شوید هیچ پیشرفتی در کار نیست. اگر دوست دارید، خوداتن را ماهی قزل آلا در نظر بگیرد، که در شرایط مختلف سعی می کند تخم گذاری کند؛ البته این کمک زیادی نمی کند.
فراموش نکنید که من هیچ وقت نگفتم این کار آسانی است.
● عادت کاری
عادت خوب کار، هر نوع عادتی است که خودتان با آن راحت هستید. اینجا راه هایی را می گویم که به دیگران جواب داده است.
جایی برای نوشتن داشته باشید که فقط خودتان از آن استفاده می کنید و فقط مخصوص نوشتن است. ساعاتی مشخص از روز را برای نوشتن کنار بگذارید ــ هر چقدر شرایط به شما اجازه می دهد، حتی اگر دو ساعت باشد آن هم در صبح های شنبه و یکشنبه ــ و آن ساعتها را صرف کار دیگری نکیند. از قبل بدانید چه می خواهید بنویسید تا وقتی پشت صفحة کلید می روید آمادة نوشتن باشید. در این شرایط شما خودتان را واداشته اید هر وقت پشت صفحه کلید نشستید مطلبی بنویسید. اگر به هر دلیلی دیدید که برای یکی دو دقیقه دست از نوشتن برداشته اید، از جایتان بلند شوید، صفحه کلید را رها کنید، به مشکلاتان فکر کنید و بعد دوباره برگردید. همیشه یک دفترچه یادداشت به همراه داشته باشید تا بتوانید از اتفاقات و حس های عجیبی که برایتان پیش می آید یادداشت برداری کنید.
احتمال دارد شما برای چند سال و یا حتی در تمام طول دوران نویسندگیتان، نویسنده ای نیمه وقت باشید. بسیاری از نویسندگان برجسته، در ابتدا نیمه وقت می نوشتند ــ آنها در حالی که کار اصلیشان چیز دیگری بوده به نوشتن ادامه می دادند. موفق ترین آنها کسانی بودند که همیشه برای خودشان برنامه ریزی داشته اند و از حداقل زمانشان استفاده می کردند: در حین سفر با قطار می نوشتند، قبل از صبحانه کار می کردند، از کمترین وقت آزادشان در طول روز استفاده می کردند.
شرایط زندگی شما تحت تاثیر چیزهای زیادی است که از کنترلتان خارج است: ممکن است سالها کاری بکنید که علاقه ای به آن ندارید؛ ممکن است ازدواجتان به طلاق بینجامد؛ وقت و احساس زیادی از شما نسبت به بچه ها و سایر اعضای خانواده تان گرفته شود. در شرایط ایده آل شاید دلتان بخواهد از تمام اینها بگذرید، ولی اگر این کار را بکنید، چیزی برای نوشتن خواهید داشت؟ هر نوع تجربه ای به شما در بلوغ و درکتان از جهان کمک می کند. حتی خستگی هم برای نویسندگیتان با ارزش است.
اگر کاری دارید که کاملاً ذهن شما را به خودش مشغول نمی کند، ممکن است بتوانید برای نوشتن در طول روز برنامه ریزی کنید و آماده باشید تا پشت صفحه کلیدتان بنشینید. کمی نگران بودن برای وقتی که پای صفحه کلید می گذارید، بد نیست. نویسنده هایی که کاری به جز نوشتن ندارند به مداد تراش و بانداژ رو می آورند.
اکثر گفته هایم در این کتاب نظرات شخصی ام است و مثالهای خلفی نسبت به گفته هایم وجود دارد: برای نمونه جوزف کونراد ساعتهای متمادی پشت میز کارش می نشست، حتی اگر یک کلمه هم نمی نوشت؛ جان اشتاین بک باور داشت اگر نتواند دورن مایه کارش را در یک جمله خلاصه کند، آمادگی نوشتن ندارد. اما من نظر خودم را دارم. فکر می کنم خود آزاری کنراد بی مورد بوده و شاید اگر می توانست به خودش بیاموزد که فقط زمانی که می خواسته بنویسد پای میز کارش بنشیند، موفقیت بیشتری نسیبش می شد؛ و فکر می کنم جان اشتاین بک به جاهای بالاتری می رسید اگر اعتقاد نداشت که شخصیت داستانی اش باید در درون مایه هایش خلاصه شود. (برای نمونه "در جنگ مشکوک" را ببیند)
شما حق دارید بدانید من به چه فکر می کنم، حتی اگر با آن مخالف هستید. اگر شما از نوع نوسینده هایی هستید که باور دارید باید از به خودتان فشار بیاورید، عوض اینکه سعی کنید با انتظار آن موقعیت بمانید، یا اینکه باور دارید باید قبل از نوشتن از درون مایه کارتان خبر داشته باشید، در نهایت کار خودتان را انجام می دهید، مهم هم نیست که من چه می گویم. (حتماً هم باید این کار را بکنید.)
● زندگی با یک نویسنده
بن بووا، نویسنده ای معروف و ویراستار سابق مجة آنالوگ، می گوید مردمی که با نویسنده ها در کنفرانس ها و سمینارها ملاقات می کنند نمی دانند آنها چه شکلی هستند، آنها تا به حال نویسنده ای را مشغول به کار ندیده اند. اگر ازدواج کرده باشی و یا با کسی زندگی کنید، باید او را متوجه کنید که با چطور آدمی سر و کار دارد.
برای کسی که نویسنده نیست خیلی سخت است بفهمد نویسندگی فقط پشت صفحه کلید اتفاق نمی افتد؛ بلکه در ذهن نویسنده هم نوشتن ادامه دارد، شاید حتی بیشتر از هیجده ساعت از روز را وقتش را بگیرد. داستانی دربارة رنوار وجود دارد که این حرف را تایید می کند. نقاش یک روز صبح در باغش نشسته بود، یکی از همسایه ها رد می شود، کلاهش را برای رنوار بر می دارد و می گوید :"آه، اقای رنوار ــ استارحت می کنید؟" رنوار می گوید "نه، دارم کار می کنم." کمی بعد باز همان همسایه دارد رد می شود و می بیند دارد نقاشی می کشد. "آه آقای رنوار، حال دارید کار می کنید؟" رنوار می گوید: "نه، دارم استراحت می کنم."
وقتی یک نویسنده می نشیدند و خیرة دیوار می شود و هیچ احساسی بر صورتش نیست، برای همراهش راحت است که فکر کند او کاری انجام نمی دهد و می تواند وارد بحثی سبک شود و یا دربارة مسائل مالی صحبت کند و یا دربارة مشاین ظرف شویی خراب حرف بزند و یا هر چیز دیگری.
حتی وقتی که یک نویسنده پای صفحه کلید است، برای کسی که نویسنده نیست واضح است که نباید برای هیچ گونه اتفاقی کوچکی که در خانه می افتد مزاحم او بشود. آماده شدن برای نوشتن یک فرآیند پیچیدة ذهنی است و فرآیند حساسی است؛ به نظر من مثل این می ماند که از نردبانی بالا می رود و ظرفهای نقاشی و قلمو هایم بهمراهم است. وقتی کسی مزاحمم می شود، مثل این می ماند که از نردبان پایین افتاده ام. دو سه بار دیگر که این اتفاق بیفتد مرا از بالا رفتن نردبان پشیمان می کند.
یک بار در کنفرانسی توی مطلفورد از تمام نویسنده ها خواستیم که دربارة حداقل خواسته هایشان در طول کار صحبت کنند. جوابها گوناگون بود، ولی همه سر یک چیز توافق داشتند: همگی نیاز به وقت آزاد داشتند ـ زمانی که کسی مزاحم آنها نشود. اگر بدانم که آن زمان آزاد را ندارم، نوشتن را شروع نمی کنم.
سایر مردم صبح به محل کارشان می روند و شب بر می گردند؛ نویسنده همیشه در خانه است. این برای همسر آدم ممکن است قابل درک نباشد، مخصوصاً اگر او هم در خانه باشد. یک بار زنی از همسر پرسیده بود "چطوری تمام مدت تو خونه تحملش می کنی؟" فکر نمی کنم آن زن منظور خاصی داشت؛ او فقط پیش خودش فکر می کرده که اگر شوهرش هر روز خانه باشد چقدر بهش سخت می گذرد.
مشکل دیگری که همسران و حتی بچه ها نیز دارند، این است که اکثر آدمها فکر می کنند نوشتن یک تفریح است نه یک کار. (کوچکترین پسر در دوران کودکی اش از مادرش می پرسید که چرا من به مانند سایر پدرها کامیون ندارم.)
اینها برخی از دلایلی است که احساس می کنم از ازدواج با زنی که خودش نیز نویسنده است خوش شانسی آورده ام. مورد دیگر این است که ما هیچ وقت حرفهایمان با هم تمام نمی شود. ایزوله شدن بهایی است که اکثر نویسنده ها برای آزادی خودشان پرداخت می کنند، و این بهای سنگینی است. سایر نویسنده ها باید هزاران کیلومتر سفر کنند، سفری پر هزینه، تا کسی را پیدا کنند که بتوانند دربارة علایقشان با آنها صحبت کنند؛ ما فقط لازم است پشت میز آشپزخانه مان بنشینیم.
اگر هنوز تصمیم نگرفته اید که نویسنده ای حرفه ای مخواهید بشوید یا نه، صحبت دربارة اینکه با نویسنده های دیگر ملاقات و ازدواج کنید، صحبت صحیح ای نیست. من به شما توصیح نمی کنم برای این منظور به کلاس ها و یا کارگاه های نویسندکی بروید، ولی گاهی این طوری هم نتیجه می دهد. من و همسرم همدیگر را در کنفرانس میلفورد دیدم، که من آن را در شهر میلفورد ایالت پنسیلوانیا برگذار می کردم. تعدادی از شاگردهای ما که در کارگاه لاریون دانشگاه ایالت میشیگان با هم همکلاسی بوده اند، با همدیگر ازدواج کرده اند.
احتمالاً در یک ازدواج ایده آل دوست دارید طرف مقابلتان فردی نیک اندیش، آسان گیر و خیلی پول دار باشد، ولی نمی دانم باید به آنهایی که دنبال چنین ازدواجی هستند چه بگویم.

برگردان : آراز بارسقیان  

منبع : 

http://vista.ir/article/354509/برای-اینکه-نویسنده-ای-ماهر-شوید-بخوانید!!!

پنج روش برای شخصیت پردازی داستانی  

  

 شما چطور به شخصیت‌هایی که قرار است در داستا‌‌نهایتان باشند می‌رسید؟ در اینجا به ۵ راه برای تولید شخصیت‌های داستانی یا‌‌ همان کاراکتر‌ها پرداخته شده که هر کدام از این ایده‌ها خودشان معدنی طلا از ایده‌های ناب و نو هستند.

روش اول: تماشای مردم

به مردمی که در خیابان از مقابل شما رد می‌شوند توجه کنید. به یک مرکز خرید و یا کافی شاپ بروید و به مردمی که در اطرافتان هستند توجه کنید. به این توجه کنید که چگونه لباس پوشیده‌اند و طرز لباس پوشیدنشان چه اطلاعاتی از شخصیت آن‌ها به شما می‌دهد. در چهره‌شان چه احساساتی نهفته است؟ نحوه حرکت کردنشان چگونه است و چگونه با اطرافیان خود ارتباط برقرار می‌کنند؟ سعی کنید تصور کنید این آدم‌ها با این طرز لباس و چهره چه زندگی‌ای دارند.
به مردمی که در صف سوپرماکت ایستاده‌اند نگاه کنید. به مکالماتشان گوش کنید و سعی کنید بفهمید هر کدام چه اجناسی خریده‌اند. با این خریدها به نظر می‌رسد تنها زندگی می‌کنند و یا بچه دارند؟ در خریدشان خبری از غذای حیوانات خانگی هست؟ به نظرتان خودشان غذا درست می‌کنند و یا غذاهای آماده و قبلا پخته شده را برای فریز کردن خریداری می‌کنند؟ با این خرید‌ها قصد دارند مهمانی راه بیندازند؟ تمام این افراد با خصوصیاتی که از خود به نمایش می‌گذارند می‌توانند یکی از شخصیت‌های داستانی در داستانهای شما باشند.

روش دوم: از روزنامه‌ها ایده بگیرید

روزنامه‌ها منبعی غنی از شخصیت‌های داستانی هستند. وقتی راجع به آدمهای معمولی‌ای مطالعه می‌کنید که در وضعیت‌های غیر معمول گرفتار شده‌اند، سعی کنید انسانهایی را که پشت تیتر روزنامه‌ها مخفی شده‌اند بشناسید. چه چیزی موجب می‌شود یک زن به همسرش شلیک کند؟ این زن چه شخصیتی می‌تواند داشته باشد و مهم‌تر از آن اینکه همسرش چه شخصیتی داشته است؟ مردمی که شما در تصورات خود می‌سازید به احتمال زیاد با حقیقت کسانی که در روزنامه درباره‌شان نوشته شده تفاوت زیادی دارند. این مسئله اصلا چیز بدی نیست. این‌ها در واقع شخصیت‌های داستانی‌ای هستند که ذهن شما آن‌ها را ساخته است. با ساختن این شخصیت‌ها می‌توانید هر طور که بخواهید درداستا‌‌نهایتان از آن‌ها استفاده کنید.
اطلاعیه‌های عروسی و اعلامیه‌های فوت هم از منابع مهم دیگر هستند که برای یافتن ایده‌های مربوط به شخصیت‌های داستانی می‌توانید به آن‌ها مراجعه کنید. تخیلتان را به کار گیرید و در‌‌ همان حاشیه سفید روزنامه درباره کسانی که در روزنامه پیدا کرده‌اید خیال‌پردازی کنید.

روش سوم: ایده گرفتن از نام‌ها

هر اسمی با توجه به اینکه چگونه تلفظ می‌شود و با چه مفاهیمی در ارتباط است و یا اینکه در کاغذ سفید چگونه دیده می‌شود، ‌مجموعه‌ای از ذهنیات و تفکرات راجع به شخصیت‌های داستانی در ما ایجاد می‌کند. حتی نام‌ها می‌توانند ما را به آدمهایی که می‌شناسیم وصل کنند و از روی نام‌ها رفتارهای شبیه به رفتار اطرافیانمان را به گونه‌ای کپی برداری کنیم.
برای چند لحظه به زنی فکر کنید که نامش گرترود است (در نسخه وطنی این دستور العمل می‌توانید به نام ملوک یا رزیتا و یا سارا یا هر نام ایرانی دیگری که می‌خواهید فکر کنید چون مطمئنا شما تصوری از زنی که نامش گرترود است، ندارید!) به اسمهای دیگری هم فکر کنید. با شنیدن این نام‌ها چه تصوری از افرادی که این نام‌ها را دارند، در ذهنتان پدیدار می‌شود؟ به اسم ورونیک و یا دونا هم فکر کنید. من با شنیدن این نام‌ها با سه زن مختلف رو به رو می‌شوم.
نام گرترود (ملوک خانوم خودمان!) باعث می‌شود من به پیرزنی حدودا ۶۰ ساله برسم با موهایی طوسی و سفید رنگ که تا چانه‌اش رسیده‌اند. او آرایشی روی صورتش ندارد و دور لبش هم پر از چین و چروک است. قد بلند و لاغر است. در طول روز مسافت زیادی را پیاده روی می‌کند. او گامهای سریع و مصممی دارد درست مثل اینکه هر روز باید مسافت زیادی را بپیماید تا مشکلات فوری را حل کند. گرترود شما احتمالا با گرترودی که من در نظر دارم به کلی متفاوت است. این مسئله خیلی خوبی است.
وقتی که به ایده‌ها و شخصیت‌پردازی احتیاج دارید سه اسم بنویسید. به صورت تصادفی از روی دفتر تلفنتان نامی را انتخاب کنید و یا اینکه مستقیما سه اسمی را که سریع به ذهنتان می‌رسد، ‌یادداشت کنید. بعد از آن سعی کنید شخصیتی که چنین نامی دارد را به تصویر بکشید. از اینکه چه تصوری راجع به این شخصیت دارید یادداشت برداری کنید. با این کار دانه‌های اولیه برای کاشت درخت را در اختیار گرفته‌اید!

روش چهارم: ترکیب و تطابق

معمولا نویسندگان، شخصیت‌های داستانی خود را بر پایه شخصیت‌های واقعی‌ای که می‌شناسند بنا می‌کنند. گاهی اوقات این شیوه عمل می‌کند اما برخی اوقات هم این کار بسیار محدود کننده خواهد بود. در این روش شاید نتوانیم پس از مدتی دست از فکر کردن به شحخصیت حقیقی مد نظرمان بکشیم و به شخصیت داستانی فکر کنیم. این ترکیب حقیقت و خیال‌پردازی شاید همه چیز را به هم بریزد. در اینجا روش دیگری را امتحان می‌کنیم: شخصیتی بسازید که آمیزه‌ای از ابعاد شخصیتی چند نفر متفاوت باشد.
برای مثال ممکن است شخصیتی بسازید که در برخی از مواد روحیات و رفتارش را از پدرتان قرض گرفته است، آمیزه‌ای از رفتارهای یکی از معلمان مدرسه‌تان را هم دارد و ممکن است برخی از عقاید رییس‌تان در محل کار را هم داشته باشد. راه دیگری هم وجود دارد: ممکن است بتوانید شخصیتی بسازید که پایه اصلی شخصیت حقیقی‌اش پدرتان است اما شخصیت داستانی زن باشد. بنابراین برخی عقاید و رفتار را از پدرتان قرض می‌گیرد و شاید خصوصیات فیزیکی را از یک گارسون (خانم) به امانت بگیرد. نتیجه هر کدام از این ترکیب‌ها، ‌خلق شخصیتی است که تمام خصوصیاتش را می‌توان در این آدمهای حقیقی هم دید و شباهت زیادی به آن‌ها دارد اما در عین حال از تمام این شخصیت‌ها متفاوت بوده و فردی منحصر به فرد است.

روش پنجم: تبدیل کردن شخصیت‌ها به شخصیت‌های بیشتر

هر کدام از شخصیت‌هایی که می‌سازید می‌توانند ریشه‌ای برای ساخت شخصیت‌های بعدی باشند. خانواده شخصیت داستانی شما چه کسانی هستند؟ والدینش چه شکل و شمایلی دارند؟ بهترین دوست این کاراکتر شما کیست؟ دشمنش کیست؟ چه شخصیتی می‌تواند روی اعصاب شخصیت داستانی شما راه برود؟ چه شخصی جذب در شخصیت داستانی شما می‌شود و او به صورت رمانتیک جذب چه کسی می‌شود؟
با پرسیدن این سوالات از خودتان یک *طوفان فکری به وجود بیاورید و پاسخ سوالات را توسعه دهید و از بینشان دوباره شخصیت‌های جدیدی خلق کنید.
*طوفان فکری به این معنی است که هر چه در ذهنتان می‌آید را بنویسید. مهم نیست در لحظه به چه چیزی فکر می‌کنید هر سوالی دارید، ‌هر احساسی که در درونتان وجود دارد را به صورت شخصیت جدیدی در بیاورید.

استاد: نانسی استراوس -  کارشناس ارشد هنرهای زیبا و مدرس نویسندگی خلاق در دانشگاه میشیگان امریکا 

منبع : http://ekvan.ir/%db%b5-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d9%88%d9%84%db%8c%d8%af-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c/

یک داستان از ابراهیم گلستان

این داستان کوتاه را بخوانید . به عنوان یک نویسنده چه عناصر مهم داستانی را کشف می کنید ؟ به عنوان خواننده الهام می گیرید ؟ به نظر می رسد هر گاه نمی توانیم بنویسیم خواندن داستانهایی اینچنینی می تواند الهام بخش باشد  ....

 

 

داستان کوتاه ماهی و جفتش (ابراهیم گلستان)

مرد به ماهی‌ها نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. پشت شیشه برایشان از تخته سنگ‌ها آبگیری ساخته بودند که بزرگ بود و دیواره‌اش دور می‌شد و دوریش در نیمه تاریکی می‌رفت. دیواره‌ی روبروی مرد از شیشه بود. در نیم تاریکی راهرو غار مانند در هر دوسو از این دیواره‌ها بود که هر کدام آبگیری بودند نمایشگاه ماهی‌های جور به‌جور و رنگارنگ. هر آبگیر را نوری از بالا روشن می‌کرد. نور دیده نمی‌شد، اما اثرش روشنایی آبگیر بود. و مرد اکنون نشسته بود و به ماهی‌ها در روشنایی سرد و تاریک نگاه می‌کرد. ماهی‌ها پشت شیشه آرام و آویزان بودند. انگار پرنده بودند، بی‌پر زدن، انگار در هوا بودند. اگر گاهی حبابی بالا نمی‌رفت، آب بودن فضایشان حس نمی‌شد. حباب، و هم چنین حرکت کم و کند پره‌هایشان. مرد درته دور روبرو، ‌دوماهی را دید که با هم بودند.دو ماهی بزرگ نبودند، با هم بودند. اکنون سرهایشان کنار هم بود و دم‌هایشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز کنار هم ماندند. انگار می‌خواستند یکدیگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند و آمدند.
مرد نشست. اندیشید هرگز این همه یکدمی ندیده بوده است. هر ماهی برای خویش شنا می‌کند و گشت وگذار ساده خود را دارد. در آبگیرهای دیگر، و بیرون از آبگیرها در دنیا، در بیشه، در کوچه‌ ماهی و مرغ و آدم را دیده بود و در آسمان ستاره‌ها را دیده بود که می‌گشتند، می‌رفتند اما هرگز نه این همه هماهنگ. در پاییز برگها با هم نمی‌ریزند و سبزه‌های نوروزی روی کوزه‌ها با هم نرستند و چشمک ستاره‌ها این همه با هم نبود. اما باران. شاید باران. شاید رشته‌های ریزان با هم باریدند و شاید بخار از روی دریا به یک نفس برخاست؛ اما او ندیده بود. هرگز ندیده بود.
دو ماهی شاید از بس با هم بودند، همسان بودند؛ یا شاید چون همسان بودند، همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمی بود، یا همدمی از گردش هماهنگ زاده بود؟ یا شاید همزاد بودند. آیا ماهی همزادی دارد؟
مرد آهنگی نمی‌شنید، اما پسندید بیاندیشد که ماهی نوایی دارد، یا گوش شنوایی، که آهنگ یگانگی می‌پذیرد. اما چرا نه ماهیان دیگر؟
دو ماهی آشنا بودند. دو ماهی زندگی در آبگیر تنگ را با رقص موزونی مزین کرده بودند. اما چگونه همچنان خواهند رقصید؟ از اینجا تا کجا خواهند رقصید؟
یک پیرزن که دست کودکی را گرفته بود،‌آمد و پیش آبگیر به تماشا ایستاد و پیش دید مرد را گرفت.
زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد. مرد برخاست و سوی آبگیر رفت، ماهی‌ها زیبا بودند و رفتارشان آزاد و نرم بود و آبگیر خوش روشنایی بود و همه چیز سکون سبکی داشت. زن با انگشت ماهی‌ها را به کودک نشان می‌داد، بعد خواست کودک را بلند کند، تا او بهتر ببیند. زورش نرسید. مرد زیر بغل کودک را گرفت و او را بلند کرد. پیرزن گفت: “ممنون. آقا.”
اندکی که گذشت، مرد به کودک گفت: “ببین اون دو تا چه قشنگ با همن.”
دو ماهی اکنون سینه به سینه‌ی هم داشتند و پرک‌هایشان نرم و مواج و با هم می‌جنبید. نور نرم انتهای آبگیر، مثل خواب صبح‌های زود بود. هر دو تخته سنگ را مثل یک حباب می‌نمود، پاک و صاف و راحت و سبک.
دو ماهی اکنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزدیک شوند و کنار هم سر بخورند. مرد به کودک گفت: “ببین اون دو تا چه قشنگ با همن.”
کودک اندکی بعد پرسید:”کدوم دو تا؟”
مرد گفت: “اون دو تا. اون دو تا را می‌گم. اون دو تا را ببین.” و با انگشت به دیواره‌ی شیشه‌ای آبگیر زد. روی شیشه کسی با سوزن یا میخ یادگاری نوشته بود. کودک اندکی بعد گفت: “دوتا نیستن.”
مرد گفت: “اون، آآ، اون، اون دو تا.”
کودک گفت: “همونا. دو تا نیستن. یکیش عکسه که توی شیشه اونوری افتاده.”
مرد اندکی بعد کودک را به زمین گذاشت؛ آنگاه رفت به تماشای آبگیرهای دیگر

ده توصیه ی / سوفی کینسلا / به نویسندگان داستان

سوفی کینسلا نویسنده کتابهای پرفروشی است مثل مجموعه ای با عنوان "معتاد به خرید"، "می توانی رازی را نگه داری؟"، "شب عروسی" و "الهه ای که خانه دار نیست".

کتابهای او به بیش از چهل زبان مختلف ترجمه شده و بر اساس یکی از کتابهایش به نام "اعتراف یک معتاد به خرید" یک فیلم سینمایی ساخته شده است.

سوفی کینسلا برای کسانی که می خواهند نویسنده آثار پرفروش شوند، ده توصیه دارد.

۱- همیشه یک دفتر یادداشت همراه خود داشته باشید

همیشه و هر کجا که می روید یک دفتر یادداشت همراه خود ببرید و هر چیزی را که به ذهنتان می رسد بنویسید، حتی اگر در آن لحظه نکته نامربوطی به نظر بیاید. از نکات پراکنده و گذرایی که به ذهن می رسد و یا مطالبی که ممکن است در مکالمات دیگران بشنویم می توان استفاده های فراوانی کرد.

عادت کنید که به عنوان یک نویسنده به زندگی نگاه کنید و همه چیز را بنویسید. فعلا نگران این نباشید که نتیجه همه اینها چه خواهد شد، به عنوان یک عادت یا سرگرمی بنویسید. چون وقتی که یک فکر بزرگی به ذهنتان برسد و بخواهید کتابی بنویسید به نوشتن عادت کرده اید و در عین حال مواد خام زیادی خواهید داشت که می توانید از آن استفاده کنید.

۲- فکر کنید اگر می شد چه می شد و مطالعه کنید

شروع کنید به نگاه کردن به دنیا با این نگاه و سئوال که اگر می شد چه می شد. سرنخ ها و ایده های محتمل برای نوشتن یک داستان را جمع آوری کنید.

خودتان را به نوشتن عادت دهید، می توانید یک موضوع یا یک مفهوم کوچک را انتخاب کرده و با نوشتن آن را به چیز دیگری تبدیل کنید. سعی کنید از این تمرین های نگارشی لذت ببرید و در ضمن ببینید چه ظرفیت هایی می توانند داشته باشند.

ممکن است خیلی ناچیز و بی اهمیت به نظر برسد ولی اگر احساس می کنید که حتی یک ذره قابلیت تبدیل شدن به یک داستان را دارد ذهن خود را به روی حالت های محتمل برای پرورش داستان بازنگه دارید و بعد خواهید دید که مرتب ایده های جدیدی به ذهنتان خواهد رسید.

اگر می خواهید نویسنده شوید مطالعه واقعا حیاتی است. من از دوران کودکی خوره کتاب و مطالعه بوده ام. من از آن بچه هایی بودم که سر میز صبحانه به جای حرف زدن با دیگران نوشته های روی جعبه بیسکوئیت و یا پاکت شیر را بارها و بارها می خواندم.

۳- کتابی را بنویسید که خودتان دوست دارید آن را بخوانید

خیلی ها فکر می کنند که برای رضایت دیگران باید بنویسند، برای جلب توجه خواننده ها و یا منتقدان و افکار عمومی. غریزه من همیشه به من گفته که نمی توان تمایل و نظر دیگران را حدس زد.

کاری که می توانید بکنید این است که خودتان را جای یک خواننده بگذارید و ببینید که خود شما دوست دارید چه چیزی بخوانید. یکی از راههای تجسم کردن این حالت این است که به یک کتابفروشی بروید و تصور کنید که چه کتابی را دوست دارید از قفسه ها بردارید.

به احتمال زیاد اگر خود شما بخواهید یک کتابی را از قفسه های کتابفروشی بردارید سایرین هم دوست دارند آن را بخوانند. بنابراین همیشه از خودتان شروع کنید و چیزی بنویسید که خود شما را خوشحال و راضی می کند.

۴- در مورد چیزهایی که دارید می نویسید صحبت نکنید

من موقع نوشتن یک کتاب جدید خیلی پنهان کار هستم. به نظر من نویسنده ها افراد آسیب پذیر و شکننده ای هستند و مثل پروانه ها به راحتی مچاله می شوند.

اگر شما مثل من فرد حساسی هستید، یک اظهار تردید و یا یک اظهار نظر منفی و تصادفی از سوی دیگران ممکن است اعتماد به نفس شما در مورد نوشتن داستان را خرد کند.

به نظر من بهتر است همه این تمرین ها و نوشتن ها را به شکل خصوصی انجام دهید چون در آن حالت با آزادی کامل و بدون نگرانی از قضاوت دیگران و اینکه نتیجه کارتان چه خواهد شد، می توانید هر کاری که می خواهید بکنید.

به محض اینکه شما داستان خود را علنی کرده و آن را در معرض قضاوت و اظهار نظر دیگران بگذارید به مانعی بر سر راه خلاقیت شما بدل خواهد شد.

تنها کسی که من نوشته هایم را به او می دهم تا بخواند همسرم است و او از مدتها قبل براساس یک توافق دو طرفه بین ما دقیقا می داند که چه چیزهایی را نمی تواند بگوید.

به نظر من داستانی که در حال نوشته شدن است یک چیزب بسیار با ارزش و در عین حال نامشخصی است که به سادگی می تواند آسیب ببیند و یا از بین برود. بنابراین باید به خوبی از آن محافظت کنید.

۵- ژانر را فراموش کنید، صدای خود را بیابید

به نظر من یکی از دشوارترین کارها برای یک نویسنده پیدا کردن صدای منحصر به فرد او است. باید دقیقا متوجه شوید از نوشتن چه چیزهایی و به چه شیوه ای لذت می برید.

حقیقت این است که اگر کار نویسندگی را شروع کنید اوقات زیادی از زندگی خود را صرف این کار خواهید کرد پس بهتر است چیزی بنویسید که از آن لذت می برید و واقعا می توانید آن را بنویسید.

از آزمایش ها و شروع هایی که ممکن است به نتیجه نرسند نهراسید. یک بار سعی کردم یک داستان تریلر بنویسم و یادم هست که ناشرم به من گفت زمینه داستان جالب است ولی همه شخصیت ها خیلی معصوم و درستکارند. حق با او بود من داستانی خلق کرده بودم که در آن آدم های بسیار معمولی و معصوم راه می افتادند و همدیگر را می کشتند.

زیاد به این فکر نکنید که در چه ژانری باید بنویسید، شاید شما توانستید ژانری کاملا جدید را ابداع کنید. به جای فکر کردن به ژانر با خودتان بگویید که می خواهم یک داستان بنویسم و منتظر می شوم تا دیگران برای آن ژانری مناسب پیدا کنند. موضوع مهم این است که شما داستان و صدای ویژه خودتان را پیدا کنید.

۶- تا آخر کار پیش بروید

این دشوارترین و مهم ترین چیز است چون خیلی ها برای نوشتن یک داستان ایده هایی دارند. اولین مرحله این است که به جای حرف زدن در مورد آن واقعا آن را بنویسیم و مرحله بعدی این است که تا رسیدن به پایان داستان به نوشتن ادامه دهیم.

همه وقتی که به وسط داستانی می رسند احساس تردید می کنند و یا خسته می شوند. ممکن است داستان و تک تک شخصیت های آن شما را کلافه و کسل کند و حتی از آنها متنفر شوید. از خودتان خواهید پرسید که چرا از اساس نوشتن این داستان اسفبار را شروع کردم.

حقیقت این است که نوشتن هر کتابی کار سختی است و همه در مرحله ای سرشان به دیوار می خورد. ممکن است در طرح کلی داستان خلائی به وجود بیاید و یا نتوانید صحنه ای را به خوبی تمام کنید. ولی نکته مهم این است که باید به هر شکلی که شده به پایان کار برسید.

حتی اگر بهترین نسخه اولیه نباشد و به تصحیح و بازنویسی نیاز داشته باشد، حداقل شما نوشتن کتابی را تمام کرده اید تا بعدا آن را بازنویسی کنید.

۷- پیاده روی کنید و کوکتل بنوشید

همه در نوشتن زمانی گیر می کنند. نوشیدن کوکتل خیلی به من کمک می کند و این حقیقت دارد. هر موقع که در نوشتن داستان گیر می کنم با همسرم می رویم بیرون و کوکتل می نوشیم و همراه با نوشیدن صحبت می کنیم و در پایان شب همیشه گره هایی را که بر سر راه ادامه داستان وجود دارند باز می کنیم.

به تجربه من بیرون رفتن و صحبت کردن هم تفریح است و هم می تواند شما را از حالت کلافگی خارج کند. هیچ چیزی بدتر از نشستن پشت میز و خیره شدن به صفحه کامپیوتر و آن حالت استیصال نیست. باید نوشتن را در آن لحظات رها کنید و بیرون بروید.

کار دیگری که می تواند کمک بکند پیاده روی است. به نظرم هیچ چیزی مثل پیاده روی گره هایی را که در مغز ایجاد شده اند از هم باز نمی کند. گاهی اوقات ممکن است ساعت ها پشت میزتان بنشینید و هیچ راه حلی به ذهنتان نرسد . ولی به محض اینکه می روید بیرون و کمی پیاده روی می کنید همه چیزهایی که منتظرش بوده اید به ذهنتان می آید.

۸- برای کتابهایتان طرح و نقشه بریزید

بخش طرح ریزی برای من بسیار مهم است و حداقل ماهها و شاید گاهی سالها طول می کشد. من نوشتن کتابها را در محل کارم انجام می دهم ولی موقع تهیه طرح کلی کتابها معمولا به چایخانه و کافه می روم. من محیط پر جنب و جوش و بودن در جمع تعداد زیادی از مردم ولی کماکان گمنام ماندن را دوست دارم.

نکات اصلی طرح کتاب را روی کارت های مقوایی مخصوص بایگانی می نویسم و آنها را به دیوار می چسبانم. بعد کمی از دیوار فاصله می گیرم و به آنها نگاه می کنم تا ببینم آیا از ساخت کلی داستان خوشم می آید و یا نه. اگر راضی نباشم می توانم محل این کارت ها را و در نتیجه روال کلی داستان را جابجا کنم. این قسمت از کار بسیار ارضا کننده است، درست مثل حل کردن جدول کلمات.

حقیقت این است که می توان در طراحی کلی داستان وقت زیادی صرف کرد و بارها آن را تصحیح و تکمیل کرد ولی به هنگام نوشتن داستان معمولا این طرح ریزی ها تغییر می کنند و چاره ای جز این نیست. اما بدنه میانی و پایان خوب داستان دقیقا به همان اندازه ساختن طرحی کلی و شروعی خوب مهم است.

۹. کارگزار خوبی پیدا کنید و استم مستعاری انتخاب کنید

فکر می کنم تاکنون در مجموع ۲۰ کتاب نوشته ام در تمام این مدت فقط یک کارگزار داشتم.

انتخاب این کارگزار شاید بهترین کاری است که انجام داده ام چون او مرا راهنمایی می کند، در عین حال برای من مثل یک دوست بسیار خوب بوده و تمام مسایل مالی و اقتصادی مربوط چاپ و توزیع کتاب را انجام می دهد. بدون کمک های او من واقعا نمی دانستم حتی از کجا شروع کنم.

استفاده از اسم مستعار فواید زیادی دارد. به حفظ حریم خصوصی شما کمک می کند. در این حالت می توانید اسم حرفه ای و اسم خصوصی داشته باشید. به نظرم در کمتر رشته کاری مثل نویسندگی می توان به این سادگی یک هویت دیگر برای خود خلق کرد. واقعا عالی است.

۱۰- خود بعدی تان را بنویسید

هر کسی داستانی برای گفتن دارد و هر کسی می تواند نگارش خود را بهتر کند. برخی از تکنیک های نویسندگی را می توان آموخت و شما هم باید سعی کنید که یاد بگیرید و کارتان را بهتر کنید. من هنوز هم با نوشتن هر کتاب نکات جدیدی را یاد می گیرم.

به نظر من دلیلی وجود ندارد که همه مردم حداقل یک کتاب ننویسند. به نظرم همه مردم جهان به حد کافی جالب هستند و بنابراین چرا نباید داستان خود را بنویسند؟

شما چیزی را می نویسید که می شود و می توانید بنویسید. به نظرم نمی توان تصمیم گرفت که من می خواهم این یا آن کتاب مشخص را بنویسم.

به اعتقاد من این نوشتن است که شما را پیدا می کند. بنابراین با خودتان فکر نکنید که می خواهم داستانی مثل رمز داوینچی و یا چیزی شبیه آثار اسیتون کینگ بنویسم. خود بعدی تان را بنویسید، شما پدیده بزرگ بعدی خواهید بود.

منبع :

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2014/10/141007_l51_book_10_tips_writing

قفل شدن ذهن نویسنده . راه حل . چطور با قفل شدن ذهن مبارزه کنیم ؟

مقدمه: این متن یکی از مطالب پروژه رسانه‌ای – آموزشی ِ روزنامه گاردین (چگونه کتاب بنویسیم) است. آوانگارد قصد دارد، در صورت همیاری و التفات مترجمان داوطلب این مجموعه را با برگردان فارسی آن منتشر سازد. مطالب نگاشته شده در این پروژه رسانه‌ای هم برای نویسندگان تازه‌کار و هم برای حرفه‌ای ترها (و مدرسین داستان نویسی) می‌تواند بسیار مفید باشد. هدف ما آنست که به‌اندازه‌ی وسع خود قدمی برای گذار از عصر میانمایگی و داستانهای متوسط برداریم. به‌همین خاطر از بین دوستانی که تمایل دارند به ما در ترجمه و انتشار متون سودمند آموزشی کمک کنند، خواهش می‌کنیم، در انتهای همین مطلب برای ما کامنت بگذارند و یا از طریق صفحه « تماس با ما» اطلاعات تماس‌شان را به ما بدهند. از تماس کسانی که برای تلاش آوانگارد ارزش قائل هستند خواهش میکنیم، مطالب این پروژه را با ذکر منبع و پیوند به سایت در رسانه‌های خود نقل کنند.

 

 

اشاره: آنها که تجربه نویسندگی داشته باشند احتمالاً می‌دانند «قفل شدن ذهن» یعنی چه؟ شرایطی خلاء مانند که شما با گرفتار شدن درآن احساس می‌کنید ریشه خلاقیت‌تان خشک شده‌است. و در مقابل گره‌های کور داستان‌تان خلع سلاح شده‌اید. قفل شدن ذهن معمولا زمانی اتفاق می‌افتد که شما نمی‌دانید داستان‌تان را چگونه پیش ببرید، و آلترناتیوهایی که برای گره‌گشایی به‌کار می‌بندید به دل‌تان نمی‌نشیند! در چنین شرایطی چه باید کرد؟ مقاله زیر جوابهای خوبی برای این سوال دارد.این مطلب توسط کارن ویسنر نگارش شده‌است.خانم ویسنر ساکن کالیفرنیاست و در چهارده‌سال اخیر بیش از ۹۰ عنوان کتاب منتشر کرده‌است. وی یکی از بست سلرهای ادبیات انگلیسی معاصر است که تابحال بیش از ۱۲۰ مرتبه نامزد و یا برنده جوایز معتبر ادبی شده‌است. ویسنر مدرس داستان نویسی‌ در امریکاست و تابحال چندین کتاب مرجع در باره آموزش نویسندگی به رشته تحریر درآورده‌است. مطلب زیر یکی از مجموعه مطالبی‌ست که خانم ویسنر در قالب یک پروژه آموزشی – رسانه‌ای برای روزنامه گاردین نگاشته است، خواندن مطالب این مجموعه، از جمله مطلب زیر را به تمام کسانی که به نویسندگی علاقه دارند توصیه می‌کنیم.

 

طوفان ذهنی راهی برای خلاصی از گره‌های داستانی

بقلم: کارن ویسنر

مترجم: بهناز براری (دانشجوی کارشناسی ارشد مترجمی زبان)

شاخصه‌های مهارتی بسیاری برای موفقیت در زمینه نوشتن وجود دارند. که در نظر گرفتن تمام یا بخشی از آنها نقش بسیار مهمی در توفیق یک نویسنده دارد. اما احتمالا مهم‌ترین آنها یک چیز است: طوفان ذهنی!

این شاخص موقعی که شما قصد آغاز یک پروژه نگارشی را دارید،بسیار کارآمد است و ارزش آن زمانی مشخص می‌شود که شما برای حفظ دوراندیشی و تمرکز برای احاطه بر روند تکمیل داستان بدان نیازمندید.

تلاشی برای مهار و یا انتظام طوفان مغزی نکنید.

مهم نیست که این حرفم چقدر ناخوشآیند است – اما طوفان مغزی همان چیزی‌ست که می‌تواند داستان متوسط شما را به سطوح بالاتری نسبت به وضعیت اولیه ارتقاء دهد.
طوفان ذهنی منشعب از هستی شماست. پیاده کردن آنچه به ذهن شما «خطور می‌کند» و قرار دادن آن در جایگاه درست خودش! این کاریست که شما باید انجام دهید. شما می‌بایست اطمینان حاصل کنید که برای یک ایده داستانی قوی جایگاه‌ها و فضاهای لازم را ساخته‌اید، حتی اگرلازم باشد که سالها نوشتن آن را به تاخیر بیاندازید.
هر روز، هر هفته، هر ماه و هرسال از طوفان ذهنی خود استفاده کنید.همانگونه که شما با استفاده از رئوس گفته شده در متد ۳۰ روزه، و تمرکز بر طوفان ذهنی‌تان، نتیجه خواهید گرفت و حتی فراتر از آن امکان ایجاد ذهنی‌الهام‌بخش و مولد را برای خودتان مهیا کرده‌اید.

مغز خود را مدام فعال نگه دارید:

بنابراین شما زمانی که خلاقیت و طوفان ذهنی خود را فعال نگه‌دارید، می‌توانید از ذهن مولد خود برای فرآیند نوشتن بهره‌جویید [و در این صورت] لازم نیست فرآیند دردناک نگاشتن اولین جمله یا اولین پاراگراف را تحمل کنید.

در چنین موقعیتی‌ست که شما با حفظ طرح کلی و عمومیت داستان، و یا صحنه‌های خاص در ذهن‌تان طی روز می‌توانید [به خود] در باز کردن گره‌های اساسی داستان، پروسه‌های زمانی، روابط بین شخصیت‌ها و موضوعات مطروحه در داستان کمک کنید. (تعمیم بخشی پلات داستان به جزئیات)
در برخی مواقع ممکن است شما کل دیالوگها را در ذهن‌تان مرور کنید. وقتی زمان استخراج و پیاده کردن طرح داستانی برسد تحدید گستره رئوس مطالب در صحنه‌های داستانی بسیار ساده‌تر خواهد شد.
اگر شما می‌خواهید به شیوه‌ای سریع و روان بنویسید، باید از طوفان ذهنی مولد استفاده کنید. [و آن] همانجایی‌ست که رئوس مطالب به ذهن‌تان خطور می‌کندد.
فرآیند طوفان ذهنی، شما را قادر خواهد ساخت، پلات داستانی و شخصیت پردازی را با برساختن کلیات طرح به انجام برسانید.هنگامی که شما کلیت طرح را مشخص کرده باشید خواهید توانست هر روز، بخش‌های بیشتری از کتاب را پیاده‌سازی کنید.
از همین روی دیگر لازم نیست تصمیم بگیرید که در کدام مقطع شروع به نوشتن کنید، چراکه شما همه ی کارها را در هنگامی که طرح را تکمیل کرده‌اید، انجام داده‌اید.

روز یا هفته‌ای قبل از آغاز نگارش یک صحنه‌ی قطعی، یک طوفان ذهنی در مورد انتخاب جزئیات آن صحنه را در مغز خود به‌راه بیاندازید. این کار ِ شما را هنگام نگارش طرح ساده‌تر می‌کند. اگر شما از طوفان ذهنی در هر مقطعی به‌حد کافی استفاده نکنید، برای نگارش هر صحنه از داستان مجبورید شرایط سختی را تحمل کند.

 

طوفان ذهنی بهترین شیوه برای باز کردن گره‌های کور داستان است

زمانی می‌رسد که ذهن شما قفل کرده‌است. و نمی‌توانید، قطعات پازل داستان را کنارهم بچینید. اگر این اتفاق برایتان افتاد. سعی کنید از مفادی که در فهرست زیر آورده‌ام استفاده کنید:

۱-شروع به خواندن یک کتاب و یا دیدن یک فیلم در هما ژانر داستانی درحال نگارشتان بکنید. اینکار باعث ایجاد یک سکوی پرتاب برای شما به سوی ایجاد طوفان ذهنی خواهد شد.

۲-موزیک‌هایی که مرتبط و هم‌آهنگ با پروژه داستانی شماست گوش دهید. کارهایی را انتخاب کنید که احساس می‌کنید برای نواخته شدن در پس‌زمینه یک صحنه از داستان و یا در متن آن مناسب بنظر می‌آیند. هربار که شما یک آهنگ بر این منوال می‌شنوید، می‌تواند باعث ایجاد الهامات منتهی به طوفان ذهنی برای شما بشود.

۳-بروید خرید کنید. چیزهایی را بخرید که فکر می‌کنید قهرمان داستان‌تان به آن علاقه دارد.

۴-از خانه بیرون بزنید. هرجایی می‌توانید بروید. و مردم را نظاره کنید. مخفیانه کسانی را که دور و برتان راه می‌روند دید بزنید. سعی کنید از حرکات، حرفها، نشانه‌های رفتاری و مکالمات آن و یا حتی اصلا از راه رفتن آنها ایده بگیرید.

۵-از خودتان بپرسید: ” چه می‌شد اگر…” و بجای نقطه‌چین پرسش‌هایی در باره طرح داستان و شخصیت‌هایتان از خود بپرسید.

۶-تلاش کنید ایده‌هایی که در رئوس کلی داستان شما تاثیر راه‌بردی دارند، بکر، و بی‌نظیر باشند.

۷- با هرکسی که راجع داستان‌تان به او چیزی گفته‌اید، صحبت کنید. این نه‌تنها باعث خواهد شد که شما در مقام یک روایت‌گر، تخلیه ذهنی انجام دهید، بلکه ممکن است در دل مکالمه به ابعاد و زوایایی از داستان توجه کنید که پیشتر از آن غافل بوده‌اید.

۸- مجله‌ جمع کنید. عکس‌های کسانیکه در موقعیت مشابه در داستان شما قرار دارند، ببرید. این کار باعث خواهد شد که شما در زمان خلق شخصیت و یا موقعیت کلی آن در بخش‌های آتی ِ داستان ایده بگیرید.

۹-با پارتنر خودتان یک پروژه جداگانه را بنویسید. خواندن آنچه شما نوشته‌اید برای یکدیگر، نه صرفا بواسطه نقد کردن، بلکه به واسطه ایجاد عناصر خلاقه در ذهن‌تان راهگشان خواهد بود.

۱۰- برای یکی از شخصیت‌هایتان نامه بنویسید. (نامه‌ای از طرف خود و یا یکی دیگر از شخصیت‌های داستان). فقط برای دست‌یافتن به دید بهتر و یا مجال مصاحبت بین یک یا چند شخصیت [این کار را انجام دهید]

۱۱- آخر هفته به تنهایی به یک اقامتگاه خوب بروید و به نوشتن و یا مرتب کردن نوشته‌هایتان بپردازید. از بین بردن شیوه روزمره زندگی شما می‌تواند باعث ایجاد طوفان ذهنی؛ و از بین رفته گره‌ها بشود.

۱۲- تلاش کنید، هرصحنه از طرح داستان را در یک اندکس (کارت) بنویسید و با ترتیب زمانی آنها بازی کنید.

۱۳- زمینه‌های کاری و علاقمندی‌های شخصیت‌های داستانی‌تان را فهرست کنید.

۱۴-با کسانی که در زندگی‌شان شرایطی مانند شرایط قهرمان اصلی داستان شما را داشته‌اند مصاحبت کنید.

۱۵-اگر لوکیشن داستانی شما جایی غیر از محل اقامت فعلی (شخصی شماست) به آنجا سفر کنید. دیدن آن موقعیت باعث الهام بخشی و ایجاد خطوط جدید و مناسب طرح داستان‌تان بشود

۱۶- جایی را برای نوشتن‌تان ایجاد ( یا پیدا ) کنید که باعث حواس‌پرتی، و از بین رفتن تمرکز ذهنی شما نشود.

۱۷- فقط بنویسد. نگران پیدا کردن بهترین کلمات، جملات هم نباشید. نوشتن در مورد ایده‌ای که در ذهن‌تان دارید، باعث ایجاد کمال و شفافیت آن ایده در آینده خواهد شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

طوفان ذهنی، به‌عنوان یک آلترناتیو پیش از آغاز نگارش طرح و در حین پیاده کردن متن خواهد بود. طوفان ذهنی دلیل ایجاد و یا تداوم خطوط روایی، و خلق رویدادهای داستانی که با تکیه بر منابع و توانایی‌های درونی فرد برای ایجاد عناصر شگرف داستانی در اکثر کتب بیادماندنی بکارگرفته شده‌است./

 

منبع:

 http://avangardsite.ir/wordpress/1393/07/15/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C/

چند توصیه‌ به نویسندگانی که درحال برنامه‌ریزی برای نوشتن یک رمان، نمایشنامه و یا داستان کوتاه هستند

  گاهی بهترین راه برای ارائه توضیح یک اتفاق، قطره‌قطره چکاندن آن در داستان است. این روش بسیار مناسب است و خوانندگان هرگز آن را گیج‌کننده و آزاردهنده نمی‌دانند.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از هافینگتن پست، اگر در حال برنامه‌ریزی برای نوشتن یک رمان، نمایشنامه، داستان کوتاه یا نامه به مادر خود هستید، این توصیه‌ها به کارتان می‌آید.

توصیه 1: جملات خود را با کلمات پایانی جمله قبلی و ارائه توضیح درباره آن‌ها آغاز کنید
گرچه از توضیحات زیاد متنفریم، اما قبول داریم که اگر بخواهیم بگوییم شخصیت‌های داستان پیش از آنکه ما درباره آن‌ها بنویسیم زندگی می‌کرده‌اند، لازم است که شرح و توضیح ارائه دهیم.
گاهی بهترین راه برای ارائه توضیح، قطره‌قطره چکاندن آن در داستان است. این روش بسیار مناسب است و خوانندگان هرگز آن را گیج‌کننده و آزاردهنده نمی‌دانند.
یک روش برای ارائه توضیحات بدون اینکه چندان آشکار و زننده باشد این است که نکته و موضوع جمله اول را در آغاز جمله بعدی تکرار کنید تا آن جزئیات به‌خوبی در ذهن خواننده حک شود. ما این روش را «پلکان توضیحات» می‌نامیم.
مثال: او به اتاق رفت. اتاقی که مادرش در آن خودکشی کرده بود. مادری که به خاطر او خود را کشته بود. و او در آن خانه بود. خانه‌ای که مادرش در آن خودکشی کرده بود. در آن اتاق.
ببینید که چگونه داستان خواننده را با خود پله به پله پایین می‌برد. این روش همچنین نوعی اضطراب دراماتیک در خواننده پدید می‌آورد.

توصیه 2: دیالوگ شخصیت‌ها را از طریق ارائه نام‌های مختلف برای آن‌ها متمایز کنید
اگر شما یک نویسنده مرد هستید، ممکن است نوشتن دیالوگ‌های شخصیت‌های زن برایتان دشوار باشد. این حل خواهد شد اگر همه دیالوگ شما دقیقاً همان چیزی باشد که در آن به خواننده می‌گویید چه کسی در حال صحبت کردن است.
همچنین دو راه‌حل برای مشکل تمایز میان دیالوگ زن و مرد وجود دارد که موفقیت‌آمیز بوده است:
راه‌حل اول: دیالوگ شخصیت‌های زن را چنان بنویسید که گویی مرد هستند ولی در ذهن خود بدانید آن‌ها زن هستند. این روش به نام «تکنیک سوکرین / The Sorkin Technique » معروف است.
راه‌حل دوم: دیالوگ شخصیت‌های زن را چنان بنویسید که گویی کودکانی هستند که برای راهنمایی و حمایت به شخصیت‌های مرد تکیه کرده‌اند و به آن‌ها بگویید چه موقع مرتکب اشتباه می‌شوند. مردان قدرتمند با زنان دوست‌داشتنی، درست مثل زندگی واقعی. جالب است که این روش نیز تکنیک سوکرین نام دارد.

توصیه 3: هرگز نگویید «گفت»
هنگام نوشتن دیالوگ‌ها مانند نمونه زیر مطلقاً منظور شما «گفت» نیست.
او گفت: این خسته‌کننده‌ترین چیزی است که تاکنون دیده‌ام.
آنچه شما می‌خواهید این است که تا حد امکان توجه خوانندگان را از دیالوگ پرت کنید! حتی نمی‌خواهید آن‌ها بفهمند چه کسی دیالوگی را که متوجه آن نشده‌اند گفته است! خوانندگان باید تمام‌وقت خود را به خواندن توضیح اینکه چگونه این جمله ادا شده بگذرانند. مطمئن باشید خواننده می‌داند چقدر دایره واژگان شما وسیع است!
مثال: او انتقاد کرد: هیچ‌کس در اینجا متوجه نمی‌شود من چه می‌گویم.
شما می‌توانید به‌جای کلمه گفت، کلماتی مانند انتقاد کرد، پرخاش کرد، مسخره کرد، خندید، مطرح کرد، اشاره کرد، نتیجه گرفت و استنباط کرد را بکار ببرید.
اگر از این روش استفاده کنید، تضمین می‌کنیم که هیچ‌کس به مشکلاتی که شما سعی دارید در دیالوگ خود پنهان کنید، توجه نخواهد کرد و همچنین متوجه نمی‌شود که همه شخصیت‌های زن داستان شما به نظر مرد می‌رسند.

توصیه 4: نوشته خود را با استفاده خلاقانه از کلمات هم‌آوا، مهیج و هنری کنید
کلمات هم‌آوا کلماتی هستند که صداهای مشابه اما معانی و املای متفاوتی دارند. استفاده خلاقانه از هم‌آواها می‌تواند هر متنی را خواندنی و جالب کند.
مثال: او همه اثاث خود که اساس زندگی‌اش بود را فروخت.
می‌بینید که کلمات هم‌آوا تا چه حد یک جمله معمولی را جالب‌تر و هیجان‌انگیز‌تر کرده است. ممکن است برخی از این روش ناراضی باشند اما همان‌طور که می‌دانید کودکان در ابتدا برای آموزش خواندن با صدای بلند می‌خوانند، این کار شما خوانندگان را وادار می‌کند به دوران بچگی خود بروند.
به یاد داشته باشید که استفاده از کلمات هم‌آوا راهی فوق‌العاده برای نشان دادن خوش‌ذوقی و هنرمند بودن نویسنده است.
 
منبع:http://www.ibna.ir/vdchvqnik23nvqd.tft2.html

تصادف یا اتفاق اصلی رمان / نویسنده : لئونارد بیشاب . برگرفته از سایت مد و مه

درس‎هایی درباره داستان‎نویسی : نویسنده : لئونارد بیشاب

بخش اول:

۱- تصادف

درس‎هایی درباره ی داستان نویسی

اگر نویسنده‎ای بخواهد از تصادفی: (چرخش ناگهانی وقایع داستان، بی‎آن‎که قهرمان داستان در این تغییر دخیل‎باشد) قابل قبول در داستان خود استفاده کند، باید حادثه تصادفی را علیه قهرمان داستان به کار گیرد.

استفاده از واقعه تصادفی علیه قهرمان داستان اگر چه بدشانسی غافلگیر‎کننده‎ای است ولی همه آن را باور می‎کنند. اما برعکس، هنگامی که نویسنده حادثه تصادفی را به‎نفع قهرمان داستان به کار گیرد، پیداست که تصادف صرفا تمهید گول زننده نویسنده (که خلاقیتش رو به تحلیل رفته) است:

داستان: مارک در حال راه‎اندازی سیستم آبیاری در صحرای نوادا است. چنین کاری این منطقه را بدل به واحه‎ای وسیع می‎کند. مخارج این کار را دولت می‎پردازد.

مثال (حادثه تصادفی به‎نفع قهرمان داستان): رئیس جمهور جدید فردی شدیدا ضدمحیط زیست است. او همه بودجه طرح‎های مربوط به محیط زیست را قطع می‎کند. مارک با عصبانیت بیل می‎زند. ناگهان صدای عجیبی به گوشش می‎رسد. با عجله زمین را می‎کند و صندوقی پر از الماس (که به‎جا مانده‎ از قبیله سرگردان اینکاهاست) می‎یابد و با این ثروت مخارج طرح آبیاری‎اش را تامین می‎کند.

بدیهی است که نویسنده ‎این شگرد را به کار بسته تا به‎راحتی مارک را از مخمصه برهاند. به علاوه مارک برای به اتمام رساندن طرح آبیاری‎اش و غلبه بر این مشکل حل نشدنی دست به عمل قهرمانانه‎ای نمی‎زند. و باز برای حفظ اعتبارش احتیاج به کار شاقی‎ندارد.

مثال (حادثه‎ تصادفی علیه قهرمان): کار طرح آبیاری مارک به خوبی پیش می‎رود. رئیس‎جمهور جدید و ضدمحیط‎زیست بودجه طرح او را قطع می‎کند. کارگران مارک با ایثارگری و بدون مزد به کارشان ادامه می‎دهند. یکی از کارگران هنگامی که مشغول حفاری بوده، دفینه‎ای: گنجی بازمانده از قبیله اینکاها کشف می‎کند و آن را با دیگر کارگران تقسیم می‎کند و همگی مارک و طرح آبیاری‎اش را رها می‎کنند و می‎روند.

در این‎جا چون رویداد تصادفی علیه مارک به کار آمده است، مانع دیگری سر راه او و مارک اگر بخواهد قهرمان باقی بماند، باید بر این مانع نیز فائق‎اید. نویسنده به شخصیت‎های خوش‎شانس لطف می‎کنند. اما آن‎ها هیچ‎گاه خود به چیزی دست نمی‎یابند، بلکه صرفا بخشش‎ها را جمع می‎کنند.

۲- کاشتن اطلاعات در گفت‎وگو

درس‎هایی درباره ی داستان نویسی

وقتی منظور نویسنده از گفت‎وگو نه صحبت، بلکه کاشتن نهال اطلاعات باشد، گفت‎وگو دیگر باور کردنی نخواهد بود. چرا که خواننده به‎جای این‎که صحبت اشخاص را بشنود اطلاعات را می‎بیند.

مثال: زن و شوهر در اتاق نشیمن هستند. شوهر مضطرب است. می‎خواست اعتراف و حشتناکی بکند. دست‎هایش را به هم می‎فشرد و می‎گوید:

«سوزان می‎خواهم اعتراف وحشتناکی بکنم. ما هفده سال و سه ماه است که با هم ازدواج کرده‎ایم و سه تا بچه داریم: نی‎تان، وبل و مارتا؛ و همه بدهی خانه‎مان را که دو حمام و دو گاراژ دارد و سه خوابه و مثل خانه‎های ویلایی است پرداخته‎ایم و فقط ۸۹۵۶ دلار دیگر مانده. می‎خواهم بگویم که سال‎هاست به تو نگفته‎ام که می‎خواره هستم.»

مشخص است که نویسنده اطلاعات را در گفت‎وگوی بالا کاشته است. زن بیشتر آن‎ها را می‎داند و طبعا خواننده هم باید بداند. این اطلاعات پس زمینه داستان را باید با شیوه‎ها یا شگردهای دیگری که چندان مشخص نیست به خواننده داد. معمولا پس از این، قبل از این‎که سوزان صحبت کند، یکی، دو خط توصیف می‎آید:

مثال: سوزان دستی به پیشانیاش و از سربیچارگی آه می‎کشد:

«بنجامن، می‎دانی که وقتی ما در آن مجلس دبیرستان همدیگر را دیدیم و من دسته گل اهدایی تو را که دو تا گل رز سرخ و یک میخک سفید داشت، به لباسم زده بودم، می‎خواستم پرستار بشوم اما به خاطر ازدواج با تو از آرزوهایم گذشتم. من لوتری فاتدامنتالیست بودم و باید از تو اطاعت می‎کردم. الان سال‎هاست که می‎دانم میخواره هستی.»

محتوای گفت‎وگوها باید مستقیما مربوط به موضوع صحبت باشد. البته می‎شود در آن به گذشته هم اشاره کرد، اما به طور مختصر. در گفت‎وگوی بالا مطالب مربوط به گذشته یواشکی در گفت‎وگو گنجانده شده است، چون آنقدر مهم نیست که کل صحنه یا تجدید خاطره طولانی را توجیه کند. اگر مطالب مربوط به گذشته را در گفت‎وگوی حال، بیش از حد برجسته کنیم، گفت‎وگوی حال بی‎اعتبار می‎شود. و اگر گفت‎وگوی شخصیت‎ها بی‎اعتبار شود، دیگر خود شخصیت‎ها باور کردنی نیستند.

۳- از وسط صحنه شروع کنید

نویسنده می‎تواند در صفحه پنجاه و یک رمانش از شیوه موجز نویسی استفاده کند. چون خواننده پنجاه صفحه از رمانش را پذیرفته است و همین تضمینی است تا بقیه را نیز بخواند. نویسنده دیگر می‎تواند داستان را بدون مقدمه و از وسط صحنه‎های حساس شروع کند.

درس‎هایی درباره ی داستان نویسی

صحنه ( پس از ۵۰ صفحه از رمان):

مردی شصت ساله عاشق زن جوانی شده است. پیرمرد چندین نوه دارد: می‎خواهد زنش را طلاق بدهد و با زنی جوان ازدواج کند. اما از به‎هم زدن زندگی دیگران شدیدا مضطرب است.

ممکن است در رمانی این صحنه، صحنه حساسی باشد. رابطه‎ای دیرینه‎ از هم می‎گسلد و رابطه جدیدی آغاز می‎شود. شیوه سنتی نوشتن این صحنه چنین است:

 

نکات عمده صحنه: مرد به میخانه می‎رود. فکر می‎کند. گذشته را به خاطر می‎آورد و برای آینده نقشه می‎کشد. صحنه مواجهه با همسرش را پیش خود مجسم می‎کند. تمایلش نسبت به زن جوان شدید است. میخانه را ترک می‎کند. می‎خواهد با همسرش روبه‎رو شود. دم در خانه درنگ می‎کند. به درون خانه می‎رود. دوباره درنگ می‎کند. سپس صحنه مواجهه او با همسرش شروع می‎شود. این‎جا وسط صحنه است. به گونه‎ای مطبوع آغاز و با تنفر و خشونت به پایان می‎رسد.

درون نگری‎های مرد را می‎توان همزمان با شکل‎گیری و گسترش رابطه جدید، بین صحنه‎های قبلی پخش کرد. تا صفحه پنجاه و یک خواننده با شخصیت‎های اصلی: درگیری‎ها، انگیزه‎ها و شخصیت آن‎ها آشنا شده است. مقدمه‎چینی در میخانه زائد است. صحنه را از لحظه رویارویی شروع کنید:

مثال: مرد پا به درون اتاق گذاشت و کتش را روی صندلی انداخت و نفس‎عمیقی کشید. امیلی احساس کرد که به درد سر افتاده‎است. مرد روی صندلی خم شد و به زن نگاه کرد و بعد سرش را پایین انداخت. لبان خشکش را‎تر کرد و زیر لب گفت: «امیلی، باید چیزی را به تو بگویم. من با زن جوانی آشنا شده‎ام و…»

شروع صحنه (در میخانه) صرفا مقدمه‎چینی برای رسیدن به وسط صحنه است که ضمن آن اولین حرکت سریع به طرف اوج داستان اتفاق می‎افتد. نویسنده در اغلب موارد برای رسیدن به وسط صحنه مقدمه‎چینی می‎کند تا بتواند صحنه را خوب احساس کند. اما خواننده نمی‎خواهد مقدمات را بخواند، بلکه می‎خواهد مستقیما سر اصل مطلب برود و به خواندن ادامه دهد.

اختصار در رمان همیشه به معنای حذف جملات اضافی نیست. بلکه به معنای عدم تحمیل نوشته‎های زائد (استفاده بیش از حد از جزئیات، درون نگری‎های بی‎ربط و غیره) به خواننده نیز هست.

۴- خط داستانی ساده

وقتی داستان کوتاهی را بسط می‎دهید، از نوشتن داستان‎های یک یا تک بعدی که بدون هیچ تغییر مسیری از این لحظه به لحظه بعد می‎پردازند، اجتناب کنید. این‎گونه داستان‎ها قابل پیش‎بینی‎اند. چرا که نه حواس خواننده را پرت و نه او را غافلگیر می‎کنند. ضمن این‎که شک و انتظار و هیجانی هم در کار نیست.

درس‎هایی درباره ی داستان نویسی

مثال ( داستان تک خطی):

شرکت فرانک ضرر می‎دهد. به همین دلیل او تصمیم می‎گیرد کارخانه‎اش را برای دریافت حق بیمه آتش بزند. با خود عهد می‎بندد که همه چیز را از اول شروع کند. تصمیم می‎گیرد پول‎هایی را که از این راه به دست می‎آورد به موسسات خیریه اهدا کند. نقشه حریق عمدی را می‎کشد، سپس آن را اجرا می‎کند. دستگیر می‎شود یا نمی‎شود.

در این داستان تک خطی، نویسنده صرفا می‎تواند از طریق نحوه و روند اجرای حریق عمدی و این‎که آیا می‎تواند از کشف ماجرا جلوگیری کند یا نه، شک و انتظار ایجاد کند. اما برای این‎که روند اجرای حریق عمدی‎گیرایی خود را حفظ کند، طرح داستان باید عجیب و مبتکرانه باشد. گو این‎که احتمال بسیار دارد که داستان باور نکردنی شود.

مثال (خط داستانی پیچیده): شرکت فرانک ضرر می‎دهد. فرانک در مدرسه ایمنی ثبت نام می‎کند تا نحوه ایجاد آتش سوزی عمدی را یاد بگیرد و ردپایی از خود باقی نگذارد، در کلاس سوال‎های خاصی می‎کند که موجب سوءظن آموزگار می‎شود. فرانک اطلاعات لازم درباره ایجاد حریق عمدی را کسب می‎کند و از مدرسه بیرون می‎رود. بمب آتشزایی تهیه می‎کند و آن را به کار می‎اندازد. آموزگار ایمنی که فرانک را تعقیب می‎کرده، او را می‎بیند که از ساختمان بیرون می‎آید. سپس خود به سرعت به داخل ساختمان می‎رود تا بمب را خنثی کند. بمب منفجر می‎شود. فرانک که مطمئن است آموزگار کشته می‎شود، با عجله به درون ساختمان می‎رود و او را نجات می‎دهد.

پایان داستان اختیاری است. فرانک می‎تواند آموزگار را به حال خود رها کند و پول را به دست آورد، یا می‎تواند او را نجات دهد و به خاطر ایجاد حریق عمدی تحت پی‎گرد قانونی قرار بگیرد.

داستان پیچیده همواره باید دو خط طرح داشته باشد: خط طرح اصلی، که ضمن آن شخصیت‎های اصلی به ایفای نقش خود در حوادث داستان می‎پردازند و خط طرح فرعی با کمکی که در داستان موانع، حواس پرتی‎ها، درگیری‎های فرعی و وضعیت‎های انتظار آلود ایجاد می‎کند.

داستان تک خطی همواره بدیهی و ملال‎آور است، و چون قابل پیش‎بینی است؛ فاقد احساس قوی و شک و انتظار است. داستان پیچیده که دو خط طرح دارد، انتظارآلود و پرکشش است. خواننده می‎داند که داستان پایان می‎یابد، اما همیشه نمی‎تواند چگونگی پایان داستان را پیش‎بینی کند.


۵- قهرمان و شخصیت‎ پلید

اگر شخصیت پلید صرفا مترسک باشد، قهرمانی که او را شکست می‎دهد، دیگر قهرمان واقعی نیست. چرا که وی با مانعی معمولی در کشمکش است. حال آن‎که قدرت اشخاص پلید باید با قدرت قهرمان داستان مساوی باشد. حتی امکانات او برای پیروز شدن باید بیش از امکانات قهرمان باشد. قهرمان و شخصیت پلید، هر دو باید قدرت و قد و قامتی شگفت‎انگیز داشته باشند.

درس‎هایی درباره ی داستان نویسی

نیکی و بدی نوعی قضاوت اخلاقی است و براساس علائق اداره‎کنندگان جامعه تعیین می‎شود. نویسنده براساس قرنی که حوادث داستان در آن اتفاق می‎افتد، طیفی از ارزش‎های اخلاقی را انتخاب می‎کند تا قهرمان و شخصیت پلید براساس آن‎ها عمل کنند. داستان ضمن این‎که تلاش قهرمان را برای موفقیت توجیه می‎کند، باید ارزش‎های فرد پلید را نیز تشریح کند. آن‎ها باید رها در طول داستان به خاطر درگیری، رو در روی هم قرار گیرند.

مثال (قهرمان): می‎خواهد محله‎های فقیرنشین را با خاک یکسان و برای خانواده‎های کم درآمد آپارتمان‎هایی با اجاره خانه کم بسازد. اگر چه او با این کار محبوبیتی کسب می‎کند، امت قصد او بیشتر انسانی است. زنی نیز عاشق اوست.

مثال (شخصیت پلید): در محله فقیرنشین مصری‎ها به دنیا آمده و با تقلا و بی‎رحمی به‎جایی رسیده است. برخی از دشمنانش را که می‎خواستند مانع کار او شوند ‎کشته است. صاحب زمینی است که قهرمان داستان طالب آن است. می‎خواهد آن را تبدیل به انبار مواد سمی کارخانه‎های شیمیایی‎اش کند. همان زنی را که عاشق قهرمان داستان است دوست دارد. فکر می‎کند که اگر قهرمان داستان را از بین ببرد، زن نیز عاشق او خواهد شد. او باید زن را تصاحب کند.

هر چه سریعتر نویسنده شخصیت پلید را وارد زندگی قهرمان داستان کند، فرصت بیشتری برای در آمیختن دو داستان با هم دارد. برای ایجاد شک و انتظار و هیجان نیز شخصیت پلید باید در بخش اعظم رویارویی‎های رمان پیروز شود و امکانات فراوانش را علیه توانایی‎های نسبتا کم قهرمان به کار اندازد. باید پیروزی قهرمان غیرممکن به‎نظر برسد.

و بعد به محض این‎که کم‎کم ضعف پنهان (بدی) شخصیت پلید باعث شد تا بی‎رحمی وی بر عقلش چیره شود، شخصیت تسلیم ناپذیر (نیکی) قهرمان، موازنه را به‎نفع خود به هم می‎زند. هر چه مدت زمان تداوم قدرت شخصیت پلید، طولانی‎تر باشد، خواننده بیشتر با قهرمان همدل می‎شود. بنابراین هنگامی که بالاخره قهرمان پیروز می‎شود، پیروزی او واقعی خواهد بود.

ترجمه محسن سلیمانی

لازم است بدانیم که : مربوط به دیالوگ نویسی .

1- هیچ چیزی مانند دیالوگ بد خواننده را از فضای داستان بیرون نمی آورد.

2- دیالوگ ها یک ابزار مهم در دست نویسنده هستند وباید در خدمت پیشبرد داستان ،باشند 

ومکالمه های معمولی نباشد.

دیالوگ ،تعریفی جدا از مکالمه دارد.

مثالی بزنیم. متن زیر یک «مکالمه» است:

- سلام.
- سلام.
- چه خبر؟
- هیچی، سلامتی، شما چه خبر؟
- ممنون. ما هم بد نیستیم.

حال به یک «گفتگو» توجه کنید:

- سلام
- گیرم که علیک!
- چیه؟ بازم شمشیر از رو بستی اول صبحی.
- با آدم‌های بی‌چشم و رو باید هم از رو بست!

3- پرورش گوش خوب زمان می برد. تقویت شنوایی در معلم ودانش آموزان هر دو بیشتر می شود که خودم تجربه کردم وحالا به دیالوگ ها بیشتر دقت کرده وحتی گاهی یادداشت هم می کنم تا سر کلاس نمونه هایی برای خواندن داشته باشم. 

 به نحوه ی صحبت کردن مردم گوش دهید ودقت کنید ببینید از چه اصطلاحاتی استفاده می کنند. 

4- زیاد مطالعه کنید.

5- دیالوگ ها انگیزه های شخصیت های داستان یافیلم را آشکار  ورفتارهایشان را توجیه می کنند.

باید شخصیت ها را بشناسید تا بتوانید دیالوگ زیبایی بنویسید. 

6- ممکن است در داستان با صحنه ای مواجه شوید وتصمیم بگیرید که گفت وگو ها در آن صحنه انجام شود.  می توانید با تیز هوشی از لهجه ها وگویش های محلی هم در دیالوگ بهره ببرید.

مثال:

پدرژپتو به پینوکیو گفت:پینوکیو چوبی بمان .آدم ها سنگی اند. 

دنیایشان قشنگ نیست.