سبک زندگی یک داستان نویس حرفه ای چگونه باید باشد .

سبك زندگي به مجموعه رفتارها، مدل‌ها و الگوهاي كنشي و واكنشي هر كسي گفته مي‌شود كه بر ماهيت و محتواي روابط و تعامل‌هاي اجتماعي او نيز دلالت مي‌كند.

داستان‌‌نويسي حرفه‌ي ويژه‌اي است كه ابعاد هنري دارد و بايد در نهايت به خلق اثر هنري بينجامد، همچنين كنشي انساني براي درك هستي و پرسش درباره‌ي آن محسوب مي‌شود. كسي كه مي‌خواهد داستان‌نويسي پيشه كند، ناچار بايد سبك زندگي ويژه‌ي داستان‌نويس داشته باشد، زيرا اين حرفه با نوشتن يك يا چند داستان محقق نمي‌شود و داستان‌نويس كسي است كه داستان‌نوشتن را حرفه‌ي خودش قرار مي‌دهد و بعيد است تا پايان عمر از آن دست بكشد.

اين روزها گاهي چيزهايي گفته مي‌شود كه ربطي به سبك زيستن داستان‌نويس ندارد. براي مثال، به شوخي يا جدي گفته مي‌شود، داستان‌نويس بايد سيگار بكشد، بدخلق و تنها باشد، فحش‌هاي ركيك بدهد، شب‌ها بيدار بماند و روزها بخوابد و از اين‌جور اداها كه به‌نظرم ربط چنداني به سبك زندگي داستان‌نويسي ندارد. به شما اطمينان مي‌دهم، مي‌توانيد داستان‌نويس باشيد و سيگار نكشيد، بدخلقي نكنيد، تنها نباشيد، فحش ندهيد و شب‌زنده‌داري هم نكنيد.

اما سبك زندگي داستان‌‌نويس چند خصوصيت مشترك دارد كه هر داستان‌نويسي براي ماندن در اين حرفه بايد وارد روش زيستي‌اش كند.  

اول اينكه، داستان بايد يك موضوع جدي براي داستان‌نويس باشد. بهتر است داستان‌نويسي شغل نويسنده باشد و صبح كه از خواب برمي‌خيزد، دوش بگيرد، صبحانه بخورد و طبق برنامه، بخواند يا بنويسد و تا پايان روز به‌طور تمام وقت مشغول خواندن يا نوشتن باشد. ولي در ايران سخت است (دست‌كم نويسنده‌هاي جوان و ميان‌سال) بتوانيد چنين شرايطي را تجربه كنيد. پس بايد هرطور شده زمان مناسبي براي خواندن و نوشتن داستان تعيين كنيد و جز در شرايط اضطراري برنامه‌اش را تغيير ندهيد. در واقع بايد با خواندن و نوشتنِ داستان زندگي كنيد.

دوم اينكه، داستان‌نويس بايد بيش از آنچه مي‌نويسد، داستان و مطلب درباره‌ي داستان بخواند. اين روزها داستان‌نويساني هستند كه كم مي‌خوانند. اين روش با سبك زندگي داستان‌نويس جور درنمي‌آيد و بعيد است چنين كسي داستان‌هاي خوبي بنويسد. كسي كه داستان نمي‌خواند و داستان مي‌نويسد، شبيه ورزشكاري است كه سر تمرين نمي‌رود و مي‌خواهد در مسابقه شركت كند. بنابراين، بهتر است در نوبت‌هاي مشخص، كتاب‌هاي لازم را تهيه كنيد و آن‌ها را در نوبت خواندن قرار دهيد. يافتن كتاب‌هاي خوب هم كار هر كسي نيست. داستان‌نويس بايد نويسندگان و ناشران خوب را بشناسد و اخبار آن‌ها را پيگيري كند.

سوم اينكه، داستان‌نويس بايد روابطش را براساس نياز كارش تنظيم كند. تجربه كردن، جست‌و‌جوگري و جسارت از خصوصيت‌هاي داستان‌نويسان است. نويسنده‌اي كه كنج خانه مي‌نشيند و فقط از يك پنجره‌‌اي كوچك به جهان مي‌نگرد، تجربه‌هاي دنيا به اندازه‌ي همان پنجره به سراغش مي‌آيند. حشر و نشر با يك طبقه‌ي خاص و لوليدن بين چند دوست و همفكر براي سبك زندگي نويسنده مفيد نيست. سفر كردن، گفت‌و‌گو با مردم كوچه و خيابان، جست‌و‌جو در هر چيزي كه ممكن است تفاوتي را القاء كند، براي داستان‌نويس لازم است. بودن با مردم و ديدن رفتارهاي آن‌ها و شنيدن حرف‌هايشان با عوام‌زدگي فرق دارد. نويسنده نبايد عوام‌زده باشد، بلكه هميشه بايد براي تغيير آماده شود، ولي ژست روشنفكري كسي را داستان‌‌نويس نمي‌كند.

چهارم اينكه، داستان‌نويس بايد صبور و با پشتكار باشد. اين كار با بسياري از حرفه‌ها متفاوت است. هر بار كه داستاني مي‌نويسيد، در معرض تجربه‌ي جديدي هستيد. داستان‌نويس شدن و داستان‌نويس ماندن سخت است. ممكن است مدت‌ها زحمت بكشيد و بنويسيد، ولي ناشر معتبري كارتان را براي انتشار نپسندد يا اجازه‌ي انتشار براي كتاب‌تان صادر نشود. گاهي نيز اين مشكلات برطرف مي‌شوند و كتاب‌تان منتشر مي‌شود، ولي فروخته نمي‌شود يا منتقدان آن را نمي‌پسندند و كلي حرف درشت بارتان مي‌كنند. روح هنرمند حساس است، ولي داستان‌نويس بايد جمع نقيضين هم باشد و به‌نوعي پوست كلفت بشود.

پنجم اينكه، بسيار بعيد است داستاني با يك يا دو بار نوشته شدن، كار قابلي از آب دربيايد. بنابراين، داستان‌نويس بايد حوصله داشته باشد و داستانش را بارها بازنويسي كند. يادتان باشد، بازنويسي كارِ اضافي كردن نيست. بازنويسي جزيي از داستان‌نويسي است. همان‌طور كه مجسمه‌ساز مجسمه‌اش را بارها مي‌تراشد تا آنچه مي‌خواهد از كار درآيد، داستان‌نويس هم بايد جمله‌ها را بتراشد تا داستان درست از آب دربيايد. عجولي و بي‌حوصلگي تناسبي با سبك زندگي داستان‌نويس ندارد.

ششم اينكه، داستان‌نويس تجربه زيستن‌اش را بازآفريني مي‌كند، ولي تجربه‌ي زيستن او فقط واقعيت‌هاي پيرامونش نيستند. روياها و كابوس‌هاي او نيز جزيي از تجربه‌ي زيستن‌اش هستند. داستان‌نويس بايد روياپردازي كند و از هر فرصتي براي روياپردازي استفاده كند. زمان‌هاي زيادي در زندگي همه هست كه به ‌زمان‌هاي مرده معروف‌اند. زمان‌هايي كه پشت ترافيك گير كرده‌ايد، وقتي منتظر آمدن دوستي هستيد، در حمام و دست‌شويي، وقتي خواب‌تان نمي‌برد و حتي زماني كه كارهايي مثل ظرف شستن و غذا پختن داريد، مي‌توانيد روياپردازي‌ كنيد. داستان‌نويس مي‌تواند در اين فرصت‌ها با شخصيت‌هاي داستانش حرف بزند، رفاقت كند و به جنبه‌هاي شخصيتي آن‌ها پي ببرد. اين بايد جزيي از سبك زندگي داستان‌نويس باشد و اگر چنين باشد، او بهترين استفاده را از زمان‌هاي مرده كرده است.

منبع : وبلاگ شهریار عباسی

http://shahriarabbasi.blogfa.com/post/297

معرفی رمانهای خوب .رمانهایی که حتما باید بخوانیم

یکی از دوستان خواسته است که کتابهای رمان و داستان معرفی کنم . به نظرم رسید که این وبسایت که معرفی می کنم بهترین مجموعه از رمانها ی درجه اول را در خود دارد . در این وبسایت سعی شده ۲۰۰ رمان با دقت نظر معرفی شود . حتما مراجعه کنید به این آدرس . امیدوارم استفاده ببرید .

آدرس

http://www.ketablog.ir/blogs/group.php?code=19

شش توصیه جان اشتاین بک به نویسندگان جوان

این ایده که قرار نیست هیچ وقت کار را به پایان برسانید رها کنید. شمارش چهار صد صفحه اتان را کنار بگذارید و فقط روزی یک صفحه بنویسید، سپس وقتی تمام شد هر دفعه شگفت زده می شوید.

 

2- آزادانه و با تمام سرعتی که ممکن است بنویسید و همه آنچه که به ذهنتان می رسد را روی کاغذ بیاورید.هرگز تا زمانی که همه چیز را ننوشته اید دست به بازنویسی و تصحیح نزنید. اغلب اینطور است که بازنویسی در روند نوشتن مانعی برا ی ادامه ندادن است.این نوع بازنویسی – که فقط از نوعی ارتباط  میان ناخودآگاه و ایده به وجود می آید- رابه هم می ریزد.

 

3- مخاطبان عامه را فراموش کنید. در ابتدا این مخاطبان بی نام و ناشناخته شمارا تا سرحد مرگ می ترسانند و دوم این که برخلاف تئاتر مخاطب عام وجود ندارد. در نویسندگی مخاطب شما تنها یک نفر است. من متوجه شدم که گاهی اوقات برگزیدن یک شخص کمک کننده است. یک شخص واقعی را که می شناسید یا یک شخص خیالی را تصور کنید و برای او بنویسید.


4- اگر بخشی بهتر از بقیه است آن را کنار بگذارید و ادامه دهید. وقتی نوشتن را تمام کردید می توانید به همان بخش برگردید. آنوقت ممکن است بفهمید که دلیل مشکل ساز بودنش این بوده که به آنجا تعلق نداشته .


5- حواستان به آن صحنه ای باشد که زیادی مورد علاقه تان می شود(زیادی دوستش دارید) بیشتر از بقیه ی قسمت ها. اغلب این طور از آب در می آید که آن قسمت بیرون از طرح است.


6- اگر از دیالوگ استفاده میکنید، همان طور که دارید می نویسید بلند بگوییدشان. فقط آنموقع است  که به شکل یک صحبت واقعی  در می آید.

 
 

برای نوشتن یک داستان کوتاه لازم است بدانیم که

 

بسیاری از داستان های کوتاه، درست مثل بسیاری از رمان ها، شامل یک فرمول می شوند. این مطلب یک مثال از یک قالب عمومی است: یک شخصیت جالب توجه، در کنار تلاش هایش که برای رسیدن به اهدافش رخ می دهد، تقریباً با خوش شانسی رو به رو می شود. این فقط یک مثال از یک مدل است. و مثل هر چیز دیگری، استثنائاتی برای این مدل وجود دارد. برای مثال، شخصیت اصلی می تواند یک فرد چندان دوست نداشتنی نباشد، اما در پایان به آرزوهایی که به سمت او می آیند برسد.

 

چالش هایی که نویسندگان تازه کار، با آنها رو به رو می شوند!

۱. شخصیت ممکن است به حد کافی جالب توجه نباشد: خوانندگان می خواهند تشخیص دهند که شخصیت اصلی، چه طور مشکلاتش را رفع می کند.

۲. شخصیت خیلی خوش شانس باشد: باید یک مشکل واقعی داشته باشد. برای مثال، شخصیت باید از میان یک بیابان، راه برود تا دوستش را نجات دهد. گر چه ممکن است که اگر یک نفر را نشان دهیم که سوار جیپ شده است  و فقط آن را سواره نشان دهیم، تقریباً تا اندازه ای موثر نباشد.

۳. شخصیت، مشکلاتش را به وسیله تلاش های خودش حل نمی کند: اگر مشکلات برای شخصیت حل شود و ما خیلی کم در مورد آن بگوییم، خواننده مایوس و ناامید می شود. چون او می خواهد عرق بریزد و نگران شود که: «بالاخره شخصیت چه می شود؟». خواننده، نیاز دارد که ستیزه کردن و پیروز شدن شخصیت بر تقدیر را تماشا کند.

۴. گره گشایی، ممکن است مورد انتظار باشد: خواننده از ابتدا می داند که شخصیت چگونه مشکلش را حل خواهد کرد. و این بر عهده نویسنده است که توجه خواننده حفظ شود. حتی اگر پایان کار، مورد انتظار مخاطب باشد.

۵. نتیجه، ممکن است به حد کافی برای مخاطب مناسب نباشد. و گر نه، پیام نویسنده را نمی بیند. مخاطب های داستان، چه کسانی هستند؟ یک کودک ممکن است چیزی را طوری ببیند که یک جوان، آن را لایق نشمارد.

 

شروع داستان شما

پیش از آن که شما حتی نوشتن را شروع کنید، چیزهایی هست که باید به خاطر داشته باشید:

1. جایی را برای نوشتن انتخاب کنید که از هر گونه حواس پرتی و اغتشاش فکری به دور باشید و همه ابزار و وسیله های کار را در اطراف خود جمع کنید. سعی کنید همیشه از یک مکان ثابت برای نوشتن استفاده کنید.

2. نوشتن اولین پاراگراف، سخت ترین و مهم ترین بخش نوشتن است. همه وقتتان را برای آن به هدر ندهید. و روی نوشتن آن تقلا نکنید.

3. وقتی دارید داستان را پیش می برید از کار خود ایراد نگیرید و حتی از خودتان هم تعریف نکنید.

4. از ویرایش نابهنگام و زودتر از موعد، خوددداری کنید. تا رسیدن مرحله ویرایش، صبر کنید. چون اگر شما ویرایش را خیلی زود آغاز کنید، انرژی و سرعت نوشتن را از دست خواهید داد.

5. وقتی در حال نوشتن هستید برای خودتان انگیزه بسازید. اگر تمایل دارید کار را به زمان دیگری محول کنید، برای خودتان یک حد و اندازه در نظر بگیرید. (مثلاً شرط کنید که شما یک یا دو صفحه در یک روز خواهید نوشت).

6. اگر امکان دارد، از یک رایانه استفاده کنید. بیشتر نویسندگان وقتی یک رایانه در دسترس دارند سریعتر کار می کنند. زیرا آنها می توانند به آسانی اصلاح و غلط گیری کنند.(۱)

 

 

پاسخ دادن به ۶ سوال

1.شخصیت اصلی شما کیست؟ مرد؟ زن؟ پیر؟ جوان؟ انسان؟ یک موجود بیگانه؟ خرگوش؟ مار؟ قوی؟ ضعیف؟ ثروتمند یا تهی دست؟

2.شما در حال نوشتن چه نوع داستانی هستید؟ اگر اولین پاراگراف در یک داستان گوتیک (2) (Gothic) با یک داستان وسترن (غربی Western) مقایسه شود، بسیار با هم متفاوت است. همچنین فضای آن را سریعاً پرورش دهید. آن خنده دار است؟ غم انگیز است؟ جدی است؟ برای چه کسانی می نویسید؟ مخاطبین شما چه گروهی هستند؟ (مثلاً نوجوانان 12 تا 15 سال؟)

3.این اتفاق، چه زمانی روی می دهد؟ برای آن که مخاطبین شما بتوانند یک تصویر را در ذهنشان بسازند، آنها نیاز دارند که بدانند اینها در گذشته رخ می دهند؟ یا در زمان حال و یا در آینده؟

4.این اتفاق، کجا روی می دهد؟ در یک عمارت بزرگ، یا در زندان؟ ممکن است در یک سیاره دیگر باشد. پس وقتی که خواننده سعی می کند یک تصویر ذهنی برای خود بسازد، این مورد هم مهم است.

5.چرا این اتفاق افتاد؟ موضوع یا نکته اصلی که شما سعی می کنید به خواننده بفهمانید چیست؟

6.چگونه گره های طرح، گشوده می شود؟

 

کاوش داستان شما

از خودتان بپرسید:

شخصیت شما، تا چه حدی شخصیت اصلی است؟ آیا او می خواهد یا می تواند داستان را برای خواننده شرح دهد؟ همیشه در خاطر داشته باشید که برای چه گروهی می نویسید؟

چطور می توانید داستان شخصیت های خود را بهتر بیان کنید؟ راوی دانای کل، موثرتر خواهد بود؟ یا اول شخص و یا سوم شخص؟ داستان شما خنده دار است؟ وحشتناک است؟ رازگونه است و یا مهیج است؟ داستان از چه نقطه ای شروع می شود؟ از کدام نقطه بحرانی زندگی شخصیت اصلی، داستان را آغاز می کنید؟ شما معمولاً نمی خواهید از جایی شروع کنید که شخصیت، متولد می شود.

شما سعی دارید چه چیزی را بیان کنید؟ هدف داستان شما چیست؟ شما نمی توانید در پایان فقط بگویید: «پیام و نتیجه این داستان این است که...»

به مخاطبتان نشان دهید! نه اینکه بگویید!

 

به یاد داشته باشید:

مخاطب را مجذوب نگه دارید. اگر آنها از داستان خسته شوند، هیچ چیز برای آنها آسان تر از این نیست که آن را زمین بگذارند. شما ممکن است خوانندگان را یا در شروع داستان ـ یعنی جایی که  آنها نمی توانند وارد داستان شوند ـ از دست بدهید و یا در پایان داستان، جایی که آنها با نتیجه داستان شما موافق نیستند. سعی کنید خواننده را محتاج به ورق زدن و ادامه دادن داستان قرار دهید.

 

نويسنده از کجا شروع می کند؟

وقتی می نشینید و می خواهید بنویسید، از کجا شروع می کنید؟ آیا با تصویری از ماشینی که سوسوی چراغ هایش در بزرگراه خلوت به چشم می خورد؟ پیست مسابقه اتومبیل رانی با تماشاگرانی که دیوانه وار تشویق می کنند؟ یا از سکوتی که تیک تاک ساعت در آن به گوش می رسد؟

«نویسنده از کجا شروع می کند؟». این سوالی است که مدام می شنویم. در کارگاه ها و سمینارها، گاهی عده ای می گویند فکر تازه ای برای داستان دارند، اما نمی دانند از کجا شروع کنند؟ آیا باید یک خلاصه داستان یا طرح کلی بنویسند یا باید یادداشت برداری کنند؟ آیا باید از یک شخص، مقاله و یا یک عنوان روزنامه شروع کنند؟

نوشتن، یک روند است. مرحله ای مداوم، متغیر و ارگانیک از پیشرفت و توسعه است. حرفه و مهارتی است که گاهی به سطح هنر ارتقا می یابد. مراحل معینی وجود دارد که نویسنده، آنها را در حین پرورش فکر و نمایشی کردن از سر می گذراند. روند خلاقه ی نوشتن در هر نوع نگارش، یکی است. فقط شکل کار فرق می کند.

وقتی نوشتن یک داستان را آغاز می کنید، عملاً روندی را در پیش می گیرید که ماه ها یا شاید سال ها بعد با چندین صفحه پر از کلمه، گفت و گو و توصیف و ... رو به رو خواهید بود. اگر بدانید، نویسنده از کجا شروع می کند، پیشرفتی گام به گام خواهید داشت که راهنمای شما در روند نوشتن است.

 

نویسنده از کجا شروع می کند؟ با یک ورق سفید؟ شما باید چندین صفحه کاغذ سفید را با یک داستان پر کنید. داستانی که با تصاویر در قالب گفت و گو و توصیف بیان شود و در بطن ساختار دراماتیک جای گیرد.

آغاز کردن با شخصیت چه طور؟ یک شخصیت قوی و جذاب تقریباً برای هر داستان ضروری است. یک شخصیت همه جانبه و سه بعدی که داستان شما را به روشنی و با مهارت پیش برد، شروع محکم و خوبی است، ولی نویسنده از اینجا شروع نمی کند.

آغاز کردن با حادثه یا تجربه ای که برای خود شما یا کسی که می شناسید پیش آمده چه طور؟ گاهی می توانید تجربه ای خاص را به عنوان نقطه شروع داستانتان به کار برید. ولی بیشتر اوقات متوجه می شوید که اسیر واقعیت آن تجربه شده اید. چرا؟ به این دلیل که می خواهید به آن موقعیت یا حادثه، وفادار بمانید. بهتر است واقعیت، برود پی کارش تا شما بتوانید آن را به نحوی موثر نمایشی کنید. یادتان باشد: «چه کسی چه کرد؟» و «این اتفاق کجا افتاد؟» معمولاً به داستان ضعیفی منتهی می شود که از نظر دراماتیک (نمایشی) یا بی ارزش است یا کم ارزش.

 

می شود با یک فکر شروع کرد؟

بله! ولی یک فکر، فقط یک فکر است و این شما هستید که باید این فکر را نمایشی کنید، گسترش دهید، جامه ای به تنش بدوزید و وادارش کنید چیزی بگوید که شما می خواهید. «فرض کنیم که می خواهیم داستانی درباره یک مربی بنویسیم.» اما فقط فکر، کافی نیست. باید اطلاعات کافی هم داشته باشیم. باید فکر را نمایشی کنید. یعنی طوری که بتوان آن را به مخاطب نشان داد، نه این که تعریف کرد.

 

آیا می توانیم با طرح شروع کنیم؟

طرح در واقع، یعنی چیزی که اتفاق می افتد و تا وقتی که شما در برابر یک کاغذ سفید نشسته اید، این دورترین چیز به ذهن شماست. بهتر است فعلاً طرح را فراموش کنیم.

 

باید با تحقیق شروع کرد؟

اما تحقیق در چه مورد؟ آیا موضوعی باید باشد که درباره اش تحقیق کنید یا نه؟

پس نقطه آغاز همین است:

نویسنده از کجا شروع می کند؟

از موضوع و ساختار. پیش از آن که خودتان را آماده نوشتن کنید، باید موضوعی معین، یعنی یک شخصیت و یک ماجرا داشته باشید. (ماجرا نباید حتماً اتفاق خارق العاده و مهمی باشد).

موضوع می تواند این باشد که موجودی از سیاره ای دیگر، سفینه اش را گم کرده باشد و توسط چند کودک، پیدا و با آنها دوست می شود و همان کودکان در فرار، یاری اش می دهند و ...

در کارگاه داستان نویسی، اولین چیزی که از دانشجویانم می خواهم این است که بگویند داستانشان درباره چیست و جواب هایی از این دست می شنوم: «من داستانی در مورد خیر و شر می نویسم». «من درباره سه نسل از یک خانواده ایرلندی ـ ساکن شیکاگو ـ در زمان قرارداد دمکراتیک 1968 می نویسم». «من درباره عده ای که برای خود مدرسه می سازند، می نویسم. چون نزدیک ترین مدرسه به آنها، بسته است».

 

بسیاری از نویسندگان، در ابتدا فکر روشنی در مورد چیزی که می خواهند بنویسند، ندارند. آنها اقدام به تمرکز بر شخصیت اصلی و ماجرا می کنند. پیش از آن که داستان را شروع می کنید باید موضوع را ـ یعنی آنچه داستان درباره آن است ـ بر حسب شخصیتی که مسیر ماجرای دراماتیک را طی می کند بشناسید.

نوشتن داستان، روندی گام به گام است. اول پیدا کردن موضوع، بعد تحقیقی که نیاز دارید و ...

 

در هر گام باید آگاه باشید که به کجا می روید و چه می کنید! گم شدن میان کلمات و ماجراهای فیلمنامه در حال تغییر بسیار ساده است.

داستان شما درباره چیست؟ آن را مشخص کنید. شمرده شمرده آن را بیان کنید. آیا دارید یک داستان عاشقانه با ماجرای قوی می نویسید یا برعکس، داستانی پرماجرا و با جذابیت عشقی قوی؟ اگر شما نمی دانید، پس چه کسی می داند؟

شخصیت اصلی شما کیست و ماجرای داستانتان کدام است؟ چه اتفاقی رخ می دهد؟

 

موضوع داستان شما چیست؟

فکر اولیه یا ایده خود را به یک شخصیت و یک ماجرا، به چند جمله، کمتر از سه یا چهار جمله کاهش دهید. به یاد داشته باشید که این امر، نه بلایی سر داستان شما می آورد نه خللی در داستان ایجاد می کند. بلکه فقط یک راهنماست که شما را در حین نوشتن، یاری می دهد. (این همان چیزی است که بعداً قرار است به ایجاد طرح داستان منجر شود).

شما باید بدانید که درباره چه چیزی می نویسید! یکی از دانشجویانم به عنوان رمان نویس، عادت داشت از تحقیق پیرامون فکر اولیه، شروع به کار کرده، سپس در حین نوشتن، داستان و شخصیت هایش را بیابد. او اجازه می داد داستان، هر طور می خواهد پیش برود و او را به دنبال خود بکشد. بسیاری از رمان نویسان به این شیوه کار می کنند. اما بر خی از داستان نویسان (و فیلمنامه نویسان) به این گونه عمل نمی کنند. داستان معمولاً پیرو خط سیر ماجراست. خط سیری سر راست، موجز و روایی. همیشه جهت دار است. رو به جلو. باید هر صفحه و هر جمله، شما را به جایی برساند و بر حسب پیشرفت داستان، شما را پیش ببرد. اگر جمله ای یا پاراگرافی، کاری برای داستان انجام نداد، آن را بی رحمانه حذف کنید.

نوشتن مثل کوهپیمایی است. در حین صعود، فقط صخره های پیش رو و صخره های بلافاصله پشت سرتان را می توانید ببینید. به راحتی نمی توانید ببینید از کجا آمده اید و به کجا می روید. فقط صفحات یا خطوطی را که دارید می نویسید می بینید. پس به یک مسیر کلی نیاز داریم که گم نشویم.

شاید در مسیر یافتن موضوع داستان، برای ما سوال ایجاد شود که در نوشتن یک ماجرا، روی کدام قسمت آن تاکید بیشتری داشته باشیم. این پاسخ بستگی به نویسنده دارد. هر واقع هر کدام از تاکیدها، یک داستان جدید خلق می کند و موضوع اصلی، این است: «ما قصد داریم کدام داستان را بنویسیم؟».

این سوال برای هر کسی ممکن است پیش بیاید. موضوع داستان ما چیست؟ داستان بر حسب ماجرا و شخصیت، درباره چیست؟ کافی است در چند جمله بنویسید.

شما درباره چه می نویسید؟ آن را روی کاغذ بیاورید. ابتدا ممکن است چند صفحه شود. آن را به چند جمله کاهش دهید و بر موضوع، ماجرا و شخصیت متمرکز شوید. شاید برای جداکردن اجزای داستان، زمانی طولانی نیاز باشد.

موضوع، یک راهنمایی است که باید از آن پیروی کنید تا ماجرا و شخصیت را در قالب یک خط سیر داستانی دراماتیک ساختار بخشید.

پس نویسنده از کجا شروع می کند؟

از موضوع و ساختار.

 


در مورد طرح داستان کوتاه

 

طرح، يكي از اجزاي داستان كوتاه است كه شامل صحنه هايي از حركت غالب بر اوج داستان مي باشد. نويسنده در داستان كوتاه زمان زيادي براي بسط دادن جزئيات طرح ندارد.طرح داستان كوتاه ترجيحا ساده است و مي تواند با گام هايي كه در ادامه مي آيد مورد بررسي قرار گيرد.

 

 

 

          1_اتفاق ها را ليست كنيد.داستان كوتاه معمولا يك شخصيت اصلي دارد كه در تمامي اتفاقات داستان حضور دارد.ليست اتفاقات شما براي هر داستان كوتاهي مي تواند شامل حركت شخصيت اصلي باشد. بعلاوه يادداشتي از رويدادهاي روحي و احساسي مرتبط به شخصيت اصلي بنويسيد ، به عنوان مثال زماني كه مي فهمد مادرش چگونه مرده است ،درك مي كند كه چرا مادرش او را ترك كرده و به غمگين بودن خود پايان مي دهد.

 

 2_رويداد ها را براساس زمان وقوع مرتب كنيد. ليست اتفاقات داستان را برداريد و رويدادها را براساس تاريخ بوقوع پيوستنشان مرتب كنيد. گاهي اوقات داستان كوتاه با يك فلش بك(بازگشت به گذشته) آغاز مي شود؛ در حالي كه بقيه بخش ها در زمان حال اتفاق مي افتد.ليست رويدادها را به ترتيب تاريخ مرتب كنيد.حتي اگر اين همان ترتيبي نباشد كه رويدادها در داستان ظاهر مي شوند.

 

 3_كشش را بشناسيد. كشش داستان خواننده را مجبور به ادامه خواندن داستان مي كند. تمام داستان هاي خوب داراي عنصر كشش هستند. كشش مي تواند كاملا واضح باشد مثل كشاكش ميان دو شخصيت در داستان، و يا مي تواند يك كشش ماهرانه باشد مثل كشاكش دروني يك شخصيت براي تصميم گيري درست. شناخت كشش به شما كمك مي كند كه طرح را بشناسيد چراكه طرح در اصل سفر شخصيت داستان براي حل كردن كشش داستان است.

 

 4_ نقطه اوج داستان را پيدا كنيد. نقطه اوج داستان كوتاه زماني اتفاق مي افتد كه كشش به قدر كافي بسط پيدا كرده است، درست پيش از حل شدن كشش داستان نقطه اوج داستان است. به عنوان مثال در داستان هاي رمز آلود ، نقطه اوج درست پيش از يافتن قاتل است. نقطه اوج داستان كوتاه در نزديكي پايان داستان قرار دارد. پس از اوج، نويسنده داستان را با يك پايان باز خاتمه مي دهد.

 

مرجع

http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/281-2011-10-11-06-06-33.html

 

 

اگر  تازه کار هستید و می خواهید رمان بنویسید حتما این مطلب را بخوانید

قبل از نوشتن رمانتان تعیین شخصیتهای داستان، الزامی است. حداقل دو شخصیت برجسته در داستانتان خواهید داشت. قهرمان مرد و قهرمان زن. که اساساً در کل داستان آن دو بر یکدیگر تأثیرگذار خواهد بود و چگونگی تأثیرگذاری آن دو بر یکدیگر را نتیجه داستان مشخص خواهد کرد.

 می‌خواهید این دو شخصیت از ابتدا تا انتهای داستان در عشق پایدار بمانند؟ یا اینکه می‌خواهید در ابتدای داستان به یکدیگر عشق بورزند و سپس در انتها با کشمکش به جدایی برسند؟ زمانی که این دو شخصیت را انتخاب کردید لازم است تا در مورد سن، ویژگیهای شخصیتی و نامشان تصمیم‌گیری کنید.

1. سن

رفتارهای مناسب سنی در بسط دادن شخصیت در درجه اول اهمیت هستند. به عنوان مثال اگر سن شخصیت زن را سنین نوجوانی در نظر می‌گیرید، باید بدانید که عکس‌العمل او نسبت به موقعیتها متفاوت تر از اواخر سن بیست سالگی‌اش است. این مورد به همان اندازه در مورد شخصیت قهرمان مرد نیز صدق می‌کند. در داستانهای عاشقانه نوعاً سن قهرمان زن اوایل سن بیست سالگی در نظر گرفته می‌شود.

 حال آنکه قهرمان مرد مسن‌تر است. اگر سن قهرمان مرد را بیست سالگی در نظر می‌گیرید، نباید او را یک شخص سرمایه‌دار و با نفوذ نشان دهید. مگر اینکه به واسطه ارثیه ثروتمند شده باشد و اگر سن سی سالگی را برایش در نظر می‌گیرید، نباید او را در انجام فعالیتهایی نشان دهید که نسبت به سنش نامعقول است.

2. ویژگیهای شخصیتی

در داستانتان مستلزمید ویژگیهای شخصیتی ممتازی را برای شخصیت اصلی در نظر بگیرید تا او را نسبت به شخصیتهای دیگر داستان متمايز سازد. با متمايز ساختن شخصيتهاي اصلي از اشخاص ديگر داستان می‌توانید هر نوع حالت یا موقعیت را بر اساس خصوصیات آنها خلق کنید.

به‌طور نمونه در داستان ویژگیهای شخصیتی در میان رفتارها و دیالوگها (گفتگو با افراد دیگر) آشکار می‌شود و گاهی اوقات در حین بازگویی داستان ممکن است آشکار شود که چطور فردی در آن سبک رفتاری در می‌آید.

اگر با ویژگیهای شخصیتی آشنا نیستید می‌توانید کتابهای روانشناسی که این‌گونه صفات را توصیف می‌کنند، مطالعه کنید. برخی از صفات شخصیتی عبارتند از: افراد درونگرا، برونگرا و یا افراطی از نوع شخصیتهای ذکر شده و ... برای مثال یک شخص درونگرا در محیط اجتماعی، خجالتی ظاهر می شود، زیاد صحبت نمی‌کند و از مکانهای اجتماعی دوری می کند. در حالی که یک شخص برونگرا، اجتماعی، صمیمی و معمولا اهل معاشرت و مهمانی است.

بسیاری از خصوصیات رفتاری وجود دارد که می توانید برای قهرمان زن انتخاب کنید. به‌طور نمونه، یک زن رمانتیک این خصوصیات را داراست: مهربان، فرهیخته، عاشق، خونگرم، مجرد، خوشگذران، دانا و جذاب. برای قهرمان مرد نیز حتی خصوصیات رفتاری می‌تواند بیشتر از این باشد و معمولا این خصوصیات را داراست: مسن، قاطع، قدرتمند، مهربان، دستگیر، مجرد، نجیب و خوش تیپ.

به‌طور معمول شما باید شخصیتهای متنوع و متعددی در داستانتان داشته باشید. اما آگاه باشید که شخصیتهای کاملا بی‌عیب و نقص خلق کنید. چون خوانندگان ترجیح می‌دهند در مورد افراد واقعی بخوانند و در عین حال در همان لحظه مایلند کمی گریز بزنند.

 در حین خواندن داستان بعضی از فضاها را رها می‌کنند و به سمت شخصیت مورد پسندشان بسط می‌دهند تا آنها را به سمت رویداد سوق دهد. نویسنده نیز مجبور است بعضی از لغات را به شکل زیرکانه‌ای به کار ببرد تا چنین حادثه و رویدادی را تثبیت کند.

البته خصوصیات رفتاری دیگری را نیز می‌توان در نظر گرفت، ممکن است قهرمان زن، شخصی لجوج و سر سخت باشد و به نصیحت دیگران گوش ندهد و یا ممکن است قهرمان مرد نسبت به هیچکس صادق نباشد. بنابراین جالب است که او شخصی محتاط و هوشیار باشد.

زمانی که در مورد ویژگیهای هر شخصیت تصمیم گیری کردید، گام بعدی تخیل است. تخیل در مورد چگونگی عکس العمل آنها نسبت به موقعیتهای تعیین شده است.

برای مثال شخص بی‌فکر احتمالاً عکس العمل متفاوتی نسبت به شخص محتاط در یک موقعیت مشابه خواهد داشت. سعی کنید خودتان را در جایگاه شخصیتتان قرار دهید و آنچه را که آنها احساس خواهند کرد، احساس کنید. وقتی قهرمان مرد و زن با هم صمیمی می شوند، ممکن است تا پایان داستان در بر طرف کردن معایبشان کمک کنند و در همان حال معایب و نقایص یکدیگر را بپذیرند. البته کشمکشهایی در رسیدن به عشقشان وجود خواهد داشت. داستانی بدون کشمکش وجود دارد؟!

آنها تا پایان داستان نقایص یکدیگر را در زندگیشان می‌فهمند و با این حال نمی توانند بدون یکدیگر زندگی کنند. زندگی بدون حضور دیگری معنا ندارد. مهم نیست به چه قیمتی آها ... عشق صادق و پاک!

3. نامها

زمانی که سن و ویژگیهای شخصیتی هر شخصیت را مشخص کردید، لازم است نامی برای آنها انتخاب کنید. اگر برای شخصیت مرد، صفت مبارز یا رهبر را در نظر دارید، نباید نامی برایش انتخاب کنید که جنس مونث به آن نام خوانده می‌شود. مثل نام جین یا فرانسیس. همچنین باید در مورد وضع ظاهر، منطقه یا ناحیه و دوره زمانی که شخصیتها در آن هستند حساس باشید. علاوه بر این باید بدانید که نامهای شخصیتهای دیگر داستان نباید بر نام قهرمانهای داستان چیرگی یا برتری داشته باشد.

4. سایر ویژگیها

زمانی که شخصیتهای اصلی را مشخص کردید باید در موارد افراد دیگری که می‌خواهید در داستان نقش داشته باشند، فکر کنید. اینکه این شخصیتها چه نقشی را در پیشبرد شخصیت قهرمانهای اصلی ایفا می‌کنند؟ اگر شما فردی را به داستان اضافه می‌کنید، فقط به این علت که آن جنس مذکر یا مونث را دوست دارید، کافی نیست دوباره روی آن شخصیت فکر کنید که چطور می‌تواند در داستان مثمر ثمر باشد.

ممکن است از طریق این شخصیتها مواردی را بفهميد که برای قهرمانهای اصلی مفید باشد، سپس آنها را به داستانتان اضافه کنید.

ایجاد شخصیتهای سطحی یا ظاهری نتیجه تمرکز کردن بر روی یکی از ابعاد شخصیت است. ویژگیهای سطحی می‌تواند روی هم رفته بد، خوب، خنده‌دار، غمگین و غیره باشد. البته این موارد تزلزل زیادی در توصیفات ایجاد نمی‌کنند. گاهی اوقات این شخصیتها به یک رمان اضافه می‌شوند تا شخصیت فرد دیگری را اثبات کنند. برای مثال یک شخصیت بد را در مقابل قهرمانی که در مبارزه با او خوب ظاهر می‌شود، قرار می‌دهیم.

 صرفا هدف از داشتن شخصیت بد، خوب جلوه دادن قهرمان مرد است. سعی نکنید تا ویژگی شخصیت بد را آن چنان بسط دهید که بدی او را کمتر جلوه دهد. اگر چه در ادبیات اخیر یکی از مواردی که بیشتر دیده می‌شود ظاهر دلسوزانه افراد بد در انجام دادن کردارهای بدشان است و در عین حال به هر طریقی شخصیت را بسط می‌دهند تا احساس تأسف نسبت به آنها را در خواننده ایجاد کنند.

5. فرایند نوشتن

زمانی که در حال نوشتن هستید، لازم نیست تماماً فکر کنید. همیشه برگردید و کارتان را برای اثبات و سازگاری در داستانتان بررسی کنید. مطمئن شوید که اگر قهرمان در شروع داستان چشمهای آبی دارد هنوز هم تا پایان داستان چشمهای آبی خواهد داشت و غیره. قبل از نوشتن مطمئن شوید که شخصیتهای داستان را خوب شناخته اید. اگر این طور نباشد در طول نوشته‌تان عدم شناخت شما از شخصیتها معلوم خواهد شد.

 فرایند نهایی که در پایان به آن می‌رسید، شخصیتی است که خلق کردید و یا آمیختید، شخصیتی کاملا جدید که با درسی که (خواننده) از داستان می‌گیرد، با رشد دادن درون خود به سوی انسان بهتر شدن گام بر می‌دارد. حال با خواندن این متن شروع کنید به نوشتن شخصیتهایتان و به آنها جان بدهید.

تعهد نامه ی داستان نویسی

 

از تمامی دوستانی که داستان نویسی را آغاز کرده اند و می نویسند می خواهم که مفاد این تعهد نامه را همیشه به یاد داشته باشند .

 

 

-     1-  داستان براي من از هر كاري جدي‌تر است.

2-     2-  شايد براي گذراندن زندگي كارهاي ديگري انجام بدهم، ولي هدفم رسيدن به روزي است كه كارم فقط داستان‌نويسي باشد.

3-      3- هميشه داستان‌نويس باقي مي‌مانم و هيچ جايگاهي را برتر از داستان‌نويسي نمي‌دانم.

4-      4- داستان براي من بازآفريني تجربه‌ي زيستن براي كشف ناشناخته‌اي از هستي است. اين تعريف هميشه هنگام نوشتن در نظرم هست.

5-     5-  هر داستان را مي‌شود تا بي‌نهايت اصلاح كرد، ولي جايي هست كه بايد بپذيرم ديگر كافي است و يك داستان تمام شده است.

6-     6-  براي هيچ حزب، گروه، اداره، شخص حقيقي و حقوقي داستان نمي‌نويسم و فقط هرگاه بدانم داستاني براي نوشتن دارم دست به قلم مي‌شوم.

7-      7- هرگز از كسي نمي‌خواهم درباره‌ي داستان‌هايم چيزي بنويسد يا تعريفي بكند. گرچه هميشه منتظر نظرهاي منتقدان باسواد هستم.

8-     8-  تك تك خوانندگان برايم مهم هستند، ولي من آنچه را مي‌نويسم كه درست بدانم و براي دلخوشي هيچ خواننده‌اي يك واژه كم يا زياد نمي‌كنم.

9-     9-  با هيچ ناشري قرارداد دائمي نمي‌بندم و خودم را وابسته به هيچ ناشري نمي‌دانم، ولي هميشه از كار با ناشران خوش‌قول، دقيق و كاربلد استقبال مي‌كنم.

10  10- در هيچ دسته‌اي كه بخواهد براي داستان‌نويسي راه و روش مشخص كند عضو نمي‌شوم، ولي اگر دسته‌اي براي حمايت از حقوق صنفي داستان‌نويسان باشد و مرا بپذيرد، با اين شرط كه برايم شرط نگذارد عضو مي‌شوم.

 منبع

http://shahriarabbasi.blogfa.com/post/258

20 قانون داستان پلیسی یا کارآگاهی که باید رعایت شود / ویلارد هانتیگون

این یادداشت را در سال ۱۹۲۸ ویلارد هانتیگتون رایت که با نام مستعار اس٫‌اس٫‌ون داین داستان کارآگاهی می‌نوشته، جمع و جور و منتشر کرده است. قوانینش در این سال و روز شاید کمی متعصبانه به نظر برسند، اما هنوز هم گمان می‌کنم برای نقطه شروع مناسب باشد و البته نباید فراموش کرد که هسته اصلی قوانینش هنوز هم با قدرت برقرارند، یعنی اصل قرار دادن جست‌وجوی عقلانی و دادن فرصت برابر به خواننده و کارآگاه برای کشف جرم. و اگر می‌خواهید با حرکت دستی یادداشت را به دلیل قدمتش یا هر دلیل دیگری کنار بگذارید، بد نیست اشاره کنم یکی از منابع تودروف برای نوشتن مقاله‌ای درباره داستان پلیسی همین یادداشت بوده است.و این هم اصل متن:
داستان کارآگاهی نوعی بازی هوشی است. فراتر از آن، یک رویداد تفریحی است و برای نوشتن داستان‌های کارآگاهی قوانین مشخصی وجود دارد. شاید نانوشته باشند، اما لازم‌الاجرایند و هر سازنده محترم ادبیات رازآلودی خودش را به این قوانین نزدیک می‌کند. پس این قوانین که مبتنی بر حرفه همه نویسندگان بزرگ داستان‌های کارآگاهی است و بخشی نیز به وجدان درونی نویسنده صادق برمی‌گردد، ارائه می‌شوند:
۱-خواننده برای حل راز باید فرصت برابری به نسبت کارآگاه داشته باشد. تمام سرنخ‌ها باید به وضوح و آشکار توصیف شوند.
۲-هیچ حق عامدانه یا فریبی نباید روی خواننده اجرا شود مگر آن‌ها که خود مجرم در داستان برای کارآگاه اجرا می‌کند.
۳-خط عشقی نباید وجود داشته باشد. کار اصلی در این داستان آوردن مجرم به پای میز عدالت است، نه آوردن زوجی مخمور عشق به بارگاه ازدواج.
۴-خود کارآگاه یا یکی از بازرسان رسمی هرگز نباید مجرم
از کار دربیایند. این حقه وقیحانه‌ای است، انگار به یک‌نفر برای خرید قطعه طلایی پنج دلاری یک پنی پیشنهاد بدهید. این زمینه‌سازی غلط است.
۵-مجرم باید از طریق جست‌وجوی منطقی معلوم شود، نه از روی تصادف، حادثه، یا اعتراف بی‌دلیل. حل یک مشکل جنایی به ترتیب اخیر مثل این است که خواننده را دنبال نخود سیاه بفرستید و بعد از این‌که شکست خورد اعلام کنید جواب معما تمام مدت در جیبتان بوده است، چنین نویسنده‌ای انگار شوخی شهرستانی می‌کند.
۶-رمان کارآگاهی باید یک کارآگاه داشته باشد و کارآگاه کارآگاه نیست مگر این‌که کارآگاهی کند. کارکرد او جمع کردن سرنخ‌هایی است که درنهایت به کسی ختم می‌شود که در وهله اول کار کثیف را در فصل اول انجام داده است. و اگر کارآگاه از طریق تحلیل سرنخ‌ها به جواب نرسد، مانند پسربچه‌ای است که جواب مسائل ریاضی‌اش را از روی حل‌المسائل می‌نویسد.
۷-ساده بگویم یک جسد باید در رمان کارآگاهی باشد و هرچه جسد مرده‌تر باشد بهتر است. هیچ جرمی کمتر از جنایت کفاف نمی‌دهد. ۳۰۰ صفحه برای هر جرمی کمتر از جنایت اضافه حرف زدن است، به‌هرحال باید به خواننده برای پول و انرژی‌ای که هزینه می‌کند جایزه‌ای داد.
۸-مسئله جنایت باید صرفا از طرق طبیعی حل شود. روش‌های کشف حقیقت مثل رمل و اسطرلاب، کف‌بینی، ذهن‌خوانی، تجربیات روحانی، آیینه‌بینی و غیره ممنوعند. خواننده در رقابت با قوای عقلانی کارآگاه شانسی دارد، اما اگر قرار باشد با جهان ارواح رقابت کند و به دنبال بعد چهارم بدود به طریق اولی شکست خورده است.
۹-تنها یک‌نفر باید کارآگاه باشد ـ یعنی یک قهرمان کشف راز٫ به صحنه آوردن ذهن سه یا چهار یا گاهی دست‌هایی از کارآگاهان برای حل مشکل نه فقط رشته منطق و علاقه را می‌گسلد، بلکه در حق خواننده هم بی‌انصافی است. خواننده نمی‌داند رقیب اصلی‌اش کیست؟ مثل این است که خواننده را در مسابقه‌ای با یک تیم دوامدادی شرکت بدهید.
۱۰-مجرم باید شخصیتی باشد که نقش کم و بیش مهمی در داستان بازی کرده است ـ یعنی کسی باشد که خواننده با او آشناست و به او علاقه‌ای هم دارد.
۱۱-مجرم نباید یکی از خدمه باشد. این یعنی راه‌حلی ساده برای مشکلی پیچیده. مجرم باید یک شخص مصمم و باارزش باشد؛ کسی که در شرایط عادی جزو مظنونان نباشد.
۱۲-مجرم باید یک‌نفر باشد، مهم نیست چند قتل اتفاق افتاده است، البته مجرم ممکن است یک دستیار یا همفکر داشته باشد اما تمام بار مجازات باید روی یک جفت شانه باشد، تمام نفرت خواننده باید بتواند روی یک روح سیاه متمرکز شود.
۱۳-انجمن‌های مخفی، مافیا و امثالهم جایی در داستان کارآگاهی ندارند. هر جنایت زیبا و خوب طراحی‌شده‌ای توسط چنین جرائم عمده‌فروشانه‌ای لوث می‌شود. محض اطمینان، جانی در رمان کارآگاهی باید شانسی داشته باشد ولی این‌که انجمن مخفی از او حمایت کند دیگر زیاده‌روی است. هیچ قاتل باکلاس و محترمی چنین حمایتی را نخواهد خواست.
۱۴-روش جنایت و روش کشف جنایت باید عقلانی و علمی باشد. یعنی روش‌های شبه‌علمی، کاملا تخیلی و ابزارهای شگفت‌انگیز در رمان پلیسی غیرقابل تحملند. به محض این‌که نویسنده‌ای وارد قلمرو فانتزی شد آن‌طور که ژول ورن می‌شود، از مرزهای داستان کارآگاهی بیرون است و در قلمرو نامکشوف ماجرا اسب می‌تازد.
۱۵-حقیقت مسئله باید همواره واضح باشد ـ البته با این فرض که خواننده آن‌قدر تیز باشد که ببیندش. منظورم این است که خواننده وقتی تمام توضیحات جرم را در کتاب خواند و دوباره خواست کتاب را بخواند، ببیند که جواب سوال تمام مدت جلوی چشمش بوده است و تمام سرنخ‌ها واقعا به مجرم اشاره می‌کنند و این‌که اگر او هم به تیزهوشی کارآگاه بود، می‌توانست راز را خودش بدون رفتن به فصل آخر آشکار کند. و این‌که خواننده باهوش غالبا به همین ترتیب معما را حل می‌کند نیازی به گفتن ندارد.

۱۶- رمان کارآگاهی نباید توصیفات خیلی طولانی داشته باشد، بازیهای ادبی با مسائل جانبی داشته باشد، تحلیل های شخصیتی خیلی ظریف و پیچیده داشته باشد، نیاز به دغدغه های «فضاسازی» ندارد. چنین اموری جای مهمی در پرونده جرم و کشف راز ندارند. آنها سیر کنش را متوقف می کنند و مباحثی نامربوط به هدف اصلی را پیش می کشند، هدف اصلی بیان یک مسئله، تحلیل آن و رساندنش به نتیجه ای موفق است. باید مطمئن باشیم، که توصیف و فضاسازی به میزان کافی برای دادن عمق و ارزش به رمان وجود داشته باشد.

۱۷- یک مجرم حرفه ای در یک داستان جنایی هرگز نباید زیر بار احساس گناه باشد.  جرائمی که راهزنان و قاپزن ها انجام میدهند مربوط به کلانتی میشود نه نویسندگان و کارآگاهان آماتور برجسته. یک جرم جذاب واقعی آن است که توسط یکی از اعضای برجسته کلیسا، یا بیوه ای شناخته شده به خیرات انجام شود.

۱۸- جرم در داستان کارآگاهی هرگز نباید تصادفی یا خودکشی باشد. پایان دادن یک ادیسه کارآگاهی با چنان ضد اوجی کلاه سر خواننده با اعتماد و خوش قلب است.

۱۹- انگیزه تمام جرائم در داستان کارآگاهی باید شخصی باشد. توطئه های بین المللی به دسته دیگری از داستان تعلیق دارند، مثلا به داستان های جاسوسی. ولی یک داستان جنایی باید  به قول معروف عاطفی باشد. باید تمام تجبریات خواننده را منعکس کند و یک برون ریز برای امیال و هوس های فروخورده اش فراهم کند.

۲۰ – و برای رند کردن رقم ، من اینجا برخی از ابزارها را فهرست میکنم که دیگر هیچ نویسنده داستان کارآگاهی از آنها استفاده نمیکند چون انقدر به کار رفته اند و آشنا هستند که استفاده از آنها اعتراف به ناتوانی نویسنده و عدم خلاقیت است. الف) کشف هویت مجرم از طریق قیاس ته سیگاری در صحنه جرم با سیگاری که مجرم می کشد. ب)این بازی خنده دار که مجرم را انقدر بترسانند تا خودش را لو بدهد. پ)اثر انگشت های جعلی ت)بهانه ای عروسک پشت پنجره ث)سگی که پارس نمیکند و در نتیجه معلوم میشود مهاجم آشنا بوده است.  ج) مجرم از کار در آمدن یک برادر دوقولو یا آشنای دیگر که دقیقا شبیه مظنون بیگناه داستان است. چ)سرنگ و قطره بیهوش کننده.  ح)نامه ای که به رمز نوشته شده است و آخر داستان کارآگاه رمزش را باز میکند.

منبع :

http://aminhosseinioun.com/?p=590

20 جمله از آندره ژید خطاب به نویسندگان جوان / به نقل از just4peace.com

 

۱. می خواهم اثر هنری؛ سر تا پا بی دلیل باشد. اما کوچک ترین چیز بی معنی را که به آن اضافه شود، نمی توانم تحمل کنم. اگر در بیان مطلبی، بیش از مقداری که برای روشن ساختن اندیشه ام لازم است، مرکب به کار رود؛ نمی توانم قبول کنم که به کمال رسیده ام. هر چیز بی فایده، برای هنر مضر است.

2. من در ادبیات؛ هر چیزی را که فردا کم تر از امروز جالب باشد، هر چیزی را که پس از مدت کمی، خوانندگان امروزیش، دیگر به میزان سابق زیبا و لطیف و جذاب نشمارند «ژورنالیسم» می گویم و از این اندیشه؛ احساس لذت می کنم که اثر کامل ادبی، بر خلاف «ژورنالیسم» در نگاه اول؛ به نظر خواننده، چندان زیبا جلوه نمی کند.

3. آیا باید به حملات پاسخ گفت؟ تسلیم به این میل شدید را به هیچ وجه توصیه نمی کنم! اگر آن حمله؛ بی مورد است، بگذار خود خواننده، آن را تشخیص دهد... اگر حمله بجا و از روی حق باشد؛ هر قدر که تلاش کنی؛ جز این که زخم خود را عمیق تر کرده و نقاط ضعف ات را آشکار کنی، کاری از تو ساخته نیست.

4. باور کن که مدح و تعریف، انسان را سست می کند و باعث می شود که نیروی کم تری به کار ببرد. اما انتقاد و حمله ای که با خونسردی استقبال شود؛ انسان را قوی تر می سازد. بگذار خود اثرت، از خودش دفاع کند و تو به راه ات ادامه بده. اگر اثر تو نتواند ضربه ای را که بر آن وارد شده است، تحمل کند تو هر تلاشی که بکنی، نخواهی توانست از سقوط آن جلوگیری کنی. بکوش اثر دیگری، محکم تر و مقاوم تر از اثر قبلی به وجود آوری.

5. شناختن هنر دیگران با همه جزئیات شان، جالب توجه است. اما گمان نمی کنم که فایده حقیقی داشته باشد. رمان نویس با استعدادی به من می گفت که در جوانی بهترین رمان های دیگران را مقابل خود قرار داده، نکته به نکته و به دقت مطالعه کرده و همه اسرار فن نویسندگی آن ها را کشف کرده است و پس از آن، به نویسندگی پرداخته. اما فنی که فرا گرفته بود؛ فن دیگران بود. هنر واقعی آن است که هیجان نویسندگی، هیجان آمیخته با دانش، در آخرین دقیقه شما را به سوی آن می کشد.

۶.آن چه تو را به کمال می رساند؛ تردستی در فن نویسندگی نیست. بل که وجود و درون تو است.

7. اعتماد به دوام و بقاء؛ به اثر هنرمند نوعی متانت در شادی، عمق در اندوه و نوعی حضور و سادگی می بخشد و این مشخصات؛ آن اثر را از آثاری که فقط به انتظار شهرت و موفقیت نوشته شده است، جدا می کند. هنرمند توانا از این که در عصر خودش، او را درک نکنند غم نمی خورد. بر عکس؛ در همین نفهمیدن معاصران، ایمان به آینده را پیدا می کند. خطای «رمانتیک»ها در این بود که می کوشیدند زندگی را در خارج از اثر خود قرار دهند.

8. تا حد امکان کم بنویس و بیش تر از آن چه ضرورت اش را احساس می کنی، ننویس!

9. از هر چیزی که غرورت را نوازش کند و از هر چیزی که بخواهد نوشته های تو را از آن چه هست بهتر نشان دهد؛ حذر کن و... به موفقیت آنی لافزنان اعتناء مکن!

10. اگر هدف ات را در ذهن گم کرده ای و نمی بینی؛ دچار ناامیدی نشو. باور کن که شاهکار؛ از راه مستقیم به دست نمی آید. زیرکی می خواهد. افتادن در راه های پر پیچ و خم می خواهد. باید همه راه ها را امتحان کرد. در هیچ نقطه ای توقف مکن. رد شو و به نقطه دیگر برس. بدان که گره کار؛ در درون مغز خود تو است. هر قدر که بیش تر به آن فشار بیاوری، کورتر می شود و وقتی که راحت اش بگذاری؛ خود به خود باز می شود. کمال اثر تو؛ وابسته به کمال کوشش تو است.

11. اگر می خواهی پیشرفت کنی؛ روی هیچ فرمول خاصی تکیه مکن. توقف مکن و به خواب مرو. برای تو؛ پیشرفت اهمیت دارد و به فکر آن باش. اگر منظور تو شهرت و موفقیت آنی است؛ فراموش نکن که هر قدمی که به جلو برمی داری؛ این موفقیت آنی را به خطر می اندازد. اغلب خوانندگان فقط آن چیزی را تحسین می کنند که برایشان بیگانه نیست. آن تازگی ای که تو می آوری، هر چه باشد، راحتی خیال آنان را از میان می برد. اگر دنبال شهرت و موفقیت می گردی؛ باید قبلاً از این نکته با خبر باشی. تازگی واقعی؛ همیشه جلب نظر نمی کند. برعکس؛ تازگی های ساختگی و بی ارزش را می شناسم که فقط برای تولید تعجب و برای پرده پوشی بی مایگی و فقدان شور و هیجان، در اثر آورده شده است. تازگی حقیقی، آن است که تعمدی در آوردن اش به کار نرفته باشد. می خواهی انکار کنی؟! اما گمان می کنم که در جست و جوی شهرت و موفقیتی! در این صورت؛ به هیچ یک از اندرزهای من گوش نده و حتا مو به مو، بر ضد همه آن ها عمل کن!

12. تا حدی که می توانی، روشن بنویس و مواظب باش که از همان آغاز، دچار «تخیل» نشوی. باید همیشه چشم و گوشت باز باشد تا در چاهی که به دست خود کنده ای نیفتی!

13. کاری که به عهده تو است؛ گوش دادن است. هنرمند بزرگ؛ در درجه اول، شنونده بزرگی است. وقتی که در مجامع شرکت می کنی، جدیت کن که مانند «غواصی» وارد شوی. این را بدان که در مجامع و محافل؛ فقط آن چیزی برق می زند که «طلا» نیست. این را بدان که «تازگی»؛ سکه رایج مجامع و محافل نیست. کسی که مقداری «ابتذال»؛ با حرف های خود مخلوط نکند؛ هرگز به عنوان خوش صحبت و نکته گو معروف نمی شود... و این را هم بدان که: اولین شرط خوب گوش دادن، «سکوت» است.

14. اغلب همکاران تو؛ عادت دارند تا کتاب شان به بازار می آید، کاری می کنند که در روزنامه ها و مجلات، جنجالی به پا شود. منتقدان در باره آن اظهار عقیده کنند و کوس شهرت نویسنده را در همه جا بزنند! حتی عادت دارند که چیزهایی را به منتقدان تلقین کنند. این ها، همیشه کارشان رو به راه است. وسایل شهرت خود را فراهم می سازند. اما بدان که راه آن ها جدا است و به سراغ موفقیت واقعی نمی روند. به این ترتیب؛ اگر تو واقعاً مرد نیرومندی هستی و نمی خواهی شهرت را به همه چیز ترجیح دهی؛ به چنین چیزهایی اعتنا نکن.

15. اگر روزی دیدی که خوانندگان امروزیت؛ از سست ترین و نامناسب ترین نکته اثرت؛ تجلیل می کنند، خوشحال باش. اما هرگز به این تجلیل تکیه نکن و صبر کن تا زمان اثر تو برسد. اگر به عیب هایی هم که نداری، حمله می کنند؛ باز خوش حال باش و به فکر آینده باش، تا چشم خواننده ها را باز کنی. آن ها که به حق، تجلیل و ستایش گرمی ازشان می شود؛ دیگر چیز تازه ای برای ستایش در آینده ندارند و اشخاص بی ارزشی هستند که به زودی فراموش می شوند.

16. برای «تشويق» یک گوش ات را باز کن و برای «انتقاد» هر دو گوش ات را. به گفته های ابلهان، گوش مده. مورد پسند اینان نبودن؛ لذت بخش است. تو به ابلهان توجه نکن و هر کاری می خواهی انجام بده. اما مواظب باش که کسی را ابله نشماری!

17. از این که «مردم» را دچار حیرت کنی و یا مطبوع طبع «مردم» نباشی؛ ترسی نداشته باش. اما توجه کن که «دچار حیرت کردن» و «نامطبوع بودن» را هدف قرار ندهی! ممکن است بگویی که هنرمند، دامی می گذارد که دیگران در آن می افتند. بله، این طور است! اما این کار را ندانسته می کنند. جنبه غیرعادی اثر هنری؛ در خارج از اراده هنرمند به وجود می آید.

18. اشتباه نکرده ایم اگر بگوییم که آثار بزرگ در نظر نخست، غریب و ناآشنا جلوه می کنند. البته نه به این خاطر که در آن ها تعابیر و مطالب تازه آورده شده؛ بلکه به این علت که از کهنگی و ابتذال؛ دوری شده است. مزایای عمیق یک اثر بزرگ را در نظر اول نمی توان دید. اثری که به درجه کمال رسیده؛ به هیچ وجه خیره کننده نیست و فوراً جلب نظر نمی کند.

19. به این نکته باید توجه کنی که دست کم در «فرانسه» (اما گمان می کنم که در تمام دنیا) هرگز؛ «علل هنری» نمی تواند «مردم» را به صورت دسته های متشکل، دور هم گرد بیاورد. برای این منظور باید مکتبی در میان باشد و این مکتب؛ به صورت «حزب» در بیاید! تصور این که «هنر و زیبایی» به خودی خود؛ وجود داشته باشد و یا دست کم جلب توجه ما را بکند و در خارج از مرزهایی که «مکتب» تعیین کرده؛ عرض اندام کند، غیر ممکن به نظر می رسد.

20. می گویند «ژریکو» وقتی که روی تابلوی «روز» کار می کرد؛ برای این که فقط تسلیم کار شود و همه علاقه خود را به اطراف اش ببرد، تصمیم گرفت که نصف کله اش را بتراشد. به این ترتیب؛ می خواست چنان قیافه مضحکی پیدا کند که جرات بیرون رفتن از خانه را نداشته باشد! برای این خواسته اش؛ مفتون «ژریکو» هستم. اگر بدون توسل به راه های دیگر، مستقیماً خود را در میان چهار دیواری حبس می کرد؛ بیش تر مفتون اش می شدم و اگر با کله نیم تراشیده، به کوچه می دوید؛ این شیفتگی من، نسبت به او بیش تر می شد!

به نقل از just4peace.com
  حمید یوسفی

شخصیت نویسنده

چیزی که اینجا می نویسم شاید جدی ترین مطلب در مورد نویسندگی است . خیلیها از جمله مردم عوام فکر می کنند نویسنده قدیس است و باید پاک و انساندوست و از این چیزها باشد . اما نویسنده دارای شخصیتهای گوناگون است . هر لحظه اخلاقیاتش تغییر می کند . و بیشتر وقتها رذل و عصبانی یا بسیار خوشگذران است . بقیه ی وقت او در افسردگی شدید است . این افسردگی دو علت دارد . علاقه به نوشتن و نتوانستن در انجام نوشتن و دیگری عدم توانایی درک روزمرگی و عقب ماندن از فعالیتهای زندگی واقعی .

 

نویسنده ی خوب تنها یک چیز را خوب می داند و آن اینکه مجبور است بنویسد . کسانی که ادعای نوشتن دارند و در همان حال دارای یک شخصیت حساب شده و یک نواخت هستند اگر ایجاب کند خیلی زود نوشتن را رها می کنند . چون مجبور به نوشتن نیستند .