ایمیل من برای دوستانی که داستان یا مطلبی برای نقد دارند .
دوستانی که می خواهند داستانشان را بخوانم و نیاز به کمک برای ادامه داستان دارند مطلب خود را به این آدرس ایمیل کنند .
دوستانی که می خواهند داستانشان را بخوانم و نیاز به کمک برای ادامه داستان دارند مطلب خود را به این آدرس ایمیل کنند .
«وضعیت» در یک قصه چطور ساخته می شود یک تعریف ساده اش می شود: «هچل» می گوییم «طرف» توی «هچل»افتاد یعنی دچار دردسر شد یعنی توی یک جاده صاف داشته می رفته، افتاده توی دست انداز، البته «وضعیت» همیشه هم محصول «دردسر» نیست. گاهی اوقات - شاید در ۵۰ درصد مواقع - محصول «تغییر» است که ممکن است برای «شخصیت» قصه دردسر ساز نباشد اما به هر حال برای چند نفر دیگر که توی آن قصه دارند نفس می کشند، مطمئناً دردسر است!
در رمان «حضور» نوشته یرژی کازیسنکی «شخصیت» اصلی رمان، یک آدم بی نام است که حتی سواد خواندن و نوشتن هم ندارد و تا میانسالی، هرچه یاد گرفته از تلویزیون بوده و عشق اش باغبانی یک باغچه کوچک در خانه ای است که از بچگی در آن بزرگ شده، صاحب خانه می میرد و قرار است که خانه را بفروشند و در نتیجه یک بازی کلامی که حاصل اشتباه مخاطبان در فهم کلام این شخصیت است ]موقعی که اشاره می کند که شانس آورده که به عنوان باغبان در این خانه کار می کرده[ یک دفعه همه به این نتیجه می رسند که اسم اش «چنس گاردنر» است و این آدم راه می افتد تا ببیند سرنوشت اش، او را به کجا می برد و سر راه مشاور رئیس جمهور امریکا قرار می گیرد و آنقدر شانس می آورد که به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری بعدی، در نظر گرفته می شود. خب! مطمئناً چنین وضعیتی یک دردسر برای آقای «چنس گاردنر» نیست اما یک دردسر بزرگ برای مردم یک کشور است!
شبیه این قصه را در حکایات ایرانی هم داریم که حمالی برای رهایی از فقر، ادعای رمالی می کند و پشت سر هم شانس می آورد و البته کلی آدم را دچار دردسر می کند! پس بگذارید به یک نتیجه کلی برسیم. وضعیت، یا محصول دردسر شخصیت اصلی ا ست یا دردسر شخصیت های مکمل قصه ما. در قصه «سیندرلا» یا همان «ماه پیشانی» ایرانی خودمان، شخصیت اصلی که دختری خوش شانس است عاقبت همسر پسر پادشاه می شود اما نامادری و ناخواهری اش ]در قصه سیندرلا دو تا ناخواهری دارد[ دچار دردسر و بداقبالی می شوند و از زندگی ساقط می شوند. با این حال نباید از یاد ببریم که در ساخت هر وضعیتی، ما اول یک حالت متعادل از عناصر موجود زمانی، مکانی، حال و هوایی و شخصیتی داریم. ممکن است شخصیت ما در این حالت متعادل «خل» باشد مثل شخصیت اصلی رمان «خشم و هیاهو» اما به هر حال در همان موقعیت خودش به حالت تعادل رسیده و آرامش، بر این نوع زندگی اش حکمفرماست، یا ممکن است در این حالت اولیه متعادل، ما با شخصیتی رو به رو باشیم که دچار فلج نخاعی از گردن به پائین است، در این موارد اصلاً دچار ترس نشوید که از قواعد عدول کرده اید، هر کسی در هر موقعیت دشواری -حتی اگر خیلی هم دشوار باشد- بعد از مدتی - یک سال، ۲ سال، ۱۰ سال و ...- به نقطه ای می رسد که به آن نوع زندگی عادت می کند و خواسته هایش را با داده های محیط هماهنگ می کند. یادتان باشد که ساخت حالت متعادل یا همان «آرامش پیش از توفان» معروف، برای ارائه «وضعیت» مورد نظرتان حیاتی است.
مسئله دیگری که حتماً باید مدنظرتان باشد «تلاطم» در «وضعیت» است، با این که خود «وضعیت»، توفان در یک دریای آرام است اما یک توفان هم افت و خیز دارد. «بیم و امید» دارد. گاهی وقت ها موج ها دو متر می شوند، گاهی هم فقط بارش شدید باران است و البته در این میان، موج ها و باران، لحظاتی آرامش نسبی پیدا می کنند. ترکیب «بیم و امید» تعریف روشن تری از این «مفهوم» به دست می دهد یعنی در روایت، هم ترس از غرق شدن وجود دارد هم امید به نجات. بهترین پایان برای هر قصه آن است که بیم یا امید، درش بسته نشود و در ذهن خواننده «زنده» بماند. در قصه کوتاه «پروانه و تانک» ارنست همینگوی، صاحب یک کافه است و حکایت یک مرگ را در اسپانیای زمان جنگ داخلی برای راوی - همینگوی- تعریف می کند. شب است و وضعیت جنگی، اعصاب ها را به هم ریخته و یک دفعه یک بابایی وارد کافه می شود و با آب پاش مخصوص سلمانی ها شروع می کند به آب پاشیدن روی این همه آدم عصبانی، مسلح و بی حوصله. یک بار حالش را می گیرند و پرتش می کنند بیرون اما از رو نمی رود. آدم پرتی هم نیست خودش جنگجویی است که در کوه ها علیه فاشیست ها جنگیده و کسی هم نمی داند چرا یک دفعه توی آن شب گرم و فضای متشنج به سرش زده که روی دیگران آب بپاشد. کتک می خورد، باز هم از رو نمی رود. تا اینجای حکایت حتی خواننده هم علیه مرد دچار موضع گیری منفی است، بعد چند نفر که دیگر به مرز جنون رسیده اند، مرد را بیرون می برند و توی خیابان، چند تیر حرامش می کنند. شهر در هرج و مرج کامل است و در چنین وضعیتی، این چیزها عادی است. صاحب کافه اما یک دفعه روایت اش را قطع می کند و از همینگوی می پرسد که نظرش درباره این ماجرا چیست و همینگوی هم جواب می دهد که توی این وضعیت، «طرف» نباید مسخره بازی درمی آورد. بعد صاحب کافه تعریف می کند که اصل قضیه چی بوده. «طرف» که ماه ها توی کوه ها جنگیده بوده آب پاش را از ادکلن پر کرده و برای این که مردم را خوشحال کند، رویشان ادکلن می پاشیده. خب، فاجعه! حتی ما که خواننده قصه ایم خودمان را در قتل مرد شریک احساس می کنیم و از خودمان بدمان می آید. در پایان، صاحب کافه به همینگوی می گوید اگر خواست این قصه را بنویسد اسم اش را بگذارد «پروانه و تانک» چون مرد، شبیه یک پروانه بود که زیر چرخ های تانک له شد. می گوید خب اگر جنگ نبود این اتفاق نمی افتاد. این، یعنی ادامه آن «بیم» در ذهن خواننده.
البته «امید»ها، زیاد در قصه نویسی قرن بیستم نقشی نداشتند لااقل در پایان قصه مؤثر نبودند مگر در معدودی مثلاً همان رمان «حضور» یا «اینجه ممد» یاشار کمال که در جلدهای بعدی این رمان، همان «امید» ساده و بدوی و بشدت انسانی هم بدل به «بیم» می شود و «کمال» نشان می دهد که مبارزه فردی «اینجه ممد» علیه خان روستایش هیچ فایده ای نداشته و جایش یک خان دیگر آمده که به مراتب بدتر از قبلی است.
کات! برگردیم به بحث «وضعیت»، پس وضعیت باید «تلاطم» داشته باشد. خب! یک سؤال مهم: آیا «خشونت یا یک اتفاق بزرگ یا واقعه ای باورنکردنی» جزو ملزومات ساخت «وضعیت»اند جواب: «اصلاً!» برای همین هم تأکید کردم که «آرامش پیش از توفان» مهم است.
شما می توانید یک «آرامش پیش از توفان» خیلی معمولی در دل یک زندگی خیلی معمولی و ساده داشته باشید مثل زندگی روزمره ماهیگیری که هر روز به دریا می رود و چون دیگر خیلی پیر شده، قادر نیست ماهی بگیرد و اتفاق بزرگ زندگی اش به قلاب انداختن یک ماهی بزرگ است. این همان قصه ای است که شما با نام «پیرمرد و دریا» می شناسید یا می تواند «آرامش پیش از توفان»، سفارش دادن یک کیک تولد برای یک بچه باشد و بعد بچه برود زیر ماشین اما صاحب قنادی هی زنگ بزند خانه والدین که بیایید کیک را ببرید و بقیه پول را بدهید.
این همان روایتی ا ست که ریموند کارور در یکی از درخشان ترین قصه های کوتاهش آن را تعریف کرده ]نه یک بار! که دو بار و در دو نسخه متفاوت از هم و البته هر دو خواندنی[ پس «وضعیت» یک «اصل» است. یادتان باشد شما می توانید از «اسب» روایت بیفتید و دوباره سوار شوید اما اگر از «اصل» افتادید، سوار شدن تقریباً غیرممکن است!
نویسنده : یزدان سلحشور
منبع :
اینها توصیه هایی هستند که دیمن نایت در کتاب خلق داستان کوتاه به نویسنده ها می کند. این توصیه ها برای هر نویسنده ای در هر سطحی است. ● درد و عشق |
برگردان : آراز بارسقیان منبع : http://vista.ir/article/354509/برای-اینکه-نویسنده-ای-ماهر-شوید-بخوانید!!! |
شما چطور به شخصیتهایی که قرار است در داستانهایتان باشند میرسید؟ در اینجا به ۵ راه برای تولید شخصیتهای داستانی یا همان کاراکترها پرداخته شده که هر کدام از این ایدهها خودشان معدنی طلا از ایدههای ناب و نو هستند.
روش اول: تماشای مردم
به مردمی که در خیابان از مقابل شما رد میشوند توجه کنید. به یک مرکز خرید و یا کافی شاپ بروید و به مردمی که در اطرافتان هستند توجه کنید. به این توجه کنید که چگونه لباس پوشیدهاند و طرز لباس پوشیدنشان چه اطلاعاتی از شخصیت آنها به شما میدهد. در چهرهشان چه احساساتی نهفته است؟ نحوه حرکت کردنشان چگونه است و چگونه با اطرافیان خود ارتباط برقرار میکنند؟ سعی کنید تصور کنید این آدمها با این طرز لباس و چهره چه زندگیای دارند.
به مردمی که در صف سوپرماکت ایستادهاند نگاه کنید. به مکالماتشان گوش کنید و سعی کنید بفهمید هر کدام چه اجناسی خریدهاند. با این خریدها به نظر میرسد تنها زندگی میکنند و یا بچه دارند؟ در خریدشان خبری از غذای حیوانات خانگی هست؟ به نظرتان خودشان غذا درست میکنند و یا غذاهای آماده و قبلا پخته شده را برای فریز کردن خریداری میکنند؟ با این خریدها قصد دارند مهمانی راه بیندازند؟ تمام این افراد با خصوصیاتی که از خود به نمایش میگذارند میتوانند یکی از شخصیتهای داستانی در داستانهای شما باشند.
روش دوم: از روزنامهها ایده بگیرید
روزنامهها منبعی غنی از شخصیتهای داستانی هستند. وقتی راجع به آدمهای معمولیای مطالعه میکنید که در وضعیتهای غیر معمول گرفتار شدهاند، سعی کنید انسانهایی را که پشت تیتر روزنامهها مخفی شدهاند بشناسید. چه چیزی موجب میشود یک زن به همسرش شلیک کند؟ این زن چه شخصیتی میتواند داشته باشد و مهمتر از آن اینکه همسرش چه شخصیتی داشته است؟ مردمی که شما در تصورات خود میسازید به احتمال زیاد با حقیقت کسانی که در روزنامه دربارهشان نوشته شده تفاوت زیادی دارند. این مسئله اصلا چیز بدی نیست. اینها در واقع شخصیتهای داستانیای هستند که ذهن شما آنها را ساخته است. با ساختن این شخصیتها میتوانید هر طور که بخواهید درداستانهایتان از آنها استفاده کنید.
اطلاعیههای عروسی و اعلامیههای فوت هم از منابع مهم دیگر هستند که برای یافتن ایدههای مربوط به شخصیتهای داستانی میتوانید به آنها مراجعه کنید. تخیلتان را به کار گیرید و در همان حاشیه سفید روزنامه درباره کسانی که در روزنامه پیدا کردهاید خیالپردازی کنید.
روش سوم: ایده گرفتن از نامها
هر اسمی با توجه به اینکه چگونه تلفظ میشود و با چه مفاهیمی در ارتباط است و یا اینکه در کاغذ سفید چگونه دیده میشود، مجموعهای از ذهنیات و تفکرات راجع به شخصیتهای داستانی در ما ایجاد میکند. حتی نامها میتوانند ما را به آدمهایی که میشناسیم وصل کنند و از روی نامها رفتارهای شبیه به رفتار اطرافیانمان را به گونهای کپی برداری کنیم.
برای چند لحظه به زنی فکر کنید که نامش گرترود است (در نسخه وطنی این دستور العمل میتوانید به نام ملوک یا رزیتا و یا سارا یا هر نام ایرانی دیگری که میخواهید فکر کنید چون مطمئنا شما تصوری از زنی که نامش گرترود است، ندارید!) به اسمهای دیگری هم فکر کنید. با شنیدن این نامها چه تصوری از افرادی که این نامها را دارند، در ذهنتان پدیدار میشود؟ به اسم ورونیک و یا دونا هم فکر کنید. من با شنیدن این نامها با سه زن مختلف رو به رو میشوم.
نام گرترود (ملوک خانوم خودمان!) باعث میشود من به پیرزنی حدودا ۶۰ ساله برسم با موهایی طوسی و سفید رنگ که تا چانهاش رسیدهاند. او آرایشی روی صورتش ندارد و دور لبش هم پر از چین و چروک است. قد بلند و لاغر است. در طول روز مسافت زیادی را پیاده روی میکند. او گامهای سریع و مصممی دارد درست مثل اینکه هر روز باید مسافت زیادی را بپیماید تا مشکلات فوری را حل کند. گرترود شما احتمالا با گرترودی که من در نظر دارم به کلی متفاوت است. این مسئله خیلی خوبی است.
وقتی که به ایدهها و شخصیتپردازی احتیاج دارید سه اسم بنویسید. به صورت تصادفی از روی دفتر تلفنتان نامی را انتخاب کنید و یا اینکه مستقیما سه اسمی را که سریع به ذهنتان میرسد، یادداشت کنید. بعد از آن سعی کنید شخصیتی که چنین نامی دارد را به تصویر بکشید. از اینکه چه تصوری راجع به این شخصیت دارید یادداشت برداری کنید. با این کار دانههای اولیه برای کاشت درخت را در اختیار گرفتهاید!
روش چهارم: ترکیب و تطابق
معمولا نویسندگان، شخصیتهای داستانی خود را بر پایه شخصیتهای واقعیای که میشناسند بنا میکنند. گاهی اوقات این شیوه عمل میکند اما برخی اوقات هم این کار بسیار محدود کننده خواهد بود. در این روش شاید نتوانیم پس از مدتی دست از فکر کردن به شحخصیت حقیقی مد نظرمان بکشیم و به شخصیت داستانی فکر کنیم. این ترکیب حقیقت و خیالپردازی شاید همه چیز را به هم بریزد. در اینجا روش دیگری را امتحان میکنیم: شخصیتی بسازید که آمیزهای از ابعاد شخصیتی چند نفر متفاوت باشد.
برای مثال ممکن است شخصیتی بسازید که در برخی از مواد روحیات و رفتارش را از پدرتان قرض گرفته است، آمیزهای از رفتارهای یکی از معلمان مدرسهتان را هم دارد و ممکن است برخی از عقاید رییستان در محل کار را هم داشته باشد. راه دیگری هم وجود دارد: ممکن است بتوانید شخصیتی بسازید که پایه اصلی شخصیت حقیقیاش پدرتان است اما شخصیت داستانی زن باشد. بنابراین برخی عقاید و رفتار را از پدرتان قرض میگیرد و شاید خصوصیات فیزیکی را از یک گارسون (خانم) به امانت بگیرد. نتیجه هر کدام از این ترکیبها، خلق شخصیتی است که تمام خصوصیاتش را میتوان در این آدمهای حقیقی هم دید و شباهت زیادی به آنها دارد اما در عین حال از تمام این شخصیتها متفاوت بوده و فردی منحصر به فرد است.
روش پنجم: تبدیل کردن شخصیتها به شخصیتهای بیشتر
هر کدام از شخصیتهایی که میسازید میتوانند ریشهای برای ساخت شخصیتهای بعدی باشند. خانواده شخصیت داستانی شما چه کسانی هستند؟ والدینش چه شکل و شمایلی دارند؟ بهترین دوست این کاراکتر شما کیست؟ دشمنش کیست؟ چه شخصیتی میتواند روی اعصاب شخصیت داستانی شما راه برود؟ چه شخصی جذب در شخصیت داستانی شما میشود و او به صورت رمانتیک جذب چه کسی میشود؟
با پرسیدن این سوالات از خودتان یک *طوفان فکری به وجود بیاورید و پاسخ سوالات را توسعه دهید و از بینشان دوباره شخصیتهای جدیدی خلق کنید.
*طوفان فکری به این معنی است که هر چه در ذهنتان میآید را بنویسید. مهم نیست در لحظه به چه چیزی فکر میکنید هر سوالی دارید، هر احساسی که در درونتان وجود دارد را به صورت شخصیت جدیدی در بیاورید.
استاد: نانسی استراوس - کارشناس ارشد هنرهای زیبا و مدرس نویسندگی خلاق در دانشگاه میشیگان امریکا
سوفی کینسلا نویسنده کتابهای پرفروشی است مثل مجموعه ای با عنوان "معتاد به خرید"، "می توانی رازی را نگه داری؟"، "شب عروسی" و "الهه ای که خانه دار نیست".
کتابهای او به بیش از چهل زبان مختلف ترجمه شده و بر اساس یکی از کتابهایش به نام "اعتراف یک معتاد به خرید" یک فیلم سینمایی ساخته شده است.
سوفی کینسلا برای کسانی که می خواهند نویسنده آثار پرفروش شوند، ده توصیه دارد.
همیشه و هر کجا که می روید یک دفتر یادداشت همراه خود ببرید و هر چیزی را که به ذهنتان می رسد بنویسید، حتی اگر در آن لحظه نکته نامربوطی به نظر بیاید. از نکات پراکنده و گذرایی که به ذهن می رسد و یا مطالبی که ممکن است در مکالمات دیگران بشنویم می توان استفاده های فراوانی کرد.
عادت کنید که به عنوان یک نویسنده به زندگی نگاه کنید و همه چیز را بنویسید. فعلا نگران این نباشید که نتیجه همه اینها چه خواهد شد، به عنوان یک عادت یا سرگرمی بنویسید. چون وقتی که یک فکر بزرگی به ذهنتان برسد و بخواهید کتابی بنویسید به نوشتن عادت کرده اید و در عین حال مواد خام زیادی خواهید داشت که می توانید از آن استفاده کنید.
شروع کنید به نگاه کردن به دنیا با این نگاه و سئوال که اگر می شد چه می شد. سرنخ ها و ایده های محتمل برای نوشتن یک داستان را جمع آوری کنید.
خودتان را به نوشتن عادت دهید، می توانید یک موضوع یا یک مفهوم کوچک را انتخاب کرده و با نوشتن آن را به چیز دیگری تبدیل کنید. سعی کنید از این تمرین های نگارشی لذت ببرید و در ضمن ببینید چه ظرفیت هایی می توانند داشته باشند.
ممکن است خیلی ناچیز و بی اهمیت به نظر برسد ولی اگر احساس می کنید که حتی یک ذره قابلیت تبدیل شدن به یک داستان را دارد ذهن خود را به روی حالت های محتمل برای پرورش داستان بازنگه دارید و بعد خواهید دید که مرتب ایده های جدیدی به ذهنتان خواهد رسید.
اگر می خواهید نویسنده شوید مطالعه واقعا حیاتی است. من از دوران کودکی خوره کتاب و مطالعه بوده ام. من از آن بچه هایی بودم که سر میز صبحانه به جای حرف زدن با دیگران نوشته های روی جعبه بیسکوئیت و یا پاکت شیر را بارها و بارها می خواندم.
خیلی ها فکر می کنند که برای رضایت دیگران باید بنویسند، برای جلب توجه خواننده ها و یا منتقدان و افکار عمومی. غریزه من همیشه به من گفته که نمی توان تمایل و نظر دیگران را حدس زد.
کاری که می توانید بکنید این است که خودتان را جای یک خواننده بگذارید و ببینید که خود شما دوست دارید چه چیزی بخوانید. یکی از راههای تجسم کردن این حالت این است که به یک کتابفروشی بروید و تصور کنید که چه کتابی را دوست دارید از قفسه ها بردارید.
به احتمال زیاد اگر خود شما بخواهید یک کتابی را از قفسه های کتابفروشی بردارید سایرین هم دوست دارند آن را بخوانند. بنابراین همیشه از خودتان شروع کنید و چیزی بنویسید که خود شما را خوشحال و راضی می کند.
من موقع نوشتن یک کتاب جدید خیلی پنهان کار هستم. به نظر من نویسنده ها افراد آسیب پذیر و شکننده ای هستند و مثل پروانه ها به راحتی مچاله می شوند.
اگر شما مثل من فرد حساسی هستید، یک اظهار تردید و یا یک اظهار نظر منفی و تصادفی از سوی دیگران ممکن است اعتماد به نفس شما در مورد نوشتن داستان را خرد کند.
به نظر من بهتر است همه این تمرین ها و نوشتن ها را به شکل خصوصی انجام دهید چون در آن حالت با آزادی کامل و بدون نگرانی از قضاوت دیگران و اینکه نتیجه کارتان چه خواهد شد، می توانید هر کاری که می خواهید بکنید.
به محض اینکه شما داستان خود را علنی کرده و آن را در معرض قضاوت و اظهار نظر دیگران بگذارید به مانعی بر سر راه خلاقیت شما بدل خواهد شد.
تنها کسی که من نوشته هایم را به او می دهم تا بخواند همسرم است و او از مدتها قبل براساس یک توافق دو طرفه بین ما دقیقا می داند که چه چیزهایی را نمی تواند بگوید.
به نظر من داستانی که در حال نوشته شدن است یک چیزب بسیار با ارزش و در عین حال نامشخصی است که به سادگی می تواند آسیب ببیند و یا از بین برود. بنابراین باید به خوبی از آن محافظت کنید.
به نظر من یکی از دشوارترین کارها برای یک نویسنده پیدا کردن صدای منحصر به فرد او است. باید دقیقا متوجه شوید از نوشتن چه چیزهایی و به چه شیوه ای لذت می برید.
حقیقت این است که اگر کار نویسندگی را شروع کنید اوقات زیادی از زندگی خود را صرف این کار خواهید کرد پس بهتر است چیزی بنویسید که از آن لذت می برید و واقعا می توانید آن را بنویسید.
از آزمایش ها و شروع هایی که ممکن است به نتیجه نرسند نهراسید. یک بار سعی کردم یک داستان تریلر بنویسم و یادم هست که ناشرم به من گفت زمینه داستان جالب است ولی همه شخصیت ها خیلی معصوم و درستکارند. حق با او بود من داستانی خلق کرده بودم که در آن آدم های بسیار معمولی و معصوم راه می افتادند و همدیگر را می کشتند.
زیاد به این فکر نکنید که در چه ژانری باید بنویسید، شاید شما توانستید ژانری کاملا جدید را ابداع کنید. به جای فکر کردن به ژانر با خودتان بگویید که می خواهم یک داستان بنویسم و منتظر می شوم تا دیگران برای آن ژانری مناسب پیدا کنند. موضوع مهم این است که شما داستان و صدای ویژه خودتان را پیدا کنید.
این دشوارترین و مهم ترین چیز است چون خیلی ها برای نوشتن یک داستان ایده هایی دارند. اولین مرحله این است که به جای حرف زدن در مورد آن واقعا آن را بنویسیم و مرحله بعدی این است که تا رسیدن به پایان داستان به نوشتن ادامه دهیم.
همه وقتی که به وسط داستانی می رسند احساس تردید می کنند و یا خسته می شوند. ممکن است داستان و تک تک شخصیت های آن شما را کلافه و کسل کند و حتی از آنها متنفر شوید. از خودتان خواهید پرسید که چرا از اساس نوشتن این داستان اسفبار را شروع کردم.
حقیقت این است که نوشتن هر کتابی کار سختی است و همه در مرحله ای سرشان به دیوار می خورد. ممکن است در طرح کلی داستان خلائی به وجود بیاید و یا نتوانید صحنه ای را به خوبی تمام کنید. ولی نکته مهم این است که باید به هر شکلی که شده به پایان کار برسید.
حتی اگر بهترین نسخه اولیه نباشد و به تصحیح و بازنویسی نیاز داشته باشد، حداقل شما نوشتن کتابی را تمام کرده اید تا بعدا آن را بازنویسی کنید.
همه در نوشتن زمانی گیر می کنند. نوشیدن کوکتل خیلی به من کمک می کند و این حقیقت دارد. هر موقع که در نوشتن داستان گیر می کنم با همسرم می رویم بیرون و کوکتل می نوشیم و همراه با نوشیدن صحبت می کنیم و در پایان شب همیشه گره هایی را که بر سر راه ادامه داستان وجود دارند باز می کنیم.
به تجربه من بیرون رفتن و صحبت کردن هم تفریح است و هم می تواند شما را از حالت کلافگی خارج کند. هیچ چیزی بدتر از نشستن پشت میز و خیره شدن به صفحه کامپیوتر و آن حالت استیصال نیست. باید نوشتن را در آن لحظات رها کنید و بیرون بروید.
کار دیگری که می تواند کمک بکند پیاده روی است. به نظرم هیچ چیزی مثل پیاده روی گره هایی را که در مغز ایجاد شده اند از هم باز نمی کند. گاهی اوقات ممکن است ساعت ها پشت میزتان بنشینید و هیچ راه حلی به ذهنتان نرسد . ولی به محض اینکه می روید بیرون و کمی پیاده روی می کنید همه چیزهایی که منتظرش بوده اید به ذهنتان می آید.
بخش طرح ریزی برای من بسیار مهم است و حداقل ماهها و شاید گاهی سالها طول می کشد. من نوشتن کتابها را در محل کارم انجام می دهم ولی موقع تهیه طرح کلی کتابها معمولا به چایخانه و کافه می روم. من محیط پر جنب و جوش و بودن در جمع تعداد زیادی از مردم ولی کماکان گمنام ماندن را دوست دارم.
نکات اصلی طرح کتاب را روی کارت های مقوایی مخصوص بایگانی می نویسم و آنها را به دیوار می چسبانم. بعد کمی از دیوار فاصله می گیرم و به آنها نگاه می کنم تا ببینم آیا از ساخت کلی داستان خوشم می آید و یا نه. اگر راضی نباشم می توانم محل این کارت ها را و در نتیجه روال کلی داستان را جابجا کنم. این قسمت از کار بسیار ارضا کننده است، درست مثل حل کردن جدول کلمات.
حقیقت این است که می توان در طراحی کلی داستان وقت زیادی صرف کرد و بارها آن را تصحیح و تکمیل کرد ولی به هنگام نوشتن داستان معمولا این طرح ریزی ها تغییر می کنند و چاره ای جز این نیست. اما بدنه میانی و پایان خوب داستان دقیقا به همان اندازه ساختن طرحی کلی و شروعی خوب مهم است.
فکر می کنم تاکنون در مجموع ۲۰ کتاب نوشته ام در تمام این مدت فقط یک کارگزار داشتم.
انتخاب این کارگزار شاید بهترین کاری است که انجام داده ام چون او مرا راهنمایی می کند، در عین حال برای من مثل یک دوست بسیار خوب بوده و تمام مسایل مالی و اقتصادی مربوط چاپ و توزیع کتاب را انجام می دهد. بدون کمک های او من واقعا نمی دانستم حتی از کجا شروع کنم.
استفاده از اسم مستعار فواید زیادی دارد. به حفظ حریم خصوصی شما کمک می کند. در این حالت می توانید اسم حرفه ای و اسم خصوصی داشته باشید. به نظرم در کمتر رشته کاری مثل نویسندگی می توان به این سادگی یک هویت دیگر برای خود خلق کرد. واقعا عالی است.
هر کسی داستانی برای گفتن دارد و هر کسی می تواند نگارش خود را بهتر کند. برخی از تکنیک های نویسندگی را می توان آموخت و شما هم باید سعی کنید که یاد بگیرید و کارتان را بهتر کنید. من هنوز هم با نوشتن هر کتاب نکات جدیدی را یاد می گیرم.
به نظر من دلیلی وجود ندارد که همه مردم حداقل یک کتاب ننویسند. به نظرم همه مردم جهان به حد کافی جالب هستند و بنابراین چرا نباید داستان خود را بنویسند؟
شما چیزی را می نویسید که می شود و می توانید بنویسید. به نظرم نمی توان تصمیم گرفت که من می خواهم این یا آن کتاب مشخص را بنویسم.
به اعتقاد من این نوشتن است که شما را پیدا می کند. بنابراین با خودتان فکر نکنید که می خواهم داستانی مثل رمز داوینچی و یا چیزی شبیه آثار اسیتون کینگ بنویسم. خود بعدی تان را بنویسید، شما پدیده بزرگ بعدی خواهید بود.
منبع :
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2014/10/141007_l51_book_10_tips_writing
اشاره: آنها که تجربه نویسندگی داشته باشند احتمالاً میدانند «قفل شدن ذهن» یعنی چه؟ شرایطی خلاء مانند که شما با گرفتار شدن درآن احساس میکنید ریشه خلاقیتتان خشک شدهاست. و در مقابل گرههای کور داستانتان خلع سلاح شدهاید. قفل شدن ذهن معمولا زمانی اتفاق میافتد که شما نمیدانید داستانتان را چگونه پیش ببرید، و آلترناتیوهایی که برای گرهگشایی بهکار میبندید به دلتان نمینشیند! در چنین شرایطی چه باید کرد؟ مقاله زیر جوابهای خوبی برای این سوال دارد.این مطلب توسط کارن ویسنر نگارش شدهاست.خانم ویسنر ساکن کالیفرنیاست و در چهاردهسال اخیر بیش از ۹۰ عنوان کتاب منتشر کردهاست. وی یکی از بست سلرهای ادبیات انگلیسی معاصر است که تابحال بیش از ۱۲۰ مرتبه نامزد و یا برنده جوایز معتبر ادبی شدهاست. ویسنر مدرس داستان نویسی در امریکاست و تابحال چندین کتاب مرجع در باره آموزش نویسندگی به رشته تحریر درآوردهاست. مطلب زیر یکی از مجموعه مطالبیست که خانم ویسنر در قالب یک پروژه آموزشی – رسانهای برای روزنامه گاردین نگاشته است، خواندن مطالب این مجموعه، از جمله مطلب زیر را به تمام کسانی که به نویسندگی علاقه دارند توصیه میکنیم.
بقلم: کارن ویسنر
مترجم: بهناز براری (دانشجوی کارشناسی ارشد مترجمی زبان)
شاخصههای مهارتی بسیاری برای موفقیت در زمینه نوشتن وجود دارند. که در نظر گرفتن تمام یا بخشی از آنها نقش بسیار مهمی در توفیق یک نویسنده دارد. اما احتمالا مهمترین آنها یک چیز است: طوفان ذهنی!
این شاخص موقعی که شما قصد آغاز یک پروژه نگارشی را دارید،بسیار کارآمد است و ارزش آن زمانی مشخص میشود که شما برای حفظ دوراندیشی و تمرکز برای احاطه بر روند تکمیل داستان بدان نیازمندید.
مهم نیست که این حرفم چقدر ناخوشآیند است – اما طوفان مغزی همان چیزیست که میتواند داستان متوسط شما را به سطوح بالاتری نسبت به وضعیت اولیه ارتقاء دهد.
طوفان ذهنی منشعب از هستی شماست. پیاده کردن آنچه به ذهن شما «خطور میکند» و قرار دادن آن در جایگاه درست خودش! این کاریست که شما باید انجام دهید. شما میبایست اطمینان حاصل کنید که برای یک ایده داستانی قوی جایگاهها و فضاهای لازم را ساختهاید، حتی اگرلازم باشد که سالها نوشتن آن را به تاخیر بیاندازید.
هر روز، هر هفته، هر ماه و هرسال از طوفان ذهنی خود استفاده کنید.همانگونه که شما با استفاده از رئوس گفته شده در متد ۳۰ روزه، و تمرکز بر طوفان ذهنیتان، نتیجه خواهید گرفت و حتی فراتر از آن امکان ایجاد ذهنیالهامبخش و مولد را برای خودتان مهیا کردهاید.
بنابراین شما زمانی که خلاقیت و طوفان ذهنی خود را فعال نگهدارید، میتوانید از ذهن مولد خود برای فرآیند نوشتن بهرهجویید [و در این صورت] لازم نیست فرآیند دردناک نگاشتن اولین جمله یا اولین پاراگراف را تحمل کنید.
در چنین موقعیتیست که شما با حفظ طرح کلی و عمومیت داستان، و یا صحنههای خاص در ذهنتان طی روز میتوانید [به خود] در باز کردن گرههای اساسی داستان، پروسههای زمانی، روابط بین شخصیتها و موضوعات مطروحه در داستان کمک کنید. (تعمیم بخشی پلات داستان به جزئیات)
در برخی مواقع ممکن است شما کل دیالوگها را در ذهنتان مرور کنید. وقتی زمان استخراج و پیاده کردن طرح داستانی برسد تحدید گستره رئوس مطالب در صحنههای داستانی بسیار سادهتر خواهد شد.
اگر شما میخواهید به شیوهای سریع و روان بنویسید، باید از طوفان ذهنی مولد استفاده کنید. [و آن] همانجاییست که رئوس مطالب به ذهنتان خطور میکندد.
فرآیند طوفان ذهنی، شما را قادر خواهد ساخت، پلات داستانی و شخصیت پردازی را با برساختن کلیات طرح به انجام برسانید.هنگامی که شما کلیت طرح را مشخص کرده باشید خواهید توانست هر روز، بخشهای بیشتری از کتاب را پیادهسازی کنید.
از همین روی دیگر لازم نیست تصمیم بگیرید که در کدام مقطع شروع به نوشتن کنید، چراکه شما همه ی کارها را در هنگامی که طرح را تکمیل کردهاید، انجام دادهاید.
روز یا هفتهای قبل از آغاز نگارش یک صحنهی قطعی، یک طوفان ذهنی در مورد انتخاب جزئیات آن صحنه را در مغز خود بهراه بیاندازید. این کار ِ شما را هنگام نگارش طرح سادهتر میکند. اگر شما از طوفان ذهنی در هر مقطعی بهحد کافی استفاده نکنید، برای نگارش هر صحنه از داستان مجبورید شرایط سختی را تحمل کند.
طوفان ذهنی بهترین شیوه برای باز کردن گرههای کور داستان است
زمانی میرسد که ذهن شما قفل کردهاست. و نمیتوانید، قطعات پازل داستان را کنارهم بچینید. اگر این اتفاق برایتان افتاد. سعی کنید از مفادی که در فهرست زیر آوردهام استفاده کنید:
۱-شروع به خواندن یک کتاب و یا دیدن یک فیلم در هما ژانر داستانی درحال نگارشتان بکنید. اینکار باعث ایجاد یک سکوی پرتاب برای شما به سوی ایجاد طوفان ذهنی خواهد شد.
۲-موزیکهایی که مرتبط و همآهنگ با پروژه داستانی شماست گوش دهید. کارهایی را انتخاب کنید که احساس میکنید برای نواخته شدن در پسزمینه یک صحنه از داستان و یا در متن آن مناسب بنظر میآیند. هربار که شما یک آهنگ بر این منوال میشنوید، میتواند باعث ایجاد الهامات منتهی به طوفان ذهنی برای شما بشود.
۳-بروید خرید کنید. چیزهایی را بخرید که فکر میکنید قهرمان داستانتان به آن علاقه دارد.
۴-از خانه بیرون بزنید. هرجایی میتوانید بروید. و مردم را نظاره کنید. مخفیانه کسانی را که دور و برتان راه میروند دید بزنید. سعی کنید از حرکات، حرفها، نشانههای رفتاری و مکالمات آن و یا حتی اصلا از راه رفتن آنها ایده بگیرید.
۵-از خودتان بپرسید: ” چه میشد اگر…” و بجای نقطهچین پرسشهایی در باره طرح داستان و شخصیتهایتان از خود بپرسید.
۶-تلاش کنید ایدههایی که در رئوس کلی داستان شما تاثیر راهبردی دارند، بکر، و بینظیر باشند.
۷- با هرکسی که راجع داستانتان به او چیزی گفتهاید، صحبت کنید. این نهتنها باعث خواهد شد که شما در مقام یک روایتگر، تخلیه ذهنی انجام دهید، بلکه ممکن است در دل مکالمه به ابعاد و زوایایی از داستان توجه کنید که پیشتر از آن غافل بودهاید.
۸- مجله جمع کنید. عکسهای کسانیکه در موقعیت مشابه در داستان شما قرار دارند، ببرید. این کار باعث خواهد شد که شما در زمان خلق شخصیت و یا موقعیت کلی آن در بخشهای آتی ِ داستان ایده بگیرید.
۹-با پارتنر خودتان یک پروژه جداگانه را بنویسید. خواندن آنچه شما نوشتهاید برای یکدیگر، نه صرفا بواسطه نقد کردن، بلکه به واسطه ایجاد عناصر خلاقه در ذهنتان راهگشان خواهد بود.
۱۰- برای یکی از شخصیتهایتان نامه بنویسید. (نامهای از طرف خود و یا یکی دیگر از شخصیتهای داستان). فقط برای دستیافتن به دید بهتر و یا مجال مصاحبت بین یک یا چند شخصیت [این کار را انجام دهید]
۱۱- آخر هفته به تنهایی به یک اقامتگاه خوب بروید و به نوشتن و یا مرتب کردن نوشتههایتان بپردازید. از بین بردن شیوه روزمره زندگی شما میتواند باعث ایجاد طوفان ذهنی؛ و از بین رفته گرهها بشود.
۱۲- تلاش کنید، هرصحنه از طرح داستان را در یک اندکس (کارت) بنویسید و با ترتیب زمانی آنها بازی کنید.
۱۳- زمینههای کاری و علاقمندیهای شخصیتهای داستانیتان را فهرست کنید.
۱۴-با کسانی که در زندگیشان شرایطی مانند شرایط قهرمان اصلی داستان شما را داشتهاند مصاحبت کنید.
۱۵-اگر لوکیشن داستانی شما جایی غیر از محل اقامت فعلی (شخصی شماست) به آنجا سفر کنید. دیدن آن موقعیت باعث الهام بخشی و ایجاد خطوط جدید و مناسب طرح داستانتان بشود
۱۶- جایی را برای نوشتنتان ایجاد ( یا پیدا ) کنید که باعث حواسپرتی، و از بین رفتن تمرکز ذهنی شما نشود.
۱۷- فقط بنویسد. نگران پیدا کردن بهترین کلمات، جملات هم نباشید. نوشتن در مورد ایدهای که در ذهنتان دارید، باعث ایجاد کمال و شفافیت آن ایده در آینده خواهد شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
طوفان ذهنی، بهعنوان یک آلترناتیو پیش از آغاز نگارش طرح و در حین پیاده کردن متن خواهد بود. طوفان ذهنی دلیل ایجاد و یا تداوم خطوط روایی، و خلق رویدادهای داستانی که با تکیه بر منابع و تواناییهای درونی فرد برای ایجاد عناصر شگرف داستانی در اکثر کتب بیادماندنی بکارگرفته شدهاست./
منبع:
|
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از هافینگتن پست، اگر در حال برنامهریزی برای نوشتن یک رمان، نمایشنامه، داستان کوتاه یا نامه به مادر خود هستید، این توصیهها به کارتان میآید.
توصیه 1: جملات خود را با کلمات پایانی جمله قبلی و ارائه توضیح درباره آنها آغاز کنید گرچه از توضیحات زیاد متنفریم، اما قبول داریم که اگر بخواهیم بگوییم شخصیتهای داستان پیش از آنکه ما درباره آنها بنویسیم زندگی میکردهاند، لازم است که شرح و توضیح ارائه دهیم. گاهی بهترین راه برای ارائه توضیح، قطرهقطره چکاندن آن در داستان است. این روش بسیار مناسب است و خوانندگان هرگز آن را گیجکننده و آزاردهنده نمیدانند. یک روش برای ارائه توضیحات بدون اینکه چندان آشکار و زننده باشد این است که نکته و موضوع جمله اول را در آغاز جمله بعدی تکرار کنید تا آن جزئیات بهخوبی در ذهن خواننده حک شود. ما این روش را «پلکان توضیحات» مینامیم. مثال: او به اتاق رفت. اتاقی که مادرش در آن خودکشی کرده بود. مادری که به خاطر او خود را کشته بود. و او در آن خانه بود. خانهای که مادرش در آن خودکشی کرده بود. در آن اتاق. ببینید که چگونه داستان خواننده را با خود پله به پله پایین میبرد. این روش همچنین نوعی اضطراب دراماتیک در خواننده پدید میآورد. توصیه 2: دیالوگ شخصیتها را از طریق ارائه نامهای مختلف برای آنها متمایز کنید اگر شما یک نویسنده مرد هستید، ممکن است نوشتن دیالوگهای شخصیتهای زن برایتان دشوار باشد. این حل خواهد شد اگر همه دیالوگ شما دقیقاً همان چیزی باشد که در آن به خواننده میگویید چه کسی در حال صحبت کردن است. همچنین دو راهحل برای مشکل تمایز میان دیالوگ زن و مرد وجود دارد که موفقیتآمیز بوده است: راهحل اول: دیالوگ شخصیتهای زن را چنان بنویسید که گویی مرد هستند ولی در ذهن خود بدانید آنها زن هستند. این روش به نام «تکنیک سوکرین / The Sorkin Technique » معروف است. راهحل دوم: دیالوگ شخصیتهای زن را چنان بنویسید که گویی کودکانی هستند که برای راهنمایی و حمایت به شخصیتهای مرد تکیه کردهاند و به آنها بگویید چه موقع مرتکب اشتباه میشوند. مردان قدرتمند با زنان دوستداشتنی، درست مثل زندگی واقعی. جالب است که این روش نیز تکنیک سوکرین نام دارد. توصیه 3: هرگز نگویید «گفت» هنگام نوشتن دیالوگها مانند نمونه زیر مطلقاً منظور شما «گفت» نیست. او گفت: این خستهکنندهترین چیزی است که تاکنون دیدهام. آنچه شما میخواهید این است که تا حد امکان توجه خوانندگان را از دیالوگ پرت کنید! حتی نمیخواهید آنها بفهمند چه کسی دیالوگی را که متوجه آن نشدهاند گفته است! خوانندگان باید تماموقت خود را به خواندن توضیح اینکه چگونه این جمله ادا شده بگذرانند. مطمئن باشید خواننده میداند چقدر دایره واژگان شما وسیع است! مثال: او انتقاد کرد: هیچکس در اینجا متوجه نمیشود من چه میگویم. شما میتوانید بهجای کلمه گفت، کلماتی مانند انتقاد کرد، پرخاش کرد، مسخره کرد، خندید، مطرح کرد، اشاره کرد، نتیجه گرفت و استنباط کرد را بکار ببرید. اگر از این روش استفاده کنید، تضمین میکنیم که هیچکس به مشکلاتی که شما سعی دارید در دیالوگ خود پنهان کنید، توجه نخواهد کرد و همچنین متوجه نمیشود که همه شخصیتهای زن داستان شما به نظر مرد میرسند. توصیه 4: نوشته خود را با استفاده خلاقانه از کلمات همآوا، مهیج و هنری کنید کلمات همآوا کلماتی هستند که صداهای مشابه اما معانی و املای متفاوتی دارند. استفاده خلاقانه از همآواها میتواند هر متنی را خواندنی و جالب کند. مثال: او همه اثاث خود که اساس زندگیاش بود را فروخت. میبینید که کلمات همآوا تا چه حد یک جمله معمولی را جالبتر و هیجانانگیزتر کرده است. ممکن است برخی از این روش ناراضی باشند اما همانطور که میدانید کودکان در ابتدا برای آموزش خواندن با صدای بلند میخوانند، این کار شما خوانندگان را وادار میکند به دوران بچگی خود بروند. به یاد داشته باشید که استفاده از کلمات همآوا راهی فوقالعاده برای نشان دادن خوشذوقی و هنرمند بودن نویسنده است. منبع:http://www.ibna.ir/vdchvqnik23nvqd.tft2.html |
بخش اول:
۱- تصادف
درسهایی درباره ی داستان نویسی
اگر نویسندهای بخواهد از تصادفی: (چرخش ناگهانی وقایع داستان، بیآنکه قهرمان داستان در این تغییر دخیلباشد) قابل قبول در داستان خود استفاده کند، باید حادثه تصادفی را علیه قهرمان داستان به کار گیرد.
استفاده از واقعه تصادفی علیه قهرمان داستان اگر چه بدشانسی غافلگیرکنندهای است ولی همه آن را باور میکنند. اما برعکس، هنگامی که نویسنده حادثه تصادفی را بهنفع قهرمان داستان به کار گیرد، پیداست که تصادف صرفا تمهید گول زننده نویسنده (که خلاقیتش رو به تحلیل رفته) است:
داستان: مارک در حال راهاندازی سیستم آبیاری در صحرای نوادا است. چنین کاری این منطقه را بدل به واحهای وسیع میکند. مخارج این کار را دولت میپردازد.
مثال (حادثه تصادفی بهنفع قهرمان داستان): رئیس جمهور جدید فردی شدیدا ضدمحیط زیست است. او همه بودجه طرحهای مربوط به محیط زیست را قطع میکند. مارک با عصبانیت بیل میزند. ناگهان صدای عجیبی به گوشش میرسد. با عجله زمین را میکند و صندوقی پر از الماس (که بهجا مانده از قبیله سرگردان اینکاهاست) مییابد و با این ثروت مخارج طرح آبیاریاش را تامین میکند.
بدیهی است که نویسنده این شگرد را به کار بسته تا بهراحتی مارک را از مخمصه برهاند. به علاوه مارک برای به اتمام رساندن طرح آبیاریاش و غلبه بر این مشکل حل نشدنی دست به عمل قهرمانانهای نمیزند. و باز برای حفظ اعتبارش احتیاج به کار شاقیندارد.
مثال (حادثه تصادفی علیه قهرمان): کار طرح آبیاری مارک به خوبی پیش میرود. رئیسجمهور جدید و ضدمحیطزیست بودجه طرح او را قطع میکند. کارگران مارک با ایثارگری و بدون مزد به کارشان ادامه میدهند. یکی از کارگران هنگامی که مشغول حفاری بوده، دفینهای: گنجی بازمانده از قبیله اینکاها کشف میکند و آن را با دیگر کارگران تقسیم میکند و همگی مارک و طرح آبیاریاش را رها میکنند و میروند.
در اینجا چون رویداد تصادفی علیه مارک به کار آمده است، مانع دیگری سر راه او و مارک اگر بخواهد قهرمان باقی بماند، باید بر این مانع نیز فائقاید. نویسنده به شخصیتهای خوششانس لطف میکنند. اما آنها هیچگاه خود به چیزی دست نمییابند، بلکه صرفا بخششها را جمع میکنند.
۲- کاشتن اطلاعات در گفتوگو
درسهایی درباره ی داستان نویسی
وقتی منظور نویسنده از گفتوگو نه صحبت، بلکه کاشتن نهال اطلاعات باشد، گفتوگو دیگر باور کردنی نخواهد بود. چرا که خواننده بهجای اینکه صحبت اشخاص را بشنود اطلاعات را میبیند.
مثال: زن و شوهر در اتاق نشیمن هستند. شوهر مضطرب است. میخواست اعتراف و حشتناکی بکند. دستهایش را به هم میفشرد و میگوید:
«سوزان میخواهم اعتراف وحشتناکی بکنم. ما هفده سال و سه ماه است که با هم ازدواج کردهایم و سه تا بچه داریم: نیتان، وبل و مارتا؛ و همه بدهی خانهمان را که دو حمام و دو گاراژ دارد و سه خوابه و مثل خانههای ویلایی است پرداختهایم و فقط ۸۹۵۶ دلار دیگر مانده. میخواهم بگویم که سالهاست به تو نگفتهام که میخواره هستم.»
مشخص است که نویسنده اطلاعات را در گفتوگوی بالا کاشته است. زن بیشتر آنها را میداند و طبعا خواننده هم باید بداند. این اطلاعات پس زمینه داستان را باید با شیوهها یا شگردهای دیگری که چندان مشخص نیست به خواننده داد. معمولا پس از این، قبل از اینکه سوزان صحبت کند، یکی، دو خط توصیف میآید:
مثال: سوزان دستی به پیشانیاش و از سربیچارگی آه میکشد:
«بنجامن، میدانی که وقتی ما در آن مجلس دبیرستان همدیگر را دیدیم و من دسته گل اهدایی تو را که دو تا گل رز سرخ و یک میخک سفید داشت، به لباسم زده بودم، میخواستم پرستار بشوم اما به خاطر ازدواج با تو از آرزوهایم گذشتم. من لوتری فاتدامنتالیست بودم و باید از تو اطاعت میکردم. الان سالهاست که میدانم میخواره هستی.»
محتوای گفتوگوها باید مستقیما مربوط به موضوع صحبت باشد. البته میشود در آن به گذشته هم اشاره کرد، اما به طور مختصر. در گفتوگوی بالا مطالب مربوط به گذشته یواشکی در گفتوگو گنجانده شده است، چون آنقدر مهم نیست که کل صحنه یا تجدید خاطره طولانی را توجیه کند. اگر مطالب مربوط به گذشته را در گفتوگوی حال، بیش از حد برجسته کنیم، گفتوگوی حال بیاعتبار میشود. و اگر گفتوگوی شخصیتها بیاعتبار شود، دیگر خود شخصیتها باور کردنی نیستند.
۳- از وسط صحنه شروع کنید
نویسنده میتواند در صفحه پنجاه و یک رمانش از شیوه موجز نویسی استفاده کند. چون خواننده پنجاه صفحه از رمانش را پذیرفته است و همین تضمینی است تا بقیه را نیز بخواند. نویسنده دیگر میتواند داستان را بدون مقدمه و از وسط صحنههای حساس شروع کند.
درسهایی درباره ی داستان نویسی
صحنه ( پس از ۵۰ صفحه از رمان):
مردی شصت ساله عاشق زن جوانی شده است. پیرمرد چندین نوه دارد: میخواهد زنش را طلاق بدهد و با زنی جوان ازدواج کند. اما از بههم زدن زندگی دیگران شدیدا مضطرب است.
ممکن است در رمانی این صحنه، صحنه حساسی باشد. رابطهای دیرینه از هم میگسلد و رابطه جدیدی آغاز میشود. شیوه سنتی نوشتن این صحنه چنین است:
نکات عمده صحنه: مرد به میخانه میرود. فکر میکند. گذشته را به خاطر میآورد و برای آینده نقشه میکشد. صحنه مواجهه با همسرش را پیش خود مجسم میکند. تمایلش نسبت به زن جوان شدید است. میخانه را ترک میکند. میخواهد با همسرش روبهرو شود. دم در خانه درنگ میکند. به درون خانه میرود. دوباره درنگ میکند. سپس صحنه مواجهه او با همسرش شروع میشود. اینجا وسط صحنه است. به گونهای مطبوع آغاز و با تنفر و خشونت به پایان میرسد.
درون نگریهای مرد را میتوان همزمان با شکلگیری و گسترش رابطه جدید، بین صحنههای قبلی پخش کرد. تا صفحه پنجاه و یک خواننده با شخصیتهای اصلی: درگیریها، انگیزهها و شخصیت آنها آشنا شده است. مقدمهچینی در میخانه زائد است. صحنه را از لحظه رویارویی شروع کنید:
مثال: مرد پا به درون اتاق گذاشت و کتش را روی صندلی انداخت و نفسعمیقی کشید. امیلی احساس کرد که به درد سر افتادهاست. مرد روی صندلی خم شد و به زن نگاه کرد و بعد سرش را پایین انداخت. لبان خشکش راتر کرد و زیر لب گفت: «امیلی، باید چیزی را به تو بگویم. من با زن جوانی آشنا شدهام و…»
شروع صحنه (در میخانه) صرفا مقدمهچینی برای رسیدن به وسط صحنه است که ضمن آن اولین حرکت سریع به طرف اوج داستان اتفاق میافتد. نویسنده در اغلب موارد برای رسیدن به وسط صحنه مقدمهچینی میکند تا بتواند صحنه را خوب احساس کند. اما خواننده نمیخواهد مقدمات را بخواند، بلکه میخواهد مستقیما سر اصل مطلب برود و به خواندن ادامه دهد.
اختصار در رمان همیشه به معنای حذف جملات اضافی نیست. بلکه به معنای عدم تحمیل نوشتههای زائد (استفاده بیش از حد از جزئیات، درون نگریهای بیربط و غیره) به خواننده نیز هست.
۴- خط داستانی ساده
وقتی داستان کوتاهی را بسط میدهید، از نوشتن داستانهای یک یا تک بعدی که بدون هیچ تغییر مسیری از این لحظه به لحظه بعد میپردازند، اجتناب کنید. اینگونه داستانها قابل پیشبینیاند. چرا که نه حواس خواننده را پرت و نه او را غافلگیر میکنند. ضمن اینکه شک و انتظار و هیجانی هم در کار نیست.
درسهایی درباره ی داستان نویسی
مثال ( داستان تک خطی):
شرکت فرانک ضرر میدهد. به همین دلیل او تصمیم میگیرد کارخانهاش را برای دریافت حق بیمه آتش بزند. با خود عهد میبندد که همه چیز را از اول شروع کند. تصمیم میگیرد پولهایی را که از این راه به دست میآورد به موسسات خیریه اهدا کند. نقشه حریق عمدی را میکشد، سپس آن را اجرا میکند. دستگیر میشود یا نمیشود.
در این داستان تک خطی، نویسنده صرفا میتواند از طریق نحوه و روند اجرای حریق عمدی و اینکه آیا میتواند از کشف ماجرا جلوگیری کند یا نه، شک و انتظار ایجاد کند. اما برای اینکه روند اجرای حریق عمدیگیرایی خود را حفظ کند، طرح داستان باید عجیب و مبتکرانه باشد. گو اینکه احتمال بسیار دارد که داستان باور نکردنی شود.
مثال (خط داستانی پیچیده): شرکت فرانک ضرر میدهد. فرانک در مدرسه ایمنی ثبت نام میکند تا نحوه ایجاد آتش سوزی عمدی را یاد بگیرد و ردپایی از خود باقی نگذارد، در کلاس سوالهای خاصی میکند که موجب سوءظن آموزگار میشود. فرانک اطلاعات لازم درباره ایجاد حریق عمدی را کسب میکند و از مدرسه بیرون میرود. بمب آتشزایی تهیه میکند و آن را به کار میاندازد. آموزگار ایمنی که فرانک را تعقیب میکرده، او را میبیند که از ساختمان بیرون میآید. سپس خود به سرعت به داخل ساختمان میرود تا بمب را خنثی کند. بمب منفجر میشود. فرانک که مطمئن است آموزگار کشته میشود، با عجله به درون ساختمان میرود و او را نجات میدهد.
پایان داستان اختیاری است. فرانک میتواند آموزگار را به حال خود رها کند و پول را به دست آورد، یا میتواند او را نجات دهد و به خاطر ایجاد حریق عمدی تحت پیگرد قانونی قرار بگیرد.
داستان پیچیده همواره باید دو خط طرح داشته باشد: خط طرح اصلی، که ضمن آن شخصیتهای اصلی به ایفای نقش خود در حوادث داستان میپردازند و خط طرح فرعی با کمکی که در داستان موانع، حواس پرتیها، درگیریهای فرعی و وضعیتهای انتظار آلود ایجاد میکند.
داستان تک خطی همواره بدیهی و ملالآور است، و چون قابل پیشبینی است؛ فاقد احساس قوی و شک و انتظار است. داستان پیچیده که دو خط طرح دارد، انتظارآلود و پرکشش است. خواننده میداند که داستان پایان مییابد، اما همیشه نمیتواند چگونگی پایان داستان را پیشبینی کند.
۵- قهرمان و شخصیت پلید
اگر شخصیت پلید صرفا مترسک باشد، قهرمانی که او را شکست میدهد، دیگر قهرمان واقعی نیست. چرا که وی با مانعی معمولی در کشمکش است. حال آنکه قدرت اشخاص پلید باید با قدرت قهرمان داستان مساوی باشد. حتی امکانات او برای پیروز شدن باید بیش از امکانات قهرمان باشد. قهرمان و شخصیت پلید، هر دو باید قدرت و قد و قامتی شگفتانگیز داشته باشند.
درسهایی درباره ی داستان نویسی
نیکی و بدی نوعی قضاوت اخلاقی است و براساس علائق ادارهکنندگان جامعه تعیین میشود. نویسنده براساس قرنی که حوادث داستان در آن اتفاق میافتد، طیفی از ارزشهای اخلاقی را انتخاب میکند تا قهرمان و شخصیت پلید براساس آنها عمل کنند. داستان ضمن اینکه تلاش قهرمان را برای موفقیت توجیه میکند، باید ارزشهای فرد پلید را نیز تشریح کند. آنها باید رها در طول داستان به خاطر درگیری، رو در روی هم قرار گیرند.
مثال (قهرمان): میخواهد محلههای فقیرنشین را با خاک یکسان و برای خانوادههای کم درآمد آپارتمانهایی با اجاره خانه کم بسازد. اگر چه او با این کار محبوبیتی کسب میکند، امت قصد او بیشتر انسانی است. زنی نیز عاشق اوست.
مثال (شخصیت پلید): در محله فقیرنشین مصریها به دنیا آمده و با تقلا و بیرحمی بهجایی رسیده است. برخی از دشمنانش را که میخواستند مانع کار او شوند کشته است. صاحب زمینی است که قهرمان داستان طالب آن است. میخواهد آن را تبدیل به انبار مواد سمی کارخانههای شیمیاییاش کند. همان زنی را که عاشق قهرمان داستان است دوست دارد. فکر میکند که اگر قهرمان داستان را از بین ببرد، زن نیز عاشق او خواهد شد. او باید زن را تصاحب کند.
هر چه سریعتر نویسنده شخصیت پلید را وارد زندگی قهرمان داستان کند، فرصت بیشتری برای در آمیختن دو داستان با هم دارد. برای ایجاد شک و انتظار و هیجان نیز شخصیت پلید باید در بخش اعظم رویاروییهای رمان پیروز شود و امکانات فراوانش را علیه تواناییهای نسبتا کم قهرمان به کار اندازد. باید پیروزی قهرمان غیرممکن بهنظر برسد.
و بعد به محض اینکه کمکم ضعف پنهان (بدی) شخصیت پلید باعث شد تا بیرحمی وی بر عقلش چیره شود، شخصیت تسلیم ناپذیر (نیکی) قهرمان، موازنه را بهنفع خود به هم میزند. هر چه مدت زمان تداوم قدرت شخصیت پلید، طولانیتر باشد، خواننده بیشتر با قهرمان همدل میشود. بنابراین هنگامی که بالاخره قهرمان پیروز میشود، پیروزی او واقعی خواهد بود.
ترجمه محسن سلیمانی
1- هیچ چیزی مانند دیالوگ بد خواننده را از فضای داستان بیرون نمی آورد.
2- دیالوگ ها یک ابزار مهم در دست نویسنده هستند وباید در خدمت پیشبرد داستان ،باشند
ومکالمه های معمولی نباشد.
دیالوگ ،تعریفی جدا از مکالمه دارد.
مثالی بزنیم. متن زیر یک «مکالمه» است:
- سلام.
- سلام.
- چه خبر؟
- هیچی، سلامتی، شما چه خبر؟
- ممنون. ما هم بد نیستیم.
حال به یک «گفتگو» توجه کنید:
- سلام
- گیرم که علیک!
- چیه؟ بازم شمشیر از رو بستی اول صبحی.
- با آدمهای بیچشم و رو باید هم از رو بست!
3- پرورش گوش خوب زمان می برد. تقویت شنوایی در معلم ودانش آموزان هر دو بیشتر می شود که خودم تجربه کردم وحالا به دیالوگ ها بیشتر دقت کرده وحتی گاهی یادداشت هم می کنم تا سر کلاس نمونه هایی برای خواندن داشته باشم.
به نحوه ی صحبت کردن مردم گوش دهید ودقت کنید ببینید از چه اصطلاحاتی استفاده می کنند.
4- زیاد مطالعه کنید.
5- دیالوگ ها انگیزه های شخصیت های داستان یافیلم را آشکار ورفتارهایشان را توجیه می کنند.
باید شخصیت ها را بشناسید تا بتوانید دیالوگ زیبایی بنویسید.
6- ممکن است در داستان با صحنه ای مواجه شوید وتصمیم بگیرید که گفت وگو ها در آن صحنه انجام شود. می توانید با تیز هوشی از لهجه ها وگویش های محلی هم در دیالوگ بهره ببرید.
مثال:
پدرژپتو به پینوکیو گفت:پینوکیو چوبی بمان .آدم ها سنگی اند.
دنیایشان قشنگ نیست.