بسیاری از داستان های کوتاه، درست مثل بسیاری از رمان ها، شامل یک فرمول می شوند. این مطلب یک مثال از یک قالب عمومی است: یک شخصیت جالب توجه، در کنار تلاش هایش که برای رسیدن به اهدافش رخ می دهد، تقریباً با خوش شانسی رو به رو می شود. این فقط یک مثال از یک مدل است. و مثل هر چیز دیگری، استثنائاتی برای این مدل وجود دارد. برای مثال، شخصیت اصلی می تواند یک فرد چندان دوست نداشتنی نباشد، اما در پایان به آرزوهایی که به سمت او می آیند برسد.
چالش هایی که نویسندگان تازه کار، با آنها رو به رو می شوند!
۱. شخصیت ممکن است به حد کافی جالب توجه نباشد: خوانندگان می خواهند تشخیص دهند که شخصیت اصلی، چه طور مشکلاتش را رفع می کند.
۲. شخصیت خیلی خوش شانس باشد: باید یک مشکل واقعی داشته باشد. برای مثال، شخصیت باید از میان یک بیابان، راه برود تا دوستش را نجات دهد. گر چه ممکن است که اگر یک نفر را نشان دهیم که سوار جیپ شده است و فقط آن را سواره نشان دهیم، تقریباً تا اندازه ای موثر نباشد.
۳. شخصیت، مشکلاتش را به وسیله تلاش های خودش حل نمی کند: اگر مشکلات برای شخصیت حل شود و ما خیلی کم در مورد آن بگوییم، خواننده مایوس و ناامید می شود. چون او می خواهد عرق بریزد و نگران شود که: «بالاخره شخصیت چه می شود؟». خواننده، نیاز دارد که ستیزه کردن و پیروز شدن شخصیت بر تقدیر را تماشا کند.
۴. گره گشایی، ممکن است مورد انتظار باشد: خواننده از ابتدا می داند که شخصیت چگونه مشکلش را حل خواهد کرد. و این بر عهده نویسنده است که توجه خواننده حفظ شود. حتی اگر پایان کار، مورد انتظار مخاطب باشد.
۵. نتیجه، ممکن است به حد کافی برای مخاطب مناسب نباشد. و گر نه، پیام نویسنده را نمی بیند. مخاطب های داستان، چه کسانی هستند؟ یک کودک ممکن است چیزی را طوری ببیند که یک جوان، آن را لایق نشمارد.
شروع داستان شما
پیش از آن که شما حتی نوشتن را شروع کنید، چیزهایی هست که باید به خاطر داشته باشید:
1. جایی را برای نوشتن انتخاب کنید که از هر گونه حواس پرتی و اغتشاش فکری به دور باشید و همه ابزار و وسیله های کار را در اطراف خود جمع کنید. سعی کنید همیشه از یک مکان ثابت برای نوشتن استفاده کنید.
2. نوشتن اولین پاراگراف، سخت ترین و مهم ترین بخش نوشتن است. همه وقتتان را برای آن به هدر ندهید. و روی نوشتن آن تقلا نکنید.
3. وقتی دارید داستان را پیش می برید از کار خود ایراد نگیرید و حتی از خودتان هم تعریف نکنید.
4. از ویرایش نابهنگام و زودتر از موعد، خوددداری کنید. تا رسیدن مرحله ویرایش، صبر کنید. چون اگر شما ویرایش را خیلی زود آغاز کنید، انرژی و سرعت نوشتن را از دست خواهید داد.
5. وقتی در حال نوشتن هستید برای خودتان انگیزه بسازید. اگر تمایل دارید کار را به زمان دیگری محول کنید، برای خودتان یک حد و اندازه در نظر بگیرید. (مثلاً شرط کنید که شما یک یا دو صفحه در یک روز خواهید نوشت).
6. اگر امکان دارد، از یک رایانه استفاده کنید. بیشتر نویسندگان وقتی یک رایانه در دسترس دارند سریعتر کار می کنند. زیرا آنها می توانند به آسانی اصلاح و غلط گیری کنند.(۱)
پاسخ دادن به ۶ سوال
1.شخصیت اصلی شما کیست؟ مرد؟ زن؟ پیر؟ جوان؟ انسان؟ یک موجود بیگانه؟ خرگوش؟ مار؟ قوی؟ ضعیف؟ ثروتمند یا تهی دست؟
2.شما در حال نوشتن چه نوع داستانی هستید؟ اگر اولین پاراگراف در یک داستان گوتیک (2) (Gothic) با یک داستان وسترن (غربی Western) مقایسه شود، بسیار با هم متفاوت است. همچنین فضای آن را سریعاً پرورش دهید. آن خنده دار است؟ غم انگیز است؟ جدی است؟ برای چه کسانی می نویسید؟ مخاطبین شما چه گروهی هستند؟ (مثلاً نوجوانان 12 تا 15 سال؟)
3.این اتفاق، چه زمانی روی می دهد؟ برای آن که مخاطبین شما بتوانند یک تصویر را در ذهنشان بسازند، آنها نیاز دارند که بدانند اینها در گذشته رخ می دهند؟ یا در زمان حال و یا در آینده؟
4.این اتفاق، کجا روی می دهد؟ در یک عمارت بزرگ، یا در زندان؟ ممکن است در یک سیاره دیگر باشد. پس وقتی که خواننده سعی می کند یک تصویر ذهنی برای خود بسازد، این مورد هم مهم است.
5.چرا این اتفاق افتاد؟ موضوع یا نکته اصلی که شما سعی می کنید به خواننده بفهمانید چیست؟
6.چگونه گره های طرح، گشوده می شود؟
کاوش داستان شما
از خودتان بپرسید:
شخصیت شما، تا چه حدی شخصیت اصلی است؟ آیا او می خواهد یا می تواند داستان را برای خواننده شرح دهد؟ همیشه در خاطر داشته باشید که برای چه گروهی می نویسید؟
چطور می توانید داستان شخصیت های خود را بهتر بیان کنید؟ راوی دانای کل، موثرتر خواهد بود؟ یا اول شخص و یا سوم شخص؟ داستان شما خنده دار است؟ وحشتناک است؟ رازگونه است و یا مهیج است؟ داستان از چه نقطه ای شروع می شود؟ از کدام نقطه بحرانی زندگی شخصیت اصلی، داستان را آغاز می کنید؟ شما معمولاً نمی خواهید از جایی شروع کنید که شخصیت، متولد می شود.
شما سعی دارید چه چیزی را بیان کنید؟ هدف داستان شما چیست؟ شما نمی توانید در پایان فقط بگویید: «پیام و نتیجه این داستان این است که...»
به مخاطبتان نشان دهید! نه اینکه بگویید!
به یاد داشته باشید:
مخاطب را مجذوب نگه دارید. اگر آنها از داستان خسته شوند، هیچ چیز برای آنها آسان تر از این نیست که آن را زمین بگذارند. شما ممکن است خوانندگان را یا در شروع داستان ـ یعنی جایی که آنها نمی توانند وارد داستان شوند ـ از دست بدهید و یا در پایان داستان، جایی که آنها با نتیجه داستان شما موافق نیستند. سعی کنید خواننده را محتاج به ورق زدن و ادامه دادن داستان قرار دهید.
نويسنده از کجا شروع می کند؟
وقتی می نشینید و می خواهید بنویسید، از کجا شروع می کنید؟ آیا با تصویری از ماشینی که سوسوی چراغ هایش در بزرگراه خلوت به چشم می خورد؟ پیست مسابقه اتومبیل رانی با تماشاگرانی که دیوانه وار تشویق می کنند؟ یا از سکوتی که تیک تاک ساعت در آن به گوش می رسد؟
«نویسنده از کجا شروع می کند؟». این سوالی است که مدام می شنویم. در کارگاه ها و سمینارها، گاهی عده ای می گویند فکر تازه ای برای داستان دارند، اما نمی دانند از کجا شروع کنند؟ آیا باید یک خلاصه داستان یا طرح کلی بنویسند یا باید یادداشت برداری کنند؟ آیا باید از یک شخص، مقاله و یا یک عنوان روزنامه شروع کنند؟
نوشتن، یک روند است. مرحله ای مداوم، متغیر و ارگانیک از پیشرفت و توسعه است. حرفه و مهارتی است که گاهی به سطح هنر ارتقا می یابد. مراحل معینی وجود دارد که نویسنده، آنها را در حین پرورش فکر و نمایشی کردن از سر می گذراند. روند خلاقه ی نوشتن در هر نوع نگارش، یکی است. فقط شکل کار فرق می کند.
وقتی نوشتن یک داستان را آغاز می کنید، عملاً روندی را در پیش می گیرید که ماه ها یا شاید سال ها بعد با چندین صفحه پر از کلمه، گفت و گو و توصیف و ... رو به رو خواهید بود. اگر بدانید، نویسنده از کجا شروع می کند، پیشرفتی گام به گام خواهید داشت که راهنمای شما در روند نوشتن است.
نویسنده از کجا شروع می کند؟ با یک ورق سفید؟ شما باید چندین صفحه کاغذ سفید را با یک داستان پر کنید. داستانی که با تصاویر در قالب گفت و گو و توصیف بیان شود و در بطن ساختار دراماتیک جای گیرد.
آغاز کردن با شخصیت چه طور؟ یک شخصیت قوی و جذاب تقریباً برای هر داستان ضروری است. یک شخصیت همه جانبه و سه بعدی که داستان شما را به روشنی و با مهارت پیش برد، شروع محکم و خوبی است، ولی نویسنده از اینجا شروع نمی کند.
آغاز کردن با حادثه یا تجربه ای که برای خود شما یا کسی که می شناسید پیش آمده چه طور؟ گاهی می توانید تجربه ای خاص را به عنوان نقطه شروع داستانتان به کار برید. ولی بیشتر اوقات متوجه می شوید که اسیر واقعیت آن تجربه شده اید. چرا؟ به این دلیل که می خواهید به آن موقعیت یا حادثه، وفادار بمانید. بهتر است واقعیت، برود پی کارش تا شما بتوانید آن را به نحوی موثر نمایشی کنید. یادتان باشد: «چه کسی چه کرد؟» و «این اتفاق کجا افتاد؟» معمولاً به داستان ضعیفی منتهی می شود که از نظر دراماتیک (نمایشی) یا بی ارزش است یا کم ارزش.
می شود با یک فکر شروع کرد؟
بله! ولی یک فکر، فقط یک فکر است و این شما هستید که باید این فکر را نمایشی کنید، گسترش دهید، جامه ای به تنش بدوزید و وادارش کنید چیزی بگوید که شما می خواهید. «فرض کنیم که می خواهیم داستانی درباره یک مربی بنویسیم.» اما فقط فکر، کافی نیست. باید اطلاعات کافی هم داشته باشیم. باید فکر را نمایشی کنید. یعنی طوری که بتوان آن را به مخاطب نشان داد، نه این که تعریف کرد.
آیا می توانیم با طرح شروع کنیم؟
طرح در واقع، یعنی چیزی که اتفاق می افتد و تا وقتی که شما در برابر یک کاغذ سفید نشسته اید، این دورترین چیز به ذهن شماست. بهتر است فعلاً طرح را فراموش کنیم.
باید با تحقیق شروع کرد؟
اما تحقیق در چه مورد؟ آیا موضوعی باید باشد که درباره اش تحقیق کنید یا نه؟
پس نقطه آغاز همین است:
نویسنده از کجا شروع می کند؟
از موضوع و ساختار. پیش از آن که خودتان را آماده نوشتن کنید، باید موضوعی معین، یعنی یک شخصیت و یک ماجرا داشته باشید. (ماجرا نباید حتماً اتفاق خارق العاده و مهمی باشد).
موضوع می تواند این باشد که موجودی از سیاره ای دیگر، سفینه اش را گم کرده باشد و توسط چند کودک، پیدا و با آنها دوست می شود و همان کودکان در فرار، یاری اش می دهند و ...
در کارگاه داستان نویسی، اولین چیزی که از دانشجویانم می خواهم این است که بگویند داستانشان درباره چیست و جواب هایی از این دست می شنوم: «من داستانی در مورد خیر و شر می نویسم». «من درباره سه نسل از یک خانواده ایرلندی ـ ساکن شیکاگو ـ در زمان قرارداد دمکراتیک 1968 می نویسم». «من درباره عده ای که برای خود مدرسه می سازند، می نویسم. چون نزدیک ترین مدرسه به آنها، بسته است».
بسیاری از نویسندگان، در ابتدا فکر روشنی در مورد چیزی که می خواهند بنویسند، ندارند. آنها اقدام به تمرکز بر شخصیت اصلی و ماجرا می کنند. پیش از آن که داستان را شروع می کنید باید موضوع را ـ یعنی آنچه داستان درباره آن است ـ بر حسب شخصیتی که مسیر ماجرای دراماتیک را طی می کند بشناسید.
نوشتن داستان، روندی گام به گام است. اول پیدا کردن موضوع، بعد تحقیقی که نیاز دارید و ...
در هر گام باید آگاه باشید که به کجا می روید و چه می کنید! گم شدن میان کلمات و ماجراهای فیلمنامه در حال تغییر بسیار ساده است.
داستان شما درباره چیست؟ آن را مشخص کنید. شمرده شمرده آن را بیان کنید. آیا دارید یک داستان عاشقانه با ماجرای قوی می نویسید یا برعکس، داستانی پرماجرا و با جذابیت عشقی قوی؟ اگر شما نمی دانید، پس چه کسی می داند؟
شخصیت اصلی شما کیست و ماجرای داستانتان کدام است؟ چه اتفاقی رخ می دهد؟
موضوع داستان شما چیست؟
فکر اولیه یا ایده خود را به یک شخصیت و یک ماجرا، به چند جمله، کمتر از سه یا چهار جمله کاهش دهید. به یاد داشته باشید که این امر، نه بلایی سر داستان شما می آورد نه خللی در داستان ایجاد می کند. بلکه فقط یک راهنماست که شما را در حین نوشتن، یاری می دهد. (این همان چیزی است که بعداً قرار است به ایجاد طرح داستان منجر شود).
شما باید بدانید که درباره چه چیزی می نویسید! یکی از دانشجویانم به عنوان رمان نویس، عادت داشت از تحقیق پیرامون فکر اولیه، شروع به کار کرده، سپس در حین نوشتن، داستان و شخصیت هایش را بیابد. او اجازه می داد داستان، هر طور می خواهد پیش برود و او را به دنبال خود بکشد. بسیاری از رمان نویسان به این شیوه کار می کنند. اما بر خی از داستان نویسان (و فیلمنامه نویسان) به این گونه عمل نمی کنند. داستان معمولاً پیرو خط سیر ماجراست. خط سیری سر راست، موجز و روایی. همیشه جهت دار است. رو به جلو. باید هر صفحه و هر جمله، شما را به جایی برساند و بر حسب پیشرفت داستان، شما را پیش ببرد. اگر جمله ای یا پاراگرافی، کاری برای داستان انجام نداد، آن را بی رحمانه حذف کنید.
نوشتن مثل کوهپیمایی است. در حین صعود، فقط صخره های پیش رو و صخره های بلافاصله پشت سرتان را می توانید ببینید. به راحتی نمی توانید ببینید از کجا آمده اید و به کجا می روید. فقط صفحات یا خطوطی را که دارید می نویسید می بینید. پس به یک مسیر کلی نیاز داریم که گم نشویم.
شاید در مسیر یافتن موضوع داستان، برای ما سوال ایجاد شود که در نوشتن یک ماجرا، روی کدام قسمت آن تاکید بیشتری داشته باشیم. این پاسخ بستگی به نویسنده دارد. هر واقع هر کدام از تاکیدها، یک داستان جدید خلق می کند و موضوع اصلی، این است: «ما قصد داریم کدام داستان را بنویسیم؟».
این سوال برای هر کسی ممکن است پیش بیاید. موضوع داستان ما چیست؟ داستان بر حسب ماجرا و شخصیت، درباره چیست؟ کافی است در چند جمله بنویسید.
شما درباره چه می نویسید؟ آن را روی کاغذ بیاورید. ابتدا ممکن است چند صفحه شود. آن را به چند جمله کاهش دهید و بر موضوع، ماجرا و شخصیت متمرکز شوید. شاید برای جداکردن اجزای داستان، زمانی طولانی نیاز باشد.
موضوع، یک راهنمایی است که باید از آن پیروی کنید تا ماجرا و شخصیت را در قالب یک خط سیر داستانی دراماتیک ساختار بخشید.
پس نویسنده از کجا شروع می کند؟
از موضوع و ساختار.