پیرنگ در داستان نویسی / نظام الدین مقدسی

پیرنگ، نقشه، طرح یا الگوی حوادث در داستان است. شرح فشرده و منجر وقایعی كه برای اشخاص داستان اتفاق می‌افتد. حلقه‌های پیوسته رشته حوادثی است كه نویسنده انتخاب می‌كند و به یاری آن خواننده را به جایی كه مدنظرش است هدایت می‌كند. پیرنگ چون و چرایی حوادث را در داستان نشان می‌دهد.

به عبارت دیگر پیرنگ حوادث را در داستان آن چنان تنظیم و تركیب می‌كند كه در نظر خواننده منطقی و قانع‌كننده باشد. به همین دلیل پیرنگ تنها ترتیب و توالی حوادث نیست بلكه مجموعه‌ای نظام‌یافته از حوادث یا وقایع است. در حقیقت پیرنگ نقل حوادث با تكیه بر روابط علت و معلولی است. پیرنگ وابستگی موجود میان حوادث داستان را به طور عقلانی تنظیم می‌كند و ضابطه‌ای است كه بر اساس آن نویسنده وقایع را نظم می‌دهد.

داستان هر چه باشد، حتی اگر نقل ساده ی ماجرایی باشد باید طرح و نقشه ی منظمی داشته باشد تا بر اساس آن به نگارش در‌آید.

تعریف پیرنگ

نقشه و الگوی رویدادهای یك نمایش یا شعر یا اثر داستانی را كه سازماندهی حادثه و شخصیت را به عهده می‌گیرد پیرنگ می‌گویند بدان صورت كه حس كنجكاوی و تحریك خواننده یا بیننده را برانگیزد.

ای.ام. فورستر تعریف ساده اما بسیار مفیدی از طرح (پیرنگ) به دست می‌دهد: داستان، روایت رویدادهایی است كه در توالی زمانی منظم شده باشد. طرح نیز روایت رویدادهاست كه در آن بر تصادف تأكید شده باشد. (كادن، 1386: 332)

طبق تعریف فورستر بین داستان و پیرنگ تفاوت است از این سخن درمی‌یابیم كه داستان نقل رشته‌ای از حوادث است كه تنها بر طبق توالی زمانی، نظم و ترتیب یافته است در حالی كه پیرنگ نقل حوادث با تكیه بر موجبیّت و روابط علی و معلولی است.

تعبیر پیرنگ را به جای طرح (Plot) كه در فنّ شعر ارسطو به كار رفته است، در ایران برای اولین بار محمدرضا شفیعی كدكنی پیشنهاد كرد و جمال میرصادقی آن را به كار برد. پیرنگ در واقع همان بیرنگ است. بیرنگ طرحی است كه نقاشان به روی كاغذ می‌كشند و بعد آن را كامل می‌كنند یا طرح ساختمانی كه معماران می‌ریزند و از روی آن ساختمان را بنا می‌كنند. خلاصه ی فشرده اما كامل و گویایی كه شامل خط مسیر ماجراهاست و ما پس از دیدن یك فیلم یا نمایش یا مطالعه یك داستان برای دیگران بیان می‌كنیم، همان طرح داستان یا پیرنگ است، كه حاصل دیده‌ها، شنیده‌ها، تجربه‌ها و یا تخیل آزاد افرادی است كه ممكن است نویسنده هم نباشند.

به گفته ی سامرست موام «پیرنگ به منزله ی خطی است كه به توجه خواننده جهت می‌دهد و در داستان‌سرایی شاید مهمترین نكته باشد، زیرا با سمت‌دادن به همین توجه است كه نویسنده، خواننده را صفحه به صفحه با خود می‌كشاند و حالت مورد نظر را در او ایجاد می‌كند.»

 هر چه پیرنگ فنی‌تر و دقیق‌تر باشد به همان نسبت می‌توان امیدوار بود كه داستان مربوط به آن پركشش‌تر و مؤثرتر خواهد بود.

بنابراین هر چه پیرنگ فنی‌تر و دقیق‌تر باشد به همان نسبت می‌توان امیدوار بود كه داستان مربوط به آن پركشش‌تر و مؤثرتر خواهد بود.

انواع پیرنگ

پیرنگ را به دو دسته «پیرنگ باز» و «پیرنگ بسته» تقسیم كرده‌اند.

1- پیرنگ باز: پیرنگی كه نظم طبیعی حوادث بر نظم ساختگی و قراردادی آن غلبه دارد. در این نوع داستانها اغلب گره‌گشایی[1] وجود ندارد. نویسنده در این نوع داستان‌ها می‌كوشد تا خود را در داستان پنهان كند تا داستان همانند زندگی، ملموس و بی‌طرفانه جلوه كند. «آنتوان چخوف یكی از نویسندگانی است كه به نوشتن داستان با پیرنگ باز توجه داشته است.» (میرصادقی، 1385: 80)

2- پیرنگ بسته: پیرنگی است كه از كیفیتی پیچیده و تودرتو و مختصات فنی نیرومند برخوردار باشد. «به عبارت دیگر نظم ساختگی حوادث بر نظم طبیعی آن بچربد.» (همان: 79)

این گونه پیرنگ‌ها اغلب در داستانهای اسرارآمیز و هیجان انگیز به كار گرفته می‌شود كه گره‌گشایی و نتیجه‌گیری قطعی و محتومی دارد. «بیشتر داستانهای ادگار آلن پو واجد پیرنگی بسته است.» (همان: 79)

نتیجه گیری :

پس پیرنگ را می‌توان به عنوان راهنمای مهمی برای نویسنده و در عین حال نظم و ترتیب متشكلی برای خواننده دانست. چرا که پیرنگ برای نویسنده ضابطه ی عمده‌ای است برای انتخاب و مرتب‌كردن وقایع و در نظر خواننده نیز ساخت و وحدت داستان را فراهم می‌آورد.

ساختمان پیرنگ بر اساس انگیزه ی وقایع صورت می‌گیرد و به همین دلیل حوادثی كه در داستان رخ می‌دهد باید دلیل و انگیزه‌ای داشته باشد و به نتیجه‌ای منطقی منجر گردد.

پی نوشت:

[1]- گره‌گشایی، پی‌آمد موقعیت و وضعیت پیچیده یا نتیجه نهایی رشته حوادث است و نتیجه ی گشودن رازها و معماها و برطرف‌شدن سوء تفاهماست

 

منبع

https://article.tebyan.net/194701/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%90-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86

 

زاویه دید در داستان نویسی/ نظام الدین مقدسی

 

هر داستان به طریقی روایت می‌شود و حتی ممكن است در یك داستان از چند زاویه دید مختلف روایت استفاده شود. زاویه دید، نمایش‌دهنده شیوه‌ یی است كه نویسنده با كمك آن داستان خود را به خواننده ارائه می‌دهد. در واقع زاویه دید، روایتی است كه به كمك آن موضوع خود را نقل یا مطرح می‌كند، زاویه دید در انواع ادبیات داستانی متفاوت است. در داستانهای كوتاه زاویه دید غالباً ثابت می‌ماند اما در رمان ممكن است هر فصل با زاویه ی دیدی جداگانه روایت شود.

لازم به ذكر است زاویه ی دیدی كه نویسنده انتخاب می‌كند، بر عناصر دیگر داستان هم‌چون شخصیت‌پردازی، گسترش و تكوین پیرنگ، سبك و صحنه‌پردازی تأثیر به سزایی دارد. چرا که سازمان‌بندی داستان در گرو زاویه دید است.

تعریف زاویه دید

زاویه روایت یا زاویه دید، مبین شیوه‌ای است كه نویسنده با آن مواد و مصالح داستان خود را به خواننده ارائه می‌كند. در واقع نمایشگر رابطه ی نویسنده با داستان است. از این نظر زاویه دید حاوی چند معنی مخصوص است:

1- زاویه دید جسمانی كه با وضعیت زمانی و مكانی در ارتباط است و نویسنده به یاری آن به «مواد و مصالحش می‌پردازد و این مواد و مصالح را از نظر می‌گذراند و آنها را توصیف و تشریح می‌كند.» (میرصادقی، 1385: 385)

2- زاویه دید ذهنی كه با احساس و شیوه ی پرداخت نویسنده نسبت به «موضوع» سروكار دارد.

3- زاویه دید شخصی به روایتی كه نویسنده به كمك آن موضوعی را نقل یا مطرح می‌كند، اطلاق می‌شود.

زاویه دید ممكن است درونی باشد یا بیرونی. در زاویه دید، راوی داستان یكی از شخصیت‌های داستان (شخصیت اصلی یا فرعی) است و داستان از زاویه دید اول شخص روایت می‌شود. در زاویه دید بیرونی، راوی داستان و گوینده هیچ نقشی ندارد و داستان از زاویه دید سوم شخص نقل می‌شود. در این نوع روایت، نویسنده خود، راوی داستان است. برای روشن‌تر شدن مطلب به شرح هر كدام از این دو و انواع آن‌ها می‌پردازیم:

1- زاویه دید درونی

گاه داستان به وسیله ی شخصیت اصلی و یا توسط شخصیت فرعی داستان روایت می‌شود.

مزایا و سودمندی‌های روایت داستان توسط شخصیت اصلی:

1-1- هنگامی كه ما داستان را توسط شخصیت اصلی نقل می‌كنیم، ماجراهای خارق‌العاده و غریب كه باوركردن آن برای خواننده مشكل است تا حدود زیادی قابل پذیرش جلوه می‌كند. این باور توسط خواننده به دلیل آن است كه راوی خود در ماجرا سهم عمده‌ای دارد و از زبان او داستان روایت می‌شود. به این نوع روایت راوی - قهرمان گفته می‌شود.

1-2 در زاویه دید اول شخص، راویِ ماجرا از دید خود داستان را نقل می‌كند و به همین دلیل در بیان احساسات و تجربیات و هیجاناتش رابطه صمیمانه‌تر و مؤثرتری با خواننده برقرار می‌كند و به همین دلیل داستان تأثیر بیشتری بر خوانندگان می‌گذارد.

1-3 نقل داستان با ضمیر اول شخص ارتباط مطالب داستان را ساده می‌كند و به «وحدت و هماهنگی داستان استحكام می‌بخشد.» (همان: 389)

اشكالات و محدودیت‌هایی كه بر نقل داستان به شیوه ی اول شخص وارد است عبارتند از:

1-1. شخصیت داستان كه همان راوی است فقط می‌تواند به بیان عقاید و نظریات خود بپردازد و از بیان آراء و عقاید و خصوصیات درونی شخصیت‌های دیگر عاجز است.

1-2. شخصیت داستان فقط می‌تواند از دید و نظر خود به دنیای خارج نگاه كند به همین دلیل نمی‌تواند از دیدگاه بیرونی خود را مورد ارزیابی و سنجش قرار دهد. یعنی می‌تواند احساس خود را بیان نماید اما نمی‌تواند احساس درونی شخصیت‌های دیگر را نسبت به خودش بداند.

1-3- شخصیت‌پردازی گوینده داستان در این روش با اشكال صورت می‌گیرد. (همان: 390) چرا كه راوی داستان نمی‌تواند از خصوصیات مثبت یا منفی خود سخن بگوید، بلكه باید در طول داستان با اعمال، رفتار و افكارش خواننده را متقاعد سازد. یعنی راوی به طور غیرمستقیم در طول داستان نقش شخصیت خود را به خواننده نشان می‌دهد تا خواننده خود با نتیجه‌گیری راوی داستان را بشناسد.

1-4- اگر راوی، داستان را به خوبی روایت كند، ممكن است این سئوال برای خواننده مطرح شود كه چطور ممكن است مثلاً پسر بچه‌ای كم سن و سال، یا كسبه ساده یا معلمی و یا هركس دیگری كه راوی داستان است، چنین خوب داستان را نقل كند. این سئوال در ذهن خواننده ممكن است جایگاه داستان را در فكر آنها تضعیف كند.

مزایای نقل داستان به وسیلة شخصیت فرعی (راوی – ناظر) در زاویه دید اول شخص:

وقتی داستان از زبان شخصیت غیراصلی و كم‌اهمیت روایت می‌شود. راوی داستان می‌تواند به شخصیت‌های داستان از خارج نیز نگاه كند و در عین حال به همراه شخصیت داستان حركت كند و در ماجراها و حوادث داستان به طور مستقیم یا غیرمستقیم دخیل باشد. این زاویه دید به خواننده این امكان را می‌دهد كه شخصیت اصلی داستان را نه به وسیله ی خود او بلكه از طریق شخصیت دیگر داستان بشناسد.

زاویه دید بیرونی

زاویه دید بیرونی در حیطه ی «عقل كل» یا «دانای كل» قرار می‌گیرد. فكری برتر از خارج، شخصیت‌های داستان را رهبری می‌كند و از نزدیك بر اعمال و افكار آنها آگاه است و در حكم خدایی است كه از گذشته، حال و آینده آگاه است (همان: 392) از كلیه ی افكار و احساسات پنهان همه ی شخصیت‌های داستان مطلع است. هرگز نیازی نیست كه به خواننده حساب پس بدهد كه چطور چنین اطلاعاتی را دارد، می‌تواند صدای شخصیت‌ها را بشنود پیش از آن كه زبان به سخن بگشایند و چشمهایش می‌تواند از میان درهای بسته و پرده تاریك ببیند.

اشكالی كه بر این گونه زاویه دید كه چون عقل كلی عمل می‌كند وارد است این است كه احساس نزدیكی به وقایع و شخصیت‌های داستان از بین می‌رود و وضوح داستان قربانی می‌شود و صمیمیت داستان از بین می‌رود. برای برطرف‌كردن چنین اشكالی نیروهای عقل كل را محدود می‌كنند. نویسنده یكی از شخصیت‌های داستان را انتخاب می‌كند و از بیرون اعمال و رفتار او را هدایت و رهبری می‌كند. این شخصیت نماینده نویسنده در داستان است و نویسنده خود را در پشت این شخصیت پنهان كرده و جنبه ی بی‌طرفانه به داستان می‌دهد. این چنین روایتی اغلب مزایای كامل زاویه ی دید درونی و هم‌چنین مزایای زاویه دید دانای كل را دارا است.

رمان شب چراغ نوشته جمال میرصادقی با چنین زاویه دیدی روایت شده و هر فصل از آن به شخصیتی اختصاص یافته و از زاویه دید همین شخصیت‌هاست كه داستان روایت می‌شود.

زاویه دید بیرونی در حیطه ی «عقل كل» یا «دانای كل» قرار می‌گیرد. فكری برتر از خارج، شخصیت‌های داستان را رهبری می‌كند و از نزدیك بر اعمال و افكار آنها آگاه است و در حكم خدایی است كه از گذشته، حال و آینده آگاه است (همان: 392) از كلیه ی افكار و احساسات پنهان همه ی شخصیت‌های داستان مطلع است.

تقسیم داستان از لحاظ زاویه دید

1- من روایتی 2- دانای كل 3- روایت نامه‌ای 4- روایت یادداشت‌گونه 5- تك‌گویی

1- من روایتی: در این شیوه از روایت داستان، بازگویی و نقل داستان از طریق «من» انجام می‌شود كه وقایع و حوادث داستان را بازگو می‌كند. این راوی یا خود قهرمان اصلی داستان است كه از او به عنوان «راوی – قهرمان» یاد می‌شود و یا شاهد و ناظر وقایع است كه ارتباط اندكی با او دارد یا هیچ‌گونه به او مربوط نیست كه در این صورت به آن «راوی – ناظر» گفته می‌شود.

2- دانای كل: این گونه داستانها كه از زاویه دید سوم شخص نقل می‌شوند و نویسنده هم‌چون گزارشگری رفتار و اعمال شخصیت‌های داستان را بازگو می‌كند و وضعیت و موقعیت و چگونگی زمان و مكان را تصویر می‌كند. در این نوع زاویه دید نویسنده آزادی عمل دارد و از بیرون داستان، درون شخصیت‌ها را می‌كاود و افكار و احساسات شخصیت‌ها را برای خواننده بازگو می‌كند. گاه به قالب شخصیت‌ها می‌رود و افكار متقابل آنها را نسبت به هم بازگو می‌‌كند و گاه به میان متن داستان می‌آید و نسبت به مسائل داستان اظهارنظر می‌كند. در واقع نویسنده در این شیوه زاویه دید را از یك شخصیت به شخصیت دیگر تغییر می‌دهد و به ما امكان آگاهی نسبی و همه‌جانبه را از موقعیت‌ها و وضعیت‌های داستان می‌دهد. زیرا با این زاویه دید می‌توانیم افكار شخصیت‌های داستان را بخوانیم.

دانای كل خود به چند گروه تقسیم می‌شود:

1-1- دانای كل محدود             1-2- زاویه دید نمایشی

1-1- دانای كل محدود

در این گونه داستانها وقایع گوناگون و شخصیت‌های داستان از زاویه دید یكی از شخصیت‌ها روایت می‌شود. در این نوع زاویه دید همین شخص به شخصیت‌های دیگر نگاه می‌كند و اعمال، رفتار و افكار آنها را مورد بازبینی و قضاوت قرار می‌دهد.

درازنای شب اثر جمال میرصادقی، سووشون اثر سیمین دانشور با چنین زاویه دیدی نوشته شده است.

1-2- زاویه دید نمایشی

این گونه داستان تقریباً یكپارچه از گفت و گو‌ست و نشان‌دهنده ی اعمال و رفتار قابل رؤیت و تصویر‌پذیر شخصیت‌هاست. در زاویه دید نمایشی یا عینی نویسنده برای تجزیه و تحلیل روانی و خصوصیات خلقی شخصیت‌های داستان اختیار ندارد و «نمی‌‌تواند به «تك‌گویی درونی» یا تشریح آنچه شخصیت‌ها به آن فكر می‌كنند یا چگونگی آنچه می‌گویند، بپردازد.» (همان: 401)

اگر چه در زاویه دید نمایشی نویسنده از ذهن شخصیت‌های داستان بیرون می‌رود و برای بیان اعمال و رفتار آنها به شیوه ی «دانای كل» عمل می‌كند و هر آن چه را كه اتفاق می‌افتد به خواننده نشان می‌دهد. اما با این حال نمی‌‌تواند نشان دهد كه شخصیت‌ها به چه چیز فكر می‌كنند و طرز تفكر و تلقی آنها از حوادث و شخصیت‌های دیگر چگونه است.

قسمتهایی از رمان سلوك محمود دولت آبادی دارای تك‌گویی نمایشی است.

3- روایت نامه‌ای

داستانهایی كه بر اساس مجموعه ی نامه‌هایی تدوین و تكوین یافته به روایت نامه‌ای یا مكاتبه‌ای معروف است. «این زاویه دید در قرن هجدهم بسیار رواج داشت.» (همان: 404) در قرن نوزدهم نویسندگان بزرگی چون داستایوسكی از این شیوه استفاده كردند. امروزه نویسندگان كمتر این شیوه را به كار می‌برند رمان آن سوی دیوار نوشته ی م.ا. به آذین با این نوع زاویه دید نوشته شده است.

 

4- روایت یادداشت‌گونه:

داستانهایی كه یادداشت‌های روزانه، هفتگی و ماهانه تدوین داستان را موجب می‌شوند به آنها روایت یادداشت‌گونه اطلاق می‌شود. این گونه‌ یادداشت‌ها ممكن است تاریخ داشته باشند و یا بدون تاریخ نقل شوند.  اختلاف این شیوه با نامه‌نگاری در این است كه در نامه‌‌نگاری فرد یا افراد خاصی مورد خطاب قرار می‌گیرند و در آن از زاویه دید اول یا دوم شخص استفاده می‌شود اما در شیوه یادداشت گونه فرد خاصی مدنظر نویسنده نیست بلكه مخاطب خواننده است و «نگارش در زاویه اول شخص صورت می‌گیرد.» (همان: 408)

5- تك‌گویی

تك‌گویی صحبت یك نفره‌ای است خواه مخاطب داشته باشد یا نداشته باشد. این مخاطب ممكن است خواننده باشد، یعنی نویسنده، خواننده را به طور مستقیم مخاطب قرار دهد و از حادثه یا وضعیتی با او سخن بگوید. تك‌گویی گاه پاره‌ای از داستان یا نمایش است و گاه به صورت مستقل داستان یا نمایشنامه‌ای را به خود اختصاص می‌دهد.

رمان «بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند.» نوشته ی جمال میرصادقی از این گونه است به طوری كه سراسر داستان به شیوه ی تك‌گویی روایت شده است.

تك‌گویی به سه دسته تقسیم می‌شود.

5-1- تك‌گویی درونی   5-2- تك‌گویی نمایشی   5-3- حدیث نفس یا خودگویی

اكنون به اختصار برای آشنایی به تشریح آنها می‌پردازیم:

5-1- تك‌گویی درونی: تك‌گویی درونی یكی از شیوه‌های جریان سیال ذهن است. این شیوه بیان اندیشه هنگام بروز و حدوث آن در ذهن است قبل از آن كه پرداخته شود و شكل گیرد.

جریان سیال ذهن به كل حوزه آگاهی و واكنش عاطفی – روانی فرد اطلاق می‌شود و از پایین‌ترین حد یعنی مرحله ی پیش‌تكلمی آغاز می‌شود و تا بالاترین حد كه سطحی كاملاً مجزّای تفكر منطقی است، می‌انجامد و تك‌گویی درونی یكی از شیوه‌های ارائه آن است.

5-2- تك‌گویی نمایشی: این نوع تك‌گویی امروزه در بعضی داستانهای كوتاه و رمانها به كار می‌رود. در این گونه تك‌گویی كسی مخاطب قرار می‌گیرد و كسی بلند‌بلند با دیگری سخن می‌گوید و دلیلی خاص برای گفتن موضوعی خاص به مخاطبی خاص دارد. این مخاطب در خود داستان است.

5-3- خودگویی یا حدیث نفس: حدیث نفس یا حرف‌زدن با خود، آن است كه شخصیت، افكار و احساسات خود را به زبان آورد تا خواننده به نیات و مقاصد وی آگاهی یابد و به این صورت اطلاعاتی در مورد شخصیت داستان به خواننده داده می‌شود و در عین حال با بیان این افكار و احساسات شخصیت، به پیشبرد عمل داستانی كمك می‌شود. از این شیوه در نمایشنامه و سینما و تأتر بهره می‌گیرند.

 

منبع 

https://article.tebyan.net/199013/%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86

چند توصیه مهم برای بهتر نوشتن . نویسندگان بخوانند .

1. جهش
در موقع نوشتن یک کتاب چشم انداز خیلی مهم است. همیشه ذهن‌ خلاق فرار و از بین رفتنی است و جزئیات مطالب و داستان روی آن تاثیر دارد. برای اینکه خلاقیت نویسنده هنگام نوشتن حفظ شود باید کمی جهش داشت چون وقتی روی یک موضوع زیادی معطل کنید مثل نان مانده بیات می‌شود و سریع باید از روی آن پرش کنید و به موضوعات دیگر سر بزنید. شاید کلیشه‌ به نظر برسد ولی یادتان باشد همیشه نویسندگان بزرگ مطالب خود را بیرون از پنجره خانه‌شان پیدا کردند و باز یادتان باشد که هیچ دو پنجره‌ای شبیه هم نیست. پس یادتان باشد همیشه ذهنتان را روی یک موضوع خاص درگیر نکنید و به سرعت از روی آن عبور کنید.

2. چیزی جدید بنویسید
این استراتژی چالش‌انگیزی است، ولی مطمئن باشید مفید است. گاهی اوقات نویسندگان روی یک ژانر یا موضوع بیش از حد تاکید دارند و بهتر است کمی به موضوعات جدیدتر فکر کنند. سعی کنید روی یک چیز دیگری فکر کنید و راجع به آن بنویسید. چیزی تازه و جدید بنویسد و پس از آن به کتاب خودتان برگردید تا ببینید نوشتن آن چیزهای جدید چقدر روی کتاب قبلی تاثیر دارد.

3. از قبل نقشه راه داشته باشید
البته این موضوع کمی بیشتر از یک نکته را شامل می‌شود ولی داشتن یک طرح کلی در نوشتن بسیار اهمیت دارد و مهمتر اینکه این طرح و نقشه کلی را باید قبل از نوشتن کشید. همانطور که گفته شد ذهن خلاق فرار و از بین رفتنی است و اگر نویسنده یک طرح کلی نداشته باشد نمی‌تواند موضوعات و نوشته‌هایی که در ذهنش نقش می‌بندد تحت یک موضوع کلی بچیند. وقتی یک کتاب می‌نویسید اگر این نقشه کلی را نداشته باشید در نیمه‌های راه متوجه خواهید شد که شکاف‌های زیادی در داستان وجود دارد که هیچ تلاشی برای پر کردن آنها نکرده‌اید. پس مجبورید به عقب برگردید و این چاله‌ها را پر کنید.

4. صدای شما اهمیت دارد
همیشه نویسنده‌های تازه‌کار از این موضوع ترس دارند که نوشته‌هایشان توسط دیگران مورد نقد و بررسی قرار گیرد. آنها می‌ترسند دیگران نوشته‌هایشان را بخوانند و بگویند این نوشته به درد نمی‌خورد. مطمئن باشید بهترین نویسنده‌ها نیز همیشه زیر تیغ انتقاد قرار دارند پس به کارتان اطمینان داشته باشید و نوشته‌هایتان را قبل از دیگران نقد کنید. از سرزنش دیگران نترسید و بدانید که صدای شما یکی از هزاران صداهایی است که در جهان شنیده می‌شود.

5.  ویرایش نکنید
یکی از اشتباهات نویسندگان تازه‌کار این است که فکر می‌کنند نوشته‌های خود را باید ویرایش کنند و فکر می‌کنند نویسنده‌های بزرگ غلط‌های املایی و انشایی ندارند. ویرایش متن‌ها توسط خود نویسنده او را از پرداختن به موضوعات و به طور کلی خلاقیت در نوشتن بازمی‌دارد. خیلی افراد هستند که می‌توانند متن شما را ویرایش کنند، پس روی نوشتن تمرکز کنید و به چیز دیگری فکر نکنید.

6. بخوانید
یکی از مسائلی که بسیاری از نویسندگان بزرگ اهمیت ویژه‌ای برای آن قائل بودند و هستند مسئله خواندن قبل از نوشتن است. هر نویسنده‌ای که می‌خواهد موفق باشد باید قبل از نوشتن مطلب خود مطالب دیگران را بخواند. به غیر از مسائل دیگر ادبی مهمترین درسی که از خواندن نوشته‌های دیگر می‌گیرید همان الهام بخشی است و این همان درسی است که سال‌ها نویسنده‌های بزرگ از آن بهره گرفتند.

7. بازی کنید
نوشتن و افزایش مهارت آن همیشه با قلم و کاغذ به وجود نمی‌آید. گاهی اوقات لازم است قلم را کنار گذاشته و مثلاً تمرین و بازی‌هایی انجام دهید که خلاقیت ذهن شما را افزایش می‌دهد. در این مورد بازی‌های فکری که این روزها در اینترنت فراوان یافت می‌شود، به بالا رفتن مهارت در نوشتن و افزایش خلاقیت ذهنی یک نویسنده کمک خواهد کرد.

8.  در کارگاه‌های نویسندگی شرکت کنید
شرکت در کارگاه‌های نویسندگی البته به همه توصیه نمی‌شود ولی خب حداقل در مورد انتقاد نوشته‌ها توسط دیگران این کارگاه‌ها بسیار مفید است. یک نویسنده وقتی نوشته‌هایش را در یک کارگاه نویسندگی برای دیگران می‌‌خواند در همان ابتدا این مشکل را برای خود حل می‌کند که چرا و چگونه دیگران درباره نوشته‌هایش نظر می‌دهند.

9. تمرین کنید
برای نویسنده شدن هیچ مدرسه یا دانشگاهی راهنمای خاصی برای تمرین کردن ندارد ولی یک تعداد شرایط جسمی و روحی برای نوشتن ضروری است که تمرین برای ایجاد این شرایط است. من خودم شخصاً برای ایجاد این شرایط مطلوب صبح‌ها بلافاصله بعد از بیدار شدن از خواب برای دویدن  از خانه بیرون می‌روم. دویدن یا ورزش به طور غیر مستقیم روی نوشتن تاثیر دارد.

10. فقط بنویسید
مطمئن باشید کمتر کسی از اطرافیان، شما را برای فرو رفتن داخل مانیتور کامپیوتر یا غرق شدن در میان صفحات سفید سرزنش خواهد کرد. بهتر است به جای فکر کردن به سرزنش های احتمالی به نوشتن فکر کنید و فقط بنویسید تا بهتر بنویسید.

 

مرجع

http://2shanbe.ir/ExternalPages/?id=61310

رمان پلیسی . تکنیکهای رمان پلیسی . نوبسنده: .آر. اچ. سامپون .ترجمه :کامران فانی

رمان پلیسی ممکن است داستانی بلند یا قصه‌ای کوتاه باشد و به هرحال زمانی واقعاَ یک رمان پلیسی خوانده می‌شود که شامل نکات زیر باشد:- جنایتی رخ دهد؛ احتمالاَ این جنایت به وسیلة یک یا چند شخص انجام گرفته باشد و سرآخر جنایت به وسیلة کارآگاهی حرفه‌ای یا آماتور کشف شود. 


  در بعضی از آثار کلاسیک مانند ادیپ شهریار یا فصلی از کتاب انئید ویرژیل آن‌جا که قصة کاکوس و هرکول نقل می‌گردد، کم‌وبیش برخی از عناصر تشکیل دهندة رمان پلیسی را باز می‌یابیم. دانیال وقتی سوزانا را از دست شیوخ قبیله نجات می‌دهد و کهنه معبد بعل را لو می‌دهد به تعبیری نقش یک بازپرس و کارآگاه را بازی می‌کند؛ اما در اساس این قصه‌ها در چارچوب تعریف رمان پلیسی نمی‌گنجند.  


  هم‌چنین است انواع قصه‌های جدیدی که ارتباط بسیار نزدیکی با رمان پلیسی دارند: نخستین گونه از این دست همان جانی قهرمانیست که برجسته‌ترین مثالش را در آرسن لوپن موریس لبلان و رافلز هورنانگ بازمی‌یابیم. و آخرینش یحتمل گونه‌ایست که در آن نه در ارتکاب جنایت شکی هست و نه از اثبات آن خبری و نیز انواع بسیار دیگر. 


  باری در حالی‌که این گونه داستان‌ها در واقع خارج از دایرة رمان‌های پلیسی واقعی‌اند، بعضی قصه‌ها- مثلاَ قصه‌های موحشی که در آن قتلی رخ نداده یا قصه‌های جاسوسی و ماجراجویانه و قصه‌های ارواح- در واقع اصلاَ داستان پلیسی نیستند.


  تاریخ پیدایش رمان پلیسی نسبتاَ متأخرست و با اندکی مسامحه می‌توان اختراع آن را به ادگارآلن‌پو نسبت داد. محل وقوع داستان راز ماری روژه در پاریس است ولی در اصل پو شرح قتل مری سیسیلیا که در همان زمان در نیویورک اتفاق افتاده بود، می‌دهد. پو راه حل کشف جنایت را در این داستان ارائه داده و همین راه‌حل سرانجام در یافتن قاتل حقیقی با موفقیت به کار گرفته می‌شود.  


  با این‌که نخستین قصة کوتاه پلیسی از امریکا برخاسته، اما اولین قصة بلند پلیسی اصلی فرانسوی دارد. در سال 1866 امیل گابوریو ماجرای لوروژ را نوشت و با این داستان و داستان‌های دیگر گابوریو رمان پلیسی رونق گرفت. تقریباَ مقارن با همین زمان بود که کتاب ماه سنگ نوشتة ویلکی کالینز در انگلستان منتشر شد و کالینز با خلق گروهبان کاف و علاقة مفرطی که وی به گل سرخ نشان می‌داد رشته‌یی دراز از کارآگاهان غریب انگلیسی‌مآب را وارد دنیای رمان‌های پلیسی کرد. 


  نخستین اقبال عظیم خلق به داستان‌های پلیسی به تاریخ 1891 برمی‌گردد که سری داستان‌های شرلوک هلمز در مجلة استراند چاپ شد و سرآخر نویسنده آن کونان دویل همة آن را در کتابی به نام ماجراهای شرلوک هلمز یک‌جا نشر داد. 


  جز در داستان‌های شرلوک هلمز که جرم اغلب دزدی( بیشتر دزدی جواهرات و عکس‌های مهم و پردردسر) و یا گیج کردن اسب‌های مسابقات است و گاهی هم اصلاَ خبر از جرمی نیست، عملاَ در تمام رمان‌های پلیسی فقط یک نوع جرم به چشم می‌خورد- قتل و جنایت. احتمالاَ علت را باید در این حقیقت جستجو کرد که داستان‌های پلیسی امروزه با داستان‌های اخلاقی یکی شده و به آن پیوسته است. در این نوع قصه‌ها سخن از شر می‌رود- اما سرآخر خیر است که باید پیروز شود وبرای آن‌که دلهرة خواننده به اوج خود برسد چه چیز مهم‌تر و دلهره‌انگیزتر از زندگی انسان که به بازی گرفته شود. به همین خاطر است که جز قتل هیچ موضوع دیگری کافی به نظر نمی‌رسد.  


  قتل همیشه پیچیده و بغرنج نیست، چه بسا قتلی ساده که کشفی طولانی و پردردسر به دنبال دارد. بعضی نویسندگان که از موضوعات تکراری خسته شده‌اند، با استعدادی خارق‌العاده شیوه‌های جدید کشف می‌کنند: مثلاَ در داستان نه خیاط نوشتة دوروتی سایرزجنایت درواقع توسط زنگ کلیسا انجام گرفته است. 


  یکی از قراردادهای رمان پلیسی که به ویژه از طرف خواننده به آن تکیه می‌شود، حدی‌ است که برای اختراعات نویسنده باید قائل شد. مسأله اساسی قابل قبول بودن قصه است. اگر سمی به کار می‌رود ، باید سمی باشد که علم طب از آن باخبر است؛ ضرباتی که بر مقتول وارد آمده، باید واقعاَ وارد آمده باشد. اسلحه‌های مبهم و ناشناخته و اختراعات جدید علمی جز آن‌که منطقاَ بتوان امکان وجود آن‌ها را قبول کرد، نباید به کار گرفته شود. وقایع ساختگی باید ظاهری قابل قبول داشته باشد. 


  تجربیات پلیس در زندگی واقعی روزمره نشان داده که به ندرت قتلی رخ می‌دهد که بیش از یک نفر در ارتکاب آن دخیل باشد. کوشش پلیس اغلب به دنبال یافتن مدرکی قانونیست که مآلاَ به حل جنایت و یافتن جانی ختم می‌گردد. در جریان پیگیری قتل چه بسا روش‌هایی به کار رود که مورد علاقه خاص نویسنده داستان‌های پلیسی است. اما کار پلیس اغلب کش‌دار و کند و خسته‌کننده است و خیلی به ندرت با قتلی روبرو می‌شود که علت واقعیش میان ده دوازده علت ممکن دیگر گم شده باشد. 


  پس روشن است چرا نویسندة داستان پلیسی برای خود آزادی بی‌حد قائل است. معشوقة باج‌گیری به او خیانت می‌کند و در همان زمان وارث گمشده ثروتی بی‌کران می‌شود؛ آدم خلوت‌گزین و بی‌‌آزاری تنها صاحب منحصر بفرد سکه سیاه یک پشیزی در سراسر انگلستان است که میانش قلب شده و رمز کشف دسته قاچاق‌چیان مواد مخدر در آنست. تا جایی که به مسأله مهم قابل قبول بودن خدشه وارد نشود و خواننده چنین احساس نکند که از سادگیش سوءاستفاده شده، هر شگردی ممکن است در داستان پلیسی به کار گرفته شود. بهترین داستان داستانیست که خواننده اصلاَ متوجه جعلی بودن آن نشود. 


  در رمان پلیسی، البته تا آن‌جا که منطقی جلوه کند، قاتل حق دارد جنایت اولش را با جنایت دیگر بپوشاند و البته هیچ لزومی هم ندارد که جنایت دومی بوسیله قاتل اصلی انجام گیرد. به نظر برخی به‌کار گرفتن این شیوه حکایت از ضعف نویسنده می‌کند و آن را نقص فنی کتاب می‌دانند در حالی‌که به عقیدة برخی دیگر این کار به داستان تحرکی بیشتر می‌دهد و از یکنواخت شدن آن جلو می‌گیرد. در آمریکا بیش از انگلستان نیاز به خشونت و وحشیگری به چشم می‌خورد. لازمست که قتل سرانجام کشف شود و کشف قتل برای خواننده قابل قبول نماید و باورکردنی باشد. این مسأله که دادگاه هم اثبات جرم را قبول کند یا نه اهمیتی ندارد ، مگر آن‌که دادگاه خود جزوی از داستان باشد. با در نظرگرفتن این مسأله قاتل باید جنایتش را به دقت و هوشیاری انجام داده باشد اما جنایتش هم نباید کامل و بی‌عیب باشد. عیب کار یا اشتباه مجرم باید با صداقت تمام در مقابل خواننده قرار گیرد و این عیب باید واقعاَ برای خواننده قابل قبول و باورکردنی باشد. اگر حرف آخر خواننده این باشد که« خوب معلوم بود ، اگر من هم بودم می‌فهمیدم»، آن‌گاه او( نویسنده) هر دو راضی هستند. اگر راه‌حل را همان اوایل کتاب حدس بزند بقیه کتاب برایش کسل‌کننده خواهد شد و اگر دریابد که گول خورده است طبعاَ حق دارد که خشمگین گردد. 


  پس نویسنده از میان بسیاری نکات این نکات را باید درنظر داشته باشد:


  1 – نباید دو جمله متناقض در کتابش به‌کار ببرد مگر آن‌که این تناقض‌گویی خود جزوی از داستان باشد.


  2- نباید حقایق حیاتی را تا آخر کتاب مکتوم دارد.


  3 – نباید حرف‌های دروغ یا گمراه‌کننده بگوید مگر از زبان شخصیتی که قبلاَ معلوم شده آدم دغلی است. 


  4 – نباید در مسائل علمی و پزشکی و حقوقی و زمینه‌های نظیر آن اشتباهی کند مگر آن‌که چنین اشتباهی ارادی باشد.


  5 – باید به خواننده یک یا چند راه حل بدهد. 


  6 – به هر حال مجاز است هرقدر راه‌حل که می‌‌خواهد بکار گیرد به شرط آن‌که سرآخر علت و عیب آن‌ها را بگوید. پایان لوس و خنک واقعاَ مذموم است. 


  7 – روانشناسی‌اش باید درست و شخصیت‌آفرینیش کم‌وبیش خوب باشد، اما در مورد قاتل اصلی می‌تواند آزادی‌هایی برای خود قائل شود. یک قاتل ایده‌آل در اول داستان شخصیتی سمپاتیک و دوست‌داشتنی است ولی کم‌کم این حالت را از دست می‌دهد و کارآگاه به عکس.


  8 – خوب نوشتن و اندکی طنز و طیبت لازمست. ماجراهای عشقی مجاز است اما اجباری نیست.


  9 – اواخر کتاب باید پیچ‌وتابی غیر منتظره بگیرد.


  10 – سرآخر، مگر به عللی خاص و موجه، داستان باید با توقیف یا اعتراف قاتل خاتمه یابد. 


  داستان پلیسی را می‌توان برحسب وضع کشف کننده ماجرا توضیح و تعبیر کرد. درواقع این یک مسأله بین‌المللی است و وضع آن بستگی به اختلاف و تفاوت بین ملت‌ها دارد. به‌طورکلی رمان پلیسی با آن‌که اصل و منشأ آمریکایی و فرانسوی دارد در انگلستان بیش از هر نقطة دیگر رونق گرفته و با اقبال روبرو شده است. این مسأله البته تا حدی بستگی به روحیة این سه ملت دارد ولی بیشتر به علت وضع پلیس این کشورها، سازمان‌های پلیسی و واکنش مردم در مقابل پلیس است. 


  در انگلستان پلیس محلی است، به دولت وابستگی ندارد و مسلح هم نیست. بنابراین از حمایت کامل اکثریت مردم برخوردار است. کارآگاه پلیس به‌طور کلی شخصیتی سمپاتیک و محبوب است. به‌علاوه دستگاه پلیس از مزایایی برخوردار است، تعدادش زیادست، مجهز به تجهیزات علمی است و پرونده‌های کامل و مرتبی از متهمین در اختیار دارد. به همین خاطر است که به نظر خواننده انگلیسی کارآگاه حرفه‌ای بیش از کارآگاه آماتور امکان کشف جنایات را دارد. 


  در آمریکا وضع کاملاَ فرق می‌کند: مردم نظر خوشی به پلیس ندارند. رئیس پلیس باید از خود کفایت نشان دهد والا اخراج می‌شود؛ قاضی محل باید به هرحال مجرمی پیدا کند وگرنه حزبش رأی نمی‌آورد. احتیاجی مبرم و شدید برای رسیدن به نتیجه و سرعت عمل هر چه بیشتر همه جا به چشم می‌خورد. پس کارآگاه آماتور لازمست: این نیاز حتمی است. کارآگاه آماتور حتی ترغیب می‌شود که کارآگاه رسمی و دولتی را درهم بکوبد؛ کارآگاه پلیس معمولاَ در رمان آمریکایی ضعیف و خشن توصیف می‌شود. حتی رمان نویس اجازه دارد او را بکشد. این کارآگاه آدم بافرهنگ و کتاب‌خوان و دانایی نیست؛ زبانی که بکار می‌گیرد خشن و عامیانه است و انسانی بی‌رحم است. 


  رمان پلیسی جدید در فرانسه آن‌قدر تحت تأثیر ژرژ سیمنون است و آن‌قدر به این یک نفر محدود می‌شود که دادن طرحی کلی از آن مشکل می‌نماید. به هرحال در فرانسه هم مردم نظر خوشی به پلیس ندارند؛ به پلیس اطمینان نمی‌کنند، به‌علاوه در رمان فرانسوی گرایش به روانکاوی، به فلسفه و ازهمه بالاتر به منطق بیش از پیش به چشم می‌خورد. به‌طور کلی رمان پلیسی فرانسه نیاز به تفکر بیشتری دارد و در این زمینه به‌ویژه آثار موریس مگره قابل اعتناست. معمولاَ رمان پلیسی را از روی تیپ کشف‌کننده ماجرا و روش‌هایی که بکار می‌گیرد طبقه‌بندی می‌کنند. آماتور خلصی که فقط و فقط به یک نوع ماجرا دلبسته باشد و آن‌هم به علتی خاص سخت نادر است. آماتور متفکر که بهترین نمونه‌اش را در پدر روحانی براون مخلوق چسترتون باز‌می‌یابیم، شخصیتی غیرمعمولی است. حتی آماتور نیمه حرفه‌ای هم که مشغولیتش به دنبال کشف جنایت رفتن است چندان معمول نیست. آثار لرد پیتر ویسمی و هرکول پوآره از نظر کلی رمان پلیسی‌نویسی بیشتر از آثار فی‌المثل آگاتا کریستی و دوروتی سایرز که بسیار جذاب اما کم‌وبیش غیر محتمل و نادرند، مورد قبولند. در رمان پلیسی جدید گاهی که گره سخت به هم پیچیده می‌نماید، داستان‌نویس یکی از کارآگاهان کتاب‌های قدیم را از بوته فراموشی و از حالت بازنشستگی بیرون می‌آورد ولی این تدبیر چندان متقاعد‌کننده نیست. 


  خلاصه در رمان پلیسی مشکلی پیش کشیده می‌شود و راه‌حلی پیشنهاد می‌گردد. کتاب باید منصفانه، دقیق، جالب و گیرا نوشته شده باشد. موضوع اصلی یا طرح و توطئه داستان باید فشرده وخالی از هر گونه انحراف و پراکندگی ، و تازه و بکر باشد و لزومآ پایانی غیرمنتظره داشته باشد.  

منبع :  

http://novelhome.blogsky.com/1388/07/17/post-2/

اولین جملات داستان /شیوه های متفاوت /

.  1  در پاراگراف اول، کشمکش داستان را مشخص کنید. کشمکش همیشه از رویارویی دو نیروی ناسازگار یا ناهمپیوند حاصل می‌آید. مثلاً اگر کشمکش به اصطلاح «بیرونی» و بین دو شخصیت باشد، آن‌گاه کشمکش آن‌ها در واقع رویارویی یا ناسازگاری دو گفتمان است. گاهی هم کشمکش نشان‌دهنده‌ی تعارض دو پاره‌ی ناسازگار در روان یا ضمیر ناخودآگاه شخصیت اصلی داستان است. با برجسته کردن تضاد گفتمان‌های شخصیت‌ها یا دوپارگی روان شخصیت اصلی در پاراگراف اول داستان، حسی از اضطرار در خواننده به وجود می‌آورید و از همان ابتدا او را با خود همراه می‌کنید، زیرا خواننده به طور طبیعی می‌خواهد بفهمد علت این ناسازگاری یا دوبودگی چیست و در پایان داستان چه راه‌حل یا فرجامی پیدا می‌کند، یا اصلاً راه‌حل و فرجامی پیدا می‌کند یا نه. در بخش‌های بعدیِ داستان (بعد از پاراگراف اول) می‌توانید اطلاعات ضروری درباره‌ی علت این کشمکش را با اپیزودها یا صحنه‌های مجزا به خواننده نشان دهید.

حُسن این شیوه: شروعی پُراحساس که از همان ابتدا خواننده را درگیر داستان می‌کند.

ضعف این شیوه: اگر کشمکش انتخاب‌شده مسئله‌ی خواننده نباشد، داستان بهترین بختش برای خوانده شدن را از دست می‌دهد.

نمونه‌ای از کاربرد این شیوه را در آغاز داستان «زندگی سگی»، نوشته‌ی احمد دهقان، می‌توان دید:

«لحظه‌ای جلوی درِ بزرگِ ورودی می‌ایستم تا حالم جا بیاید و بعد بروم تو. حتی لحظه‌ای می‌مانم بروم یا نروم و اصلاً ارزشش را دارد یا نه که به خودم مهلت نمی‌دهم. اگر بمانم، دودل می‌شوم و شاید هم اصلاً نروم و همه‌ی آنچه در ذهن ساخته بودم، دود شود و برود هوا. می‌روم تو راهروی دراز که پُر از همهمه‌ی آدم‌هایی است که مثل ستون مورچه‌ها می‌روند و می‌آیند و خیلی‌هاشان دست ندارند یا پا. و بعضی که همان اولِ کار نگاه سرگردان‌شان را در این راهروهای بی‌انتها دور می‌گردانند، می‌فهمم که یک چشم‌شان مصنوعی است که مردمک چشم کورشان ثابت است.»

2.   داستان را با یک معما، وضعیتی پُررمز و راز یا در هاله‌ای از ابهام شروع کنید. وضعیت پُررمز و راز و معماگونه وضعیتی خارق عادت و حتی عجیب‌وغریب است که با هنجارها یا توقعات خواننده تعارض دارد. وقتی در اولین پاراگراف داستان شخصیت اصلی را در چنین موقعیتی قرار بدهیم، خواننده کنجکاو می‌شود که چندوچون این وضعیت یا علت پیدایش آن را بفهمد. با این کار، خواننده همچنین به حل این معما یا رفع ابهام از وضعیت علاقه‌مند می‌شود و لذا داستان را با علاقه دنبال می‌کند.

حُسن این شیوه: مشارکت یا کنشگریِ خواننده در کشف جهان داستانی.

ضعف این شیوه: بقیه‌ی داستان باید رابطه‌ی دو بازیکن تنیس را بین نویسنده و خواننده برقرار کند، رابطه‌ای که توپ (متن) بین آن‌ها دائماً ردوبدل می‌شود، والّا داستان در جلب توجه خواننده ناکام خواهد ماند.

نمونه‌ای از کاربرد این شیوه را در آغاز داستان «این سوی تَل‌های شن»، نوشته‌ی جمال میرصادقی، می‌توان دید:

«یک روز صبح، وقتی آقای عارفی از خانه بیرون آمد که به اداره برود، آن اتفاق عجیب برایش رخ داد. آقای عارفی در خانه‌ی نوسازی که در شمال شهر به تازگی ساخته بودند با زن و فرزندانش زندگی می‌کرد. مردی چهل‌ـ‌چهل‌وپنج‌ساله، کوتاه‌قد، با شانه‌های افتاده و شکم تورفته و اندامی لاغر و تَرکه‌ای بود. دست‌هاش موقع راه رفتن، بی‌حرکت در دو طرف می‌آویخت. آقای عارفی کمی به جلو خم می‌شد و با قدم‌های تند و سریع جلو می‌رفت. سایه‌اش همیشه خمیدگیِ بدن او را نشان می‌داد و آقای عارفی آدم قوزی و پَت‌وپَهنی را می‌دید که جلو یا در کنار او راه می‌رود.»

نحوه‌ی آغاز شدن داستان «اعدام»، نوشته‌ی حسن تهرانی، نمونه‌ی خوب دیگری از کاربرد همین شیوه را به نمایش می‌گذارد:

«یک روز صبح مرا اعدام کردند ــ بهار بود یا زمستان، نمی‌دانم. به هر حال، یک وقتی مرا اعدام کردند. گناهم رفاقت با تمساحی استثنایی بود؛ تمساحی آفریقایی که گریه نمی‌کرد. فرمانده سعی کرد اخم کند، ولی باور کنید آدم خوش‌رویی بود. طوری فریاد کشید: ”آتش ...“ که من به دلم نگرفتم. مثل این‌که گفته باشد: ”سلام“ یا هندوانه ...».

3.   داستان را نه با کنشگریِ شخصیت‌ها، بلکه با توصیف راوی از یک مکان شروع کنید. با این کار می‌توان از ابتدا مشخص کرد که این داستان، بازگویی وقایع نیست، بلکه جنبه‌ی تأمل‌آمیز دارد. این قبیل داستان‌ها نیاز به راوی تیزبینی دارند که همه‌چیز و همه‌کس را با نگاهی دقیق و کاونده می‌بیند و توصیف می‌کند. باید توجه کنید که اگر این شیوه را برای آغاز داستان برمی‌گزینید، مکانی که راوی توصیف می‌کند لزوماً باید جنبه‌ای نمادین (سمبلیک) یا بازنمایی‌کننده داشته باشد. به عبارت دیگر، آن مکان باید چیزی بیش از یک موجودیت فیزیکی باشد و در واقع خصلت‌ها یا اعتقادات و الگوهای رفتار شخصیت اصلی داستان را به طور غیرمستقیم به خواننده بشناساند.

حُسن این شیوه: برجسته کردن کارکرد مکان در شکل‌گیریِ معنای داستان (القای درونمایه).

ضعف این شیوه: ضرباهنگ داستان کند می‌شود و شاید خوانندگان علاقه‌مند به داستان‌های پُرواقعه را از دست بدهد.

نمونه‌ای از کاربرد این شیوه را در آغاز داستان «پاییز بود»، نوشته‌ی محمدرحیم اخوت، می‌توان دید:

«پاییز بود. بعدازظهر. حدود ساعت سه، سه‌ونیمِ بعدازظهرِ یک روز آفتابیِ پاییز. یادم نیست چندشنبه بود؛ اما یادم است که تک‌وتنها، در اتاق‌های تودرتوی سمت جنوبیِ حیاط که هیچ‌وقت رنگ آفتاب نمی‌دید، پشت میز کارم نشسته بودم که صدای زنگ تلفن برخاست. اتاق‌‌ها از آن اتاق‌های تاق و چشمه‌ای قدیمی بود که آن را مرمت کرده و رنگ زده بودند؛ اما به جز من، هیچ‌کس در آن کار نمی‌کرد. سه تا اتاق بود که به هم راه داشت و مجموعاً مثل سالن درازی بود که آن را با دیواری نصفه‌نیمه و تاقچه‌هایی که به هر دو طرف باز بود، سه قسمت کرده باشند. در قسمت‌های دیگر هم میز کار گذاشته بودند؛ اما کسی آن‌جا نبود. من بودم و این فضای تودرتوی دراز که با آن دیوارهای تازه‌رنگ‌شده به رنگ سفید و آبیِ مات، و آن سکوت سرد و نمناک، بیشتر شبیه یک سرداب یا عبادتگاه بود تا دفتر کارِ یک شرکت مهندسیِ معماری و شهرسازی.»

4.    داستان را با ژرف‌اندیشی‌های یک راوی اول‌شخصِ منزوی و خودبرتربین آغاز کنید. این نوع آغاز برای داستان‌های مدرن، بویژه از نوع غنایی و شاعرانه، بسیار مناسب است، زیرا عنصر «لحن» را در داستان برجسته می‌کند. راویِ چنین داستانی باید در پاراگراف اول از افکار و احساسات درونیِ خودش با خواننده صحبت کند و چنان لحن شخصیِ پُررنگی به روایت بدهد که خواننده دریابد او فردی درونگرا و مردم‌گریز است و سپهر ارزش‌های شخص خودش را از اعتقادات و سنت‌های اجتماعی برتر می‌داند. با شروع داستان به این شیوه از ابتدا معلوم می‌کنید که عنصر پیرنگ در داستان‌تان کمترین اهمیت را دارد و بیش از واقعه، قرار است بر شخصیت تمرکز کنید. این قبیل داستان‌ها معمولاً رنگ‌وبویی به غایت روانکاوانه دارند.

حُسن این شیوه: ایجاد همدلی بین خواننده و راوی/شخصیت اصلی. داستان‌هایی که به شیوه‌ی تک‌گویی روایت می‌شوند، بهتر است به این شیوه آغاز شوند.

ضعف این شیوه: ممکن است احساسات راوی/شخصیت اصلی برای خواننده موجّه جلوه نکند.

نمونه‌ای از کاربرد این شیوه را در آغاز داستان «یک تا صدویک»، نوشته‌ی علی قانع، می‌توان دید:

«سفیدِ سفید، چه مهِ غلیظی، همیشه هوای مه‌آلود را دوست داشته‌ام. هیچ‌چیز آن‌طور که هست دیده نمی‌شود، نه زشتی و نه زیبایی. مانند رودخانه‌ای که با شتاب می‌رود، مثل روال زندگی که ثانیه‌ای جلوتر را نمی‌توان دید. هرچه هست و نیست پشت مهْ بی‌رنگ می‌شود، دلم می‌خواست برای همیشه در مه می‌ماندم. کاش می‌شد خودم را به بادبادکی وصله می‌زدم و تا دلِ این توده‌ی سفید بالا می‌رفتم.»

5.   داستان را با کنشگریِ یک راوی دوم‌شخص آغاز کنید. داستان‌هایی که از زاویه‌ی دید دوم‌شخص روایت می‌شوند، معمولاً بیشتر معطوف به کنش‌اند و پیرنگی قوی دارند. استفاده از ضمیر دوم‌شخص، چه به صورت منفصل («تو وارد اتاق می‌شوی»)، چه به صورت محذوف («روزنامه را می‌خوانی») و چه به صورت متصل («کیفت را برمی‌داری و می‌روی») حسی از بلاواسطگی و بودن در صحنه القا می‌کند. به این ترتیب خواننده کاملاً وارد داستان می‌شود و خود را در موقعیت توصیف‌شده در آن می‌بیند. پاراگراف اول چنین داستانی باید شرح اَعمال و کارهای راوی باشد.

حُسن این شیوه: قرار دادن خواننده در جایگاه سوژه‌ی کنشگر.

ضعف این شیوه: همه‌ی فعل‌ها مضارع هستند و حس «داستانِ رخ‌داده‌ای که روایت می‌شود» را تضعیف می‌کند.

نمونه‌ای از کاربرد این شیوه را در آغاز داستان «48 ساعت هوای عاشقی ...»، نوشته‌ی علی قانع، می‌توان دید:

«می‌روی. سوار می‌شوی و قطار مسافربریِ تالیس ایستگاه کلن را به مقصد پاریس ترک می‌کند. کاپیتان پشت بلندگو به زبان‌های آلمانی و فرانسه و انگلیسی خوش‌آمد می‌گوید، مسیر را توضیح می‌دهد و سفر خوبی برای همه آرزو می‌کند در همان دقایق ابتدایی واگن از دود پُر می‌شود. موقع خریدن بلیت قسمت سیگاری‌ها را انتخاب کرده‌ای دو دختر جوان با سر و صدای زیاد وارد می‌شوند. می‌خندند و بلند حرف می‌زنند. واژه‌ها آشناست، چهره‌ها آشناست

هیچ‌یک از شیوه‌های آغاز کردن داستان بر سایر شیوه‌ها برتری یا اولویت خاصی ندارد. هر یک از پنج شیوه‌ای که توضیح دادم، به جای خود و در صورتی که نویسنده پیشاپیش درباره‌ی درونمایه‌ی داستان به اندازه‌ی کافی فکر کرده باشد و طرح معیّنی را در ذهن پرورانده باشد، می‌تواند راه مناسبی برای جلب توجه و علاقه‌ی خواننده باشد و او را چنان مجذوب دنیای داستان کند که آن را تا به انتها بخواند و تا مدت‌ها به شخصیت‌ها و رویدادهای آن بیندیشد، و این البته منظور و مقصودی است که هر داستان‌نویسی می‌خواهد محققش کند.

 

http://hosseinpayandeh.blogfa.com/tag/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86 

نویسنده : حسین پاینده

داستان فلسفی را چگونه بنویسیم

الف- داستان فلسفی چگونه داستانی است؟

این نخستین و مهمترین پرسش است؛ که آیا داستان فلسفی، داستانی است که حول یک یا چند پرسش مهم فلسفی می‌چرخد؟ یا سرشار از واژه‌های قلمبه سلمبه است؟ داستانی که فلاسفه آنها را می‌نویسند؟ و یا داستانی‌هایی که فقط فلاسفه از آن سر درمی‌آورند؟

موضوع آن چیست؟ داستان‌هایی که موضوع آنها معنای زندگی و مرگ و ناامیدی است؟ داستانی است که به درد ما هم می‌خورد یا فقط به کار روشنفکرها می‌آید؟ داستان فلسفی را کجا می‌توان پیدا کرد؟ در رمان‌های جدید برای مخاطب عام یا لابلای کتاب‌های قطور و قدیمی؟

یک پاسخ ساده به این پرسش‌ها برگرفته از تعاریف داستان و فلسفه است:

«داستان» که تقریباً مفهوم روشنی دارد، روایتی از یک فضای مشابه یا متفاوت با زندگی ماست که توسط یک نویسنده نوشته می‌شود، همواره یک خط داستانی (پی‌رنگ) را دنبال می‌کند، معنادار است و شامل شخصیت‌هایی است که با هم یا خودشان در حال گفتگو هستند.

«فلسفه» هم در لغت یعنی دوست داشتن دانایی و اصطلاحی که تا حدی بر مفهوم آن اطلاق می‌شود، پرسش از سوالات بنیادین هستی و تفکر درباره آنهاست.

پس «داستان فلسفی» هم روایتی است که به طرح این سوالات در زندگی ما می‌پردازد و هم مخاطب را در نقد، پردازش، تحلیل و حتی چالش‌های فکری با خود همراه می‌کند. مخاطبانِ آن می‌توانند کودکان باشند یا بزرگسالان.

از مشهورترین داستانهای فلسفی دنیا می‌توان به «شازده کوچولو» نوشته سنت اگزوپری اشاره کرد، که بسیاری از ما انیمیشن ساخته شده بر اساس آن با عنوان «مسافر کوچولو» را به یاد داریم و سوالاتی که شازده/مسافر کوچولو در مواجهه با دنیای پیرامونش می‌پرسید.

ب- برای نوشتن داستان فلسفی بهتر است از کجا شروع کنیم؟

از زندگی خودمان، از دنیای پیرامونمان و اساسی ترین سوالاتی که ذهنمان را درگیر خود کرده‌اند. مثلاً من کی هستم؟ دیگری یعنی چه؟ دوستی چیست؟ حق یعنی چه؟ و ... اما قبل از شروع نوشتن بد نیست افسانه‌ها و اسطوره‌های کشور خودمان و سایر اقوام را بشناسیم. اسطوره‌ها مهمترین مولفه‌های داستان‌های خیالی‌اند. پرداخت آنها همواره برای پاسخ‌گویی به یک سوال بوده و در واقع اسطوره‌ها پاسخی هستند در برابر سوالات قدیمی.

مثلاً در جهان‌بینیِ ایرانِ کهن، نبرد بین خیر و شر، سیاهی و نور منجر به پیدایش هستی شده و الهه‌ها و خدا و شیطان و زمین و اولین انسان را به وجود آورده، البرز مرکز عالم است، اما حرکت در دنیا وجود دارد، عامل حرکت و پویایی چیست؟ نمادها و اسطوره‌ها یکی پس از دیگری زاده شدند.

برای شناخت «سوال‌های کهن درباره مفاهیم بنیادی» بهتر است کتاب‌ها و داستان‌های فلسفی با توجه به اسطوره‌های اقوام را مطالعه کنیم.

«داستان‌های فکری برای فکر کردن» نوشته رابرت فیشر، «افسانه‌ها» نوشته میشل پیکمال، «دنیای سوفی» نوشته یوستین گوردر و «کتاب کوچک فلسفه» گرگوری برگمن نمونه‌های بسیار خوب و ساده‌ای برای آغاز راه هستند که به داستان‌ها و اسطوره‌های مهم دنیا با این زاویه دید که چه سوال و مساله‌ای منجر به پیدایش آنها شده، می‌پردازند و در عین حال خط داستانی روایت‌ها هم جذاب و دارای بار ادبی هستند.

ج- برای کدام مخاطب و کدام گروه سنی؟

بعد از آشنایی با اهمیت طرح سوال بنیادی در دل یک داستان، باید بدانیم که داستان‌مان را برای چه گروه سنی خواهیم نوشت. اگر کودکان و دانش آموزان گروه هدف باشند، شناخت فضای فکری و ادبیات رایج بین آنها و دغدغه‌های اساسی‌شان از اوجب واجبات است، در این خصوص مطالعه همه‌ کتاب‌های ماتیو لیپمن، آن مارگرت شارپ، برژیت لبه، میشل پوش و اسکار برنی فیه می‌تواند درک دقیق‌تری از مفهوم کودکی و مبانی فلسفی و روان‌شناسی کودک امروز را برای نویسنده شفاف و دقیق کند.

مهمترین ویژگی این کتب به همراه داشتن راهنمای دقیق برای درک معانی فلسفی مد نظر در داستان هاست، به گونه‌ای که بعد از مطالعه داستان مراحل پرورانده شدن و تشریح یک مفهوم و سوال فلسفی را هم می‌خوانیم و این نویسندگان تمرین‌های ذهنی هم برای چالش‌ها و مفاهمه‌های فلسفی به خواننده پیشنهاد نموده‌اند. اگر مخاطب شما گروه سنی بزرگسال است رمان‌های تولستوی، بکت، هاکسلی، سارتر، کافکا، کوندرا و پروست می‌تواند راه‌ها و زاویه‌های دید مختلف برای پرداختن به پرسش‌های بنیادین را پیش روی شما قرار دهند.

د- آیا برای نوشتن داستان‌های فلسفی نیازمند ابزارهایی هستیم؟

بله دایره واژگان و مفاهیم خود را گسترش دهیم، شعر بخوانیم، ضرب‌المثل‌های اقوام مختلف با وجه تسمیه و کاربردشان را بشناسیم، روایت‌های فولکلوریک را ثبت کنیم، معماهای عرفی و سنتی و علمی را بخوانیم، خاطره‌نویسی و سفرنامه‌نویسی را در کنار مطالعه سفرنامه‌های افراد دیگر فراموش نکنیم، اما قبل از همه اینها چشم‌ها و گوش‌هایمان را خوب تقویت کنیم تا جزییات را خوب ببینند و خوب بشنوند و قادر باشند هر چیز کوچکی را در دل یک وضعیت کلان و یک امر کلی درک کنند.

باید نگاه‌مان را چنان تقویت کنیم که بتوانیم خود را به جای دیگران گذاشته و از ابعاد مختلف یک قضیه را ببینم و طرح سوال نموده و خودمان را به چالش بکشیم. کتاب‌های «ارتباط بین اندیشه و زبان» و «ذهن و جامعه» نوشته‌ی لئو ویگوتسکی، «آموزش تفکر انتقادی» چت مایرز، «زبان و شناخت» الکساندر رویانویچ، «درباره دیالوگ» دیوید بوهم و... نمونه‌هایی از منابع ترجمه شده مناسب برای تقویت ابزارهای ذهن فلسفی و مهارت‌های آن هستند.

ه- آیا داستان فلسفی نیاز به نتیجه‌گیری دارد؟

داستان فلسفی برخلاف سایر روایت‌های ادبی رسالتی بر دوش دارد و آن تحریک ذهن و ایجاد سوال است. نویسنده نباید در مقام پاسخگویی به سوالات برآید، البته می‌تواند در قالب قصه‌ها به فراخور داستانش پاسخ‌های مختلف به سوال اصلی را از طریق قهرمان‌های قصه بررسی کند اما لزومی ندارد تا داستان را با یک پایان مشخص و واضح به‌مثابه یک پاسخ شفاف تمام کند. باز بودن انتهای داستان‌های فلسفی در همه گروه‌های سنی یک ویژگی تقریبا مشترک بین آنهاست.

نویسنده به خواننده‌ خود اعتماد نموده و بقیه راه را به او می‌سپارد و گویی از خواننده می‌خواهد که این قصه را جزئی از زندگی و وجود خود کرده و به آن بیندیشد، داستان دیگر داستان او شده و حالا او باید ادامه داده و قصه خودش را از مواجهه با این داستان در دل آن طرح کند. پس مهمترین وجه داستان فلسفی در کنار سرگرم کننده بودنش، قلقلک دادن فکر برای طرح سوالات جدید و شناخت پاسخ‌های گوناگون است.

در پایان باید خاطرنشان کنیم که داستان فلسفی می‌تواند گستره معناپردازی‌های ذهن را با پرسش‌های اساسی توسعه دهد و تحلیل‌گری را تقویت کند. نویسنده با خلق فضاهای مختلف می‌تواند خواننده را بر سر سفره‌ای از «حیرت و معنا» بنشاند، لذت خوردن و نوشیدنی ناب که تا سال‌ها زیر زبان خواننده باقی خواهد ماند.

منبع

http://www.mehrnews.com/news/2854802

داستان را با نثر خوب بنویسید . / نثر خوب برای داستان

ویژگیهای یک نثر خوب و مناسب داستانی 
1 - انتخاب صحیح و دقیق کلمات:
در ادبیات تنها وسیله انتقال فکر واحساس کلمات هستند. نویسنده اگر شخصی مسلط بر زبان شد، در به کار گیری هر کلمه، ترکیب، تعبیر، تشبیه، حرف اضافه وحتی هر علامت نگارشی در متن خود منظور خاصی خواهد داشت. او به وسیله هر یک از این انتخابها می خواهد فکر و احساس یا تصویر خاصی را به خواننده اثرش منتقل کند. 
به تعبیر پیش کسوتها هر کلمه، بار عاطفی و احساسی خاصی دارد. به همین خاطر برای بیان هر حس تنها یک کلمه یا تعبیر وجود دارد و نویسنده باید همان را به کار بگیرد، نه کلمات مترادف آن را، تا بتواند حس مورد نظر را به خواننده منتقل کند.

 

یک نثر خوب مثل یک بنای زیبا و مستحکم است که در آن هیچ چیز نابجا و زایدی وجود ندارد. همه چیز به جای خود و به اندازه است به همین علت است که می گویند در یک نثر هنری اصیل هیچ چیز اتفاقی و تصادفی نیست.


2 - تازگی و زنده بودن:
یک نویسنده باید از تعبیرات و تشبیهاتی استفاده کند که زنده و معاصر با زبان قصه باشد نه تعبیراتی که در گذشته استفاده می شده و امروزه به کار نمی رود. مانند روی زیبا که در هزار سال پیش به ماه آسمان تشبیه می شده و حال بر اثر استعمال مکرر تازگی خود را از دست داده و از آن روح، انرژی و بار عاطفی خالی شده است. پس در یک نثر داستانی اصیل و خوب باید از تشبیهات بکر و دست اول استفاده کرد.


3- بی پیرایگی:
از ویژگیهای مثبت یک نثر داستانی خوب این است که خواننده در عین دریافت آن مواردی که منظور نظر نویسنده است، وجود چیزی به نام نثر جدای از داستان را احساس نکند. باید همانند هوایی که تمام اطراف ما را احاطه کرده و زندگی ما در لحظه لحظه اش به آن وابسته است، نثر داستان هم باشد و نباشد؛ تاثیر بگذارد ولی دیده نشود و تنها زمانی به وجود آن پی ببریم که اختلالی در جریان طبیعی آن به وجود بیاید. نباید با تکلف و پیچیدگی نوشت بلکه ساده و روان ولی در عین حال زیبا نوشت.


4 - ایجاز:
ایجاز همان کم گفتن و گزیده گفتن است. یعنی نویسنده آنقدر بر زبان مسلط باشد که با کمترین کلمات بیشترین مقصود ممکن را برساند و نوشته اش چیزی اضافه نداشته باشد. نگاه کنید که سعدی با تعداد کمی کلمه چقدر مطلب بیان کرده است حال آنکه اگر بخواهید همین چند سطر را معنی کنید مجبورید تعداد کلماتی به مراتب بیشتر از این مصرف کنید : -- «منت خدای عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.»

5 - یکدستی نثر :
هماهنگی یا یکدست بودن نثر نیز از امتیازات یک قصه خوب است. منظور از یکدستی این نیست که نوشته از آغاز تا پایان یک آهنگ ثابت و یکنواخت داشته باشد. به عکس یک قصه هنری قصه ای است که آهنگ نثرش با آهنگ حرکت داستان و ماجراهای آن همخوانی داشته باشد. به عبارت دیگر ارتباط نثر با صحنه ها و حوادث مختلف داستان درست مثل ارتباط موسیقی با آواز در یک سرود است. در داستان گاه اوضاع آرام است و زمانی ماجراهای تند و هیجان انگیز اتفاق می افتد. صحنه ای خشونت آمیز است و صحنه ای دیگر حالتی عاطفی و تاثر انگیز دارد. نثر قصه اگر بخواهد یکنواخت باشد نثر فنی موفقی نخواهد بود ولی باید نثری یکدست و روان داشته باشد.


6 - تناسب نثر با موضوع قصه:
هر قصه ای نثر مخصوص به خود را می طلبد. مثلا یک قصه تاریخی مربوط به هزار سال پیش نثر ی را می طلبد که مناسب قصه امروزی نیست. همچنان که در نوشتن یک قصه احساسی و عاطفی باید طوری نوشت و در یک قصه خشن جنایی – پلیسی یک طور دیگر یا در یک داستان فکاهی و طنز آمیز باید نثری مخصوص را به کار برد.

در داستانهای تخیلی به دلیل بی زمان و مکان بودن هر چه نثر غریبتر و غیر آشناتر باشد بهتر است و داستان جالبتر می شود.

7 - غنا:
هر زبانی به طور معمول دارای دهها هزار کلمه مختلف است و در آن، برای بیان یک موضوع گاه چندین کلمه متفاوت وجود دارد. نویسنده ای که حافظه اش گنجینه ای غنی از لغات دارد، نثری می آفریند که از تکرارهای زیان آور و فقر لغت بری است. حال آنکه نویسندگان بی مایه، تعداد معدودی لغت بیشتر ندارند که از زیادی استعمال در نوشته توی ذوق می زند.

از سوی دیگر فرهنگ عامیانه و ادبیات هر کشوری لبریز از تکیه کلامها، ضرب المثلها، کنایه ها و تشبیهات است که به آن زیبایی و غنا می بخشد. نویسنده باید بر این فرهنگ و ادبیات مسلط باشد تا بتواند نثر خود را از خشکی و بی روحی و یکنواختی نجات دهد و به آن غنا ببخشد. 

 

منبع:  

http://behnamcpu.persianblog.ir/post/41/

 

در داستان کوتاه و بلند /   اول از همه با شخصیتهای داستانتان گفتگو کنید . آنها واقعی هستند .

رکنار داشتن یک خط داستانی خوب و جذاب، چه چیز دیگری برای نوشتن یک داستان خوب نیاز است؟
کاراکترها. شخصیت هایی که با نوشته شدن داستان شما زنده می شوند، واقعیت پیدا می کنند و داستان را به پیش می برند. به عنوان خواننده با کاراکتر همذات پنداری می کنید، آن ها را دوست می دارید یا از آن ها متنفر می شوید، ترس ها و خشم های آن ها را احساس می کنید و یا هر احساس دیگری که در میان باشد. پیش از تمام کردن یک داستان، شما به عنوان خواننده می توانید حدس بزنید که کارکتر چه خواهد گفت یا چه خواهد کرد.
به عنوان نویسنده چگونه می توانید به این چنین شخصیت هایی زندگی ببخشید؟ چطور می توانید آن ها را بشناسید، اینکه ظاهرشان چگونه است و چگونه عکس العمل نشان می دهند.
یکی از روش های مناسب مصاحبه با کاراکترتان است
چی؟ با چشمان گشاده به من نگاه می کنید و فکر می کنید دیوانه شده ام
نه...هرگز
مصاحبه با کاراکتر ابزار بسیار قدرتمندی است برای گسترش شخصیت های داستان. یکی از نویسندگان مورد علاقه من این تکنیک را به این صورت انجام می داد که جای خودش را روی صندلی برحسب ابن که به جای مصاحبه شونده حرف می زند یا مصاحبه کننده عوض می کرد. شما می توانید همین کار را انجام دهید یا از یک دوست کمک بگیرید. در غیراین صورت می توانید لیستی از سوالات تهیه کنید و به جای کارکترهایتان به آن ها پاسخ دهید.
یکی از راه های شروع مصاحبه، تصور کردن کاراکتر در ذهن است. تعداد بسیار زیادی از نویسنده ها را دیده ام که در مجلات به دنبال عکسی شبیه کاراکترشان می گردند و آن را می برند و کنار نوشته شان می چسبانند. تصور کردن ظاهر کاراکترتان کمک می کند که احساس کنید وجود دارند.
لازم نیست که یک عکس کامل از قهرمانتان داشته باشید، فقط کلیتی از ظاهر برای انجام مصاحبه کافیست
و حالا چه چیزی باید بپرسید؟ از سوالات پایه ای شروع کنید.
1.اسم تو چیست؟
2. ظاهر (سن، چهره، لباس)
3. وضعیت تاهل(مجرد، متاهل، فرزندان)
4.خانواده(والدین، اعضای تاثیرگذار خانواده)
5. پیشینه(تحصیلات، شغل،...)
6.ویژگی ها( تکیه کلام ها، عادت ها، وسایلی که همراه دارد)
وقتی فهمیدید کاراکترتان کیست، زمان آن رسیده که او را بهتر بشناسید. بیست سوال زیر کمکتان خواهد کرد:
1. اگر یک روز آزاد داشتی و تنها وظیفه ات این بود که لذت ببری، جه کار می کردی؟
2. در زندگی ات به جه جیزی بیش از همه افتخار می کنی؟(جواب این سوال هم در مورد زندگی شخصی می تواند باشد هم زندگی حرفه ای)
3. صبح که از خواب بیدار می شوی اولین کاری که انجام می دهی چیست؟
4. از چه چیزی در زندگی ات بیش از هر چیز شرمنده هستی؟
5. فکر می کنی به چیزی که والدین ات می خواستند تبدیل شده ای؟
6. چه چیزی بوده که همیشه دوست داشتی انجام بدی و لی نتوانسته ای؟ چرا؟
7. بدترین اتفاق زندگی ات چه بوده؟ چه چیزی از آن یاد گرفته ای؟
8. در مورد بهترین دوستت بگو، کجا آشنا شده اید؟ چه چیزی را در مورد او دوست داری؟ او از چه چیز تو خوشش می آید؟
9. بدترین کاری که در حق یکی انجام داده ای چیست؟چرا؟
10. دوست داری روی سنگ قبرت چه بنویسند؟
11. دوست ایده آل ت رو توصیف کن و بگو اگه پیدایش کنی با او ازدواج می کنی؟
12. بزرگ ترین ترست چیست؟
13. با اهمیت ترین چیز زندگی ات چیست؟ برای چه چیزی بیشترین ارزش را قائلی؟
14. موقع رانندگی به چه آهنگی گوش می دهی؟
15. چه چیزی را در مورد خودت بیشتر دوست داری؟ چه چیزی را کمتر؟
16. چه احساسی در مورد زندگی ات داری؟ چه چیزی را دوست داری تغییر دهی اگر چیزی برای تغییر وجود دارد؟
17. چه چیزی عصبانیت می کند؟
18. خشم خودت را چطور نشان می دهی؟
19. صبحانه مورد علاقه ات چیست؟
20. از چه چیزی پرهیز می کنی؟

واکنش کاراکتر به سوالات را فراموش نکنید. این سوالات به شما این امکان را می دهد که به احساسات کاراکتر نزدیک شوید و درک کنید که آن ها چه طور با هم رفتار می کنند. پاسخ این سوالات می تواند روشن کند که درگیری ها و انگیزه های کاراکتر چیست؟
1. چه چیزی در کاراکتر دیگر تو را جذب می کند؟
2. چه چیزی تو را از کارکتر دیگر بیزار می کند؟
3. از چه چیزی باید دست بکشی برای اینکه با کاراکتر دیگر باشی؟
4. تو چه چیزی داری که شخصیت دیگر نیاز دارد یا می خواهد؟
5. او چه چیزی دارد که تو نداری یا می خواهی؟
6. چرا شما با هم آدم های موفق تری هستید؟ چه چیزی می توانید به هم دهید؟

لازم نیست خواننده شما همه چیز را بداند. پاسخ این سوالات کمکتان می کند که به ذهن کاراکترتان وارد شوید و کارتان را برای اینکه بدانید چه کاری انجام می دهد آسان تر می کند. وقتی که در یک صحنه کارکتر شما در یک رستوران باشد، شما به سادگی می دانید که او چه چیزی سفارش می دهد.

و یک نکته دیگر پیش از پایان، اگر واقعا می خواهید به ذهن کاراکترتان وارد شوید. فقط جواب های او را ننویسید، واکنش هایش به سوال ها و نحوه نشستن ، ژست هایش، تن صدا و حالت چهره اش را نیز بنویسید.
وقتی کارکترتان را به این شکل تصویر می کنید؛ او زنده می شود، برای خواننده واقعی تر می شود و زندگی را به داستان شما می آورد. 
 
 
دوستان عزیز شاید این کار برای شما مشکل باشد . ولی شخصیت اول را درست روی یک صندلی جلو خود و آنطرف میز فرض کنید . حتی یک بشقاب مقابلش بگذارید و لیوان آب . اشکالی ندارد اگر سیگار هم تعارف کنید

هفت گامِ فرایند نویسندگی/ روی پیتر کلارک        حتما بخوانید . مهمم


ویلیام فاکنر روزی شروود اندرسن را در خیابانی در نیواورلئان می بیند. سال 1925 است. چند سال بعد درباره این دیدار می گوید: «او زندگی آسانی داشت؛ بخشی از روز را کار می کرد و بقیه روزش را آزاد بود که هر کاری دلش می خواست، بکند. و من به این فکر کردم که اگر زندگی یک نویسنده این طوری هاست، نویسنده شدن کاری است که من باید بکنم. به این ترتیب بود که شروع کردم به نوشتن اولین کتابم...» 



سال ها بعد، در 1950، همین فاکنر وقتی به عنوان نویسنده ای استخوان خردکرده نوبل ادبی را می گیرد، در خطابه اش در آکادمی سلطنتی از «عرق ریزی روح» حرف می زند. حقیقت امر این است که نویسندگی از سخت ترین کارهاست. اما مثل هر حرفه دیگری برای قفل هایش کلیدهایی هست که اگر هم به تمامی راهگشا نباشند، بی تردید کمک کننده هستند و این نوید را می دهند که با تمرین و دقت و پشتکار هر دری بازشدنی است. روی پیتر کلارک در «امداد!» برای نویسندگان از این کلیدها حرف می زند و ما هم آن را به خوانندگان که خوندن و نوشتن را دوست دارند، تقدیم می کنیم.

نویسندگی کار سحرآمیزی نیست. فن است. فرایند است. مجموعه ای از گام هاست. [در این کار هم] مثل هر فرایند دیگری، بعضی وقت ها کارها خوب پیش نمی روند. حتی در یک داستان خوب، نویسنده درگیر مشکلاتی می شود و می شود اصلا این طور گفت که عمل نوشتن همیشه یک جور حل مسئله است. وقت هایی که اوضاع خراب می شود، احساس خفگی به نویسنده ها دست می دهد و پیش از فرورفتن و غرق شدن دنبال طناب نجات می گردند.

این مجموعه، طناب نجات است.

اگر به حرف های بعضی از نویسنده ها گوش کنید، ممکن است خیال کنید میلیون ها مشکل پیش رویتان است؛ از مشکلاتی مثل این که باید بگویم میلیون یا میلیون تا این که آیا [در عنوان این مجموعه] علامت تعجب بعد امداد لازم است یا نه.

من در طول زندگی حرفه ایم ام تجربه های زیادی را از سر گذرانده ام و نظریه ای را ساخته و پرداخته ام که در این مجموعه روی آن تمرکز می کنم. نظریه من برای رستگاری نویسندگان این است: تعداد مشکلات بزرگ نویسنده ها بسیار کم است و خود این مشکلات راه حل هایی قابل اتکا را [به آدم] نشان می دهند. من این عقیده دونالد موری- یکی از تاثیرگذارترین مدرسان نویسندگی امریکا- را تایید می کنم که نویسنده ها- در تمام گونه ها و زمینه ها- فرایند مشابهی را طی می کنند؛ مجموعه ای از گام های تاکتیکی. اگر به اندازه کافی مطالعه و کار کنید، می توانید این روش مشترک را کشف کنید.

حتما می پرسید آیا مواجهه یک غزل سرا با حرفه اش مشابه یک رساله نویس است؟ نویسنده یک پیام 140 حرفی در توییتر چطور؟ آیا فرایند کار او شبیه یک رمان نویس است؟ در انتزاعی ترین شکل ممکن، جواب من به همه این سوال ها آری است.

حالا [سوال این است که] این گام های مشترک چه چیزهایی هستند؟



شروع
همه نویسنده ها به یک ضربه شروع نیاز دارند، به شلیک یک تپانچه، به یک تلنگر که به پهلویشان بخورد، به چیزی که آن ها را وادار به حرکت کند. این الزام مدام آن ها را وا می دارد که برای یافتن ایده های داستانی به جست و جو در دنیا و تجربه های زیسته شان بپردازند. چنین کنجکاوی آن ها را به شکارچی ها و مجموعه دارهایی تبدیل می کند که کارشان گردآوری مواد و مصالح خامی است که نوشته هایشان را جذاب و معنادار می کند.
برنامه ریزی و ساماندهی
نویسنده ای که به سفری اکتشافی می رود، ممکن است با خودش آن قدر گنجینه های زیادی به خانه بیاورد که فضای نویسندگی و ذهن او را درهم و برهم کنند. هر نویسنده ای باید این توانایی را داشته باشد که بفهمد به چه چیزی چه قوت نیاز دارد. در این مرحله هنوز خیلی زود است که معلوم شود نویسنده همه آنچه را برای آکندن یک رمان یا زندگی نامه یا گزارش سالانه از ایده ها، اطلاعات و زبان جذاب و تاثیرگذار لازم دارد، در اختیار دارد یا نه.
یافتن کانون تمرکز
یافتن هر متنی از یک کانون تمرکز، یک ایده راهنما، یک چشم انداز یا یک احساس برخوردار است که به نویسنده و خواننده اطلاع می دهد آن نوشتار دقیقا درباره چیست. هر تلگرام، پست توییتر یا هایکو به کانون تمرکز نیاز دارد، همین طور هم هر داستان کوتاه یا یادداشت عاشقانه یا شکایت نامه ای از لوله کش خطاب به اداره نظارت بر مشاغل. 

چنین اندیشه واحدی به نویسنده کمک می کند از میان مواد و مصالح گردآوری شده بهترین ها را انتخاب کند؛ بهترین شخصیت های داستانی، بهترین جزییات، مهم ترین نکته ها و همین طور بگیر تا بهترین کلمه ها و بهترین نشانه های سجاوندی. کانون تمرکز در نوشتن جمله یا پاراگراف شروع هم به نویسنده کمک می کند و گاهی نوشتن این پاراگراف نیاز دارد که کانون تمرکز مشخص باشد. این یین و یانگ [یا جمع اضداد] فرایند نویسندگی است.



گشتن دنبال زبان
معروف است شاعران عهد عتیق انگلیس هر کدامشان یک «لغت نامه» داشتند که می توانستند از توی آن کلمه هایی را که باری رسیدن به بهترین زبان در شعرهایشان لازم داشتند، انتخاب کنند. چقدر عالی بود اگر می شد آدم دستش را دراز و در کمدی را باز کند و یک کلمه دقیقا درست را برای یک کارکرد نوشتاری دقیقا درست پیدا کند. 

کلمه های درست از کجا می آیند؟ آن ها از یک عمر خواندن و مطالعه حرفه ای می آیند. از تجربه روزانه زبان می آیند، از سفر، از واژه نامه ها و از پژوهش لازم برای گردآوریِ نه فقط اطلاعات خام، بلکه همچنین ایده ها، تصویرها، و کلیدواژه های ضروری برای درک گروهی از مردم یا زمینه ای پژوهشی.
تهیه نسخه اولیه
تشخیص این که کِی وقتش است آدم برای نوشتن نسخه اولیه کارش بنشیند پشت کیبورد، هیچ وقت کار آسانی نیست. نویسنده همیشه در این مرحله احساس مقاومت می کند؛ به شمی گویند رکود نویسندگی یا کار امروز را به فردا انداختن. اگر نویسنده گام های قبلی را با دقت برداشته باشد، نوشتار خودش به جریان می افتد. دبلیو. اچ. آدن یک زمانی شعر را به مثابه یک «دستگاه زبانی» توصیف کرد که درونش یک انسان، یک هوش هدایتگر پنهان شده است. 

همه متن ها معمولا براساس یک چرکنویس یا طرح و برنامه شکل گرفته اند که معماری معنا و مقصود را بنا می کنند. نویسنده باید ترتیب و توالی را انتخاب کند؛ این که در یک اثر چه چیزی اول می آید و چه چیزی آخر. هایکو سه خط است؛ خلاصه دعویِ قانونی یک استدلال را بنا می کند، شکسپیر نمایش نامه هایش را در پنج پرده می نوشت و غزل واره هایش را در چهارده خط. هر بجش کار نیروی ویژه ای را در خود دارد که اگر نویسنده ساختاری موثر را برای کلیت اثر خلق کند، [این نیرو] چند برابر می شود.



ارزیابی پیشرفت کار
وقتی نویسنده ها یا مدرس ها یا ویراستارها حرف می زنند معمولا با زبان محو مات نامشخصی صحبت می کنند که سوالی کلیدی را که نگرانشان می کند، بی جواب بگذارند: «دارم چطور پیش می رم؟» به عنوان یک مربی، ترجمه من از این سوال- وقتی با یک نویسنده مواجه می شوم- این است: «داره چطور پیش می ره؟» 

همه آدم ها به گزارش پیشرفت کار- تنظیم شده براساس هدف ها و معیارهای مختلف- نیاز دارند. بر همین مبناست که نویسنده به داروی های اولیه درباره کیفیت فعلی اثر و این که چقدر دیگر زمان و انرژی برای تمام کردن آن لازم است، می پردازد.

[البته] یک نویسنده می تواند به تنهایی هم به نتیجه برسد، اما بیشتر وقت ها خوب است از مشورت دیگران هم استفاده کند. وقتی از دانلد ماری می پرسیدند که امروز کار نوشتن چطور پیش رفته، او دو پاسخ همیشگی داشت که هر دو در قالب جمله های مثبت صورت بندی شده بودند. ممکن بود براساس کمیت جواب بدهد: «قبل ناهار ده صفحه نوشتم.» یا در صورت لزوم، براساس کیفیت: «امروز صبح یک جمله واقعا شکوهمند نوشتم.»
بهبود متن
تکمیل نسخه اولیه یک متن می تواند چنان کار سختی باشد که نویسنده را چنان مفتون خود کند که خیال کند کار تقریبا تمام شده است، اما فرایند نوشتن، این جا تمام نم شود. آخرین مشکل یک نویسنده این است که [بفهمد] چه چیزی را و چگونه بازنویسی کند، چه چیزی را [از متن] پاک کند و چه چیزی را [به متن] اضافه کند.

در خلال بازنویسی است که نویسنده می تواند نوشته اش را پالایش کند، صیقل دهد و کامل کند؛ نوشته ای را که هیچ وقت نمی تواند به کمال مطلق برسد، اما می تواند رشد کند و آنقدر خوب شود که خواسته نویسنده را برآورده کند. کلید یک بازی با پایان موفق این است که [از پیش] زمان و انرژی برای بازنویسی درنظر گرفته شده باشد؛ همان طور که یک دونده ماراتن انرژی اش را ذخیره می کند تا بتواند با بیشترین سرعت به خط پایان برسد.



  • شروع
  • برنامه ریزی و ساماندهی
  • یافتن کانون تمرکز
  • گشتن دنبال زبان
  • تهیه نسخه اولیه
  • ارزیابی پیشرفت کار
  • بهبود متن


این هفت واژه و عبارت بزرگ ترین و کلی ترین مراحل کاری نویسنده ها را معرفی می کنند و برای این که این ماموریت ها عملی شوند، هر نویسنده ای باید با مجموعه ای مشکلات ناخوشاند دست و پنجه نرم کند. این مشکلات ساختار امداد! را شکل داده اند. هر فصل از این مجموعه با شرح و توضیح یک گام از گام ها فرایند نویسندگی شروع می شود که چند سوال را هم همراه خود دارد. در هر بخش سه تا از مزمن ترین و دشوارترین موانع برای به انجام رساندن آن گام به شما معرفی می شوند؛ در مجموع بیست و یک مشکل عمومی نویسندگی. برای هر مشکل، من ده راه حل عملی ارائه می دهم که آن ها را از آثار و زندگی نامه های نویسنده های بزرگ- زنده یا مرده- استخراج کرده ام. حساب و کتاب کنید (حتی اگر رشته تحصیلی تان ریاضی نیست) تا دریابید 210 کلید نویسندگی در اختیار دارد؛ طناب های کافی برای نجات از باتلاق ضرب الاجل ها.

  • روی پیتر کلارک
  • ترجمه: کاوه فولادی نسب، مریم کهنسال نودهی

مصاحبه در مورد چگونه نویسنده شدن . با نویسنده ی مجارستانی

ایمره کرتیس، نویسنده‌ی مجارستانی برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، در فروردین‌ماه امسال پس از سال‌ها تحمل بیماری پارکینسون، در ۸۶ سالگی از دنیا رفت. کرتیس از کودکی با سختی و رنج آشنا بود، نوجوانی‌اش را تحت سلطه‌ی آلمان نازی گذراند و بیشتر دوران بزرگسالی را هم در خفقان کمونیسم زندگی کرد. او در این مصاحبه با اشاره به این دوره‌های فشار و تجربه‌ی خود از نوشتن از سختی‌ها و درسختی‌ها، تصور غالب از رنج نویسنده را به چالش می‌کشد.

چه چيزي شما را به سمت ادبيات كشاند؟ كسي در خانواده‌تان مي‌نوشت؟
هيچ‌كس در خانواده‌مان نمي‌نوشت و چيز خاصي من را به سمت ادبيات نكشاند. به‌گمانم وقتي حدود شش ‌هفت‌سالم بود، يك‌جورهايي سهوا واردش شدم. ازم پرسيدند چه هديه‌اي دوست دارم و بعد نمي‌دانم چي شد كه گفتم دفتر خاطرات. دفتر زيبايي بود، آن‌قدر زيبا كه اصلا دلم نمي‌خواست خرابش كنم. به مرور زمان، سعي كردم بنويسم و در نهايت به جايي رسيدم كه از هر چيزي كه به روي كاغذ مي‌آوردم بدم مي‌آمد. اين شد كه سعي كردم چيزهايي را كه قبلا نوشته بودم بهتر كنم. معتقدم آدم وقتي نويسنده مي‌شود كه نوشته‌هاي خودش را ويرايش كند. من هم ناگهان متوجه شدم كه در واقع نويسنده شده‌ام.

اين مسئله مربوط به چه زماني است؟
وقتي بيست‌و‌چهار سالم بود. بارها درباره‌اش نوشته‌ام، درباره‌ي لحظه‌اي كه متوجهش شدم. درست همان‌جا در خيابان.

همان لحظه‌ي مهمي كه در پرچم انگلیسی هم توصيفش را آورده‌ايد؟
بله، در افتضاح هم ازش نوشته‌ام. ولي راستش را بخواهيد، نوشتن برايم چندان منطقي شروع نشد. وضعيت مالي‌ام طوري نبود كه بتوانم نويسنده بشوم. حتي يك خودكار هم نداشتم.

پس با وضعيت نابساماني كه داشتيد، چه چيزي باعث شد به زندگي ادبي روي بياوريد؟
مي‌توانستم همه‌ي زندگي‌ام را با حرف زدن درباره‌ي اين موضوع سپري كنم و كلي هم كتاب درباره‌اش بنويسم، اما اين داستان‌ها ما را سردرگم مي‌كنند. در واقع، ما نويسنده‌ها نبايد به كسي چيزي بگوييم. بايد كارمان را در خلوت خودمان انجام دهيم. به صورت خصوصي.
دليلش اين است كه ما نويسنده‌ها احساسات خاصي داريم… نوشتن زندگي‌ام را متحول كرد. يك بُعد هستی‌گرایانه دارد و براي همه‌ي نويسنده‌ها همين‌طور است. هر هنرمندي يك لحظه‌ي بيداري دارد، لحظه‌ي برخوردن با ايده‌اي كه توجهت را جلب مي‌كند، فرقي هم نمي‌كند نقاش باشي يا نويسنده. تغييري كه در زندگي من اتفاق افتاد حرفه‌اي نبود. يك لحظه‌ي بيداري عميق بود.
يك سال را در اردوگاه آشويتس به کارآموزی گذراندم. وقتي برگشتم، به‌جز چند تا جُک، هيچ‌چيز با خودم نياوردم و اين خجالت‌زده‌ام مي‌كرد. از طرفي نمي‌دانستم با اين تجربه‌ي تازه چه‌كار كنم. چون اين تجربه یک بيداري ادبي يا موقعیتی براي تامل حرفه‌اي يا هنري نبود. اصلا نمي‌دانستم دقيقا چه چيزي مي‌خواهم و كشف كردنش يك چالش بود. اما حتي آن زمان هم نوشتن پيشه‌ام نبود. خيلي طول كشيد تا اصول اوليه‌ي نوشتن را ياد بگيرم.

شما سيزده سال روي اولين رمان‌تان، بي‌سرنوشت، كار كرديد.
بله. درست است. اما معنای این حرف اين نيست كه هر روزِ این سال‌ها را با جان كندن روي رمانم سپري كرده‌ باشم… البته، واقعا همين‌طور بود! آن روزها زندگي خيلي سختي داشتم. فضاي خفقان‌بار دوران كمونيسم ايجاب مي‌كرد كاري را كه انجام مي‌دادم پنهان نگه دارم. به‌خاطر همین، خيلي طول كشيد تا اولين جمله‌ها شكل بگيرند، تا خودم بدانم چه چيزي مي‌خواهم.
ولي از همان اول مي‌دانستم كه مي‌خواهم يك رمان بنويسم. مي‌دانستم كه مي‌خواهم جمله بسازم. چيزي كه از همه بيشتر توجهم را جلب مي‌كرد، نظام‌هاي تماميت‌خواهي بودند كه در آن‌ها زندگي مي‌كردم، نظام‌هايي كه واقعيت‌شان را خیلی سخت می‌توان با کلمات توصیف کرد.

بي‌سرنوشت را در دهه‌هاي شصت و هفتاد و در دوران کمونیسم نوشتيد اما درباره‌ي هولوكاست است. کدام یک از این دوره‌ها‌ي تاريخي تاثير بيشتري بر چگونگي به وجود آمدن این رمان داشته است؟
خب، همه‌ي رمان را در دوران كمونيسم نوشتم. هيچ تصوري از آنچه مي‌خواستم بگويم نداشتم، اما اولين چالش پيش‌رويم ساختن یک زبان، یک فرم و در نهايت یک سوژه بود.
مي‌خواستم این شکل بخصوص از هستي، یعنی تجربه‌ي زندگي در يك نظام تماميت‌خواه را بررسي كنم. اصلا برايم روشن نبود كه براي اين كار بايد چه سبكي را در پيش بگيرم. بايد از هيچ، زباني را براي هدفم اختراع مي‌كردم، زباني كه به‌قدر كافي قوي و دقيق باشد. در هر صورت، از همان موقع هم متوجه شده بودم كه هر كسي كه رنج زندگي در اين دوران تماميت‌خواهي را تحمل كرده باشد، خيلي سخت مي‌تواند نويسنده‌ي موفق و پردرآمدي بشود.

در آن دوران براي امرار معاش چه‌كار مي‌كرديد؟
دوستي بهم پيشنهاد داد اُپِرِت (نوعی اپرای کمیک و سبک) بنويسم و من هم همين كار را كردم. خودش يكي از نويسنده‌هاي خيلي موفق تئاتر برادوي بود ولي من اصلا قصد نداشتم راه او را در پيش بگيرم. این دوست روزي آمد پيشم و محض اطلاع‌تان از شرایط، آن موقع با همسرم در يك آپارتمان بيست‌و‌هشت متری زندگي مي‌كردم. دوستم وضعيت زندگي ما را ديد و ازم پرسيد كه واقعا مي‌خواهم از گرسنگي بميرم؟ البته كه نمي‌خواستم. اين شد كه پيشنهاد داد من هم اپرت بنويسم. چيزي درباره‌ي نوشتن اپرت نمي‌دانستم اما بلد بودم ديالوگ بنويسم. پس توافق كرديم كه با هم فكري براي پيرنگ بكنيم و بعد از آن ديالوگ‌ را زير نظر او نوشتم چون واقعا هيچ تصوري از كاري كه مي‌كردم نداشتم. خوش‌شانس بودم كه از نظر سبك انعطاف‌پذير بودم و در نتيجه مي‌توانستم خيلي راحت تكاليفم را به انجام برسانم. از آن طرف، دوستم برده‌ي علاقه‌اش بود.

چطور اين تجربه را هم‌زمان با نوشتن رمان بي‌سرنوشت پيش مي‌برديد؟
هر روز عصر را در خانه‌ي دوستم سپري مي‌كردم و درباره‌ي اپرت و چيزهاي ديگر حرف مي‌زديم اما ناگهان به فكر رمانم مي‌افتادم. جمله‌اي به ذهنم مي‌آمد. درباره‌اش حرف نمي‌زدم و همان‌جا مي‌نشستم. هيچ‌كس متوجه نمي‌شد. از اين جمله‌هاي خبري و معمولي مثل «بيشتر از شلغم خوشم مي‌آيد تا هويج». عين جمله يادم نيست ولي به جايي رسيد كه فهميدم قرار است اين شيوه‌ي مناسب رمانم باشد. هرچند چنين جمله‌اي شاید خيلي معمولي باشد، اما يك اصل اساسي را درباره‌ي رمانم روشن مي‌كند: اينكه بايد زبان تازه‌اي مي‌ساختم. جالب است كه يك جمله مي‌تواند نطفه‌ی زندگی همه‌ی این ماجراها باشد.
براي من سه چيز بيشترين اهميت را داشت؛ زبان، فرم و پيرنگ. همين‌ها مجبورم مي‌كرد تمركزم را نگه دارم. آگاه بودم دارم رماني را شروع مي‌كنم كه شايد خيلي ساده به يك رمان اشك‌آور تبديل شود، خصوصا به‌خاطر اینكه قهرمان رمان يك پسربچه است. ولي پسرك را دقيقا به خاطر این خلق كردم که هر كسي در نظام‌هاي ديكتاتوري زندگي كند هميشه در يك حالت كودكانه‌ي ناآگاهي و درماندگي نگه داشته می‌شود. به‌خاطر همین، نه تنها بايد سبك و فرم خاصي مي‌ساختم بلكه بايد به مسئله‌ي محصور بودن در زمان توجه ویژه‌ای مي‌كردم.
وقتي داستان يك بچه را مي‌گوييد، بايد به فكر محصور بودن در زمان باشيد چون يك بچه در زندگي خودش هيچ قدرتي ندارد و همه‌چيز به او تحميل مي‌شود. برايم روشن بود كه اگر قرار است در مورد داستاني كه مي‌خواهم بگويم صادق باشم، بايد موقعيتي را (از هر نوع كه باشد) از اول تا آخر توصيف كنم كه در آن قهرمانم خودش را در آن پیدا ‌کند، نه اينكه صرفا به توصيف صحنه‌هاي خارق‌العاده بپردازم. براي مثال، آن بيست دقيقه‌‌ي مشهوري را در نظر بگيريد كه طول كشيد تا مردمِ سوار بر قطارها را در آشويتس پياده كنند. فقط بيست دقيقه طول كشيد اما در همان مدت زمان كم خيلي اتفاق‌ها افتاد. 

منبع : سایت ادبی دوشنبه  

http://www.2shanbe.ir/ExternalPages/?id=37438